تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

شعبان جعفری‌ها در خیابان
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٤  

 

رودرویی هواداران موسوی و احمدی نژاد

آن‌ها بازگشته‌اند و امیدوارند، بی‌تردید این‌همه اعتماد به نفس شگفت‌انگیز را از پیشوای خود می‌گیرند که به آسانی در برابر چشمان گرد شده‌ی تمام ایران "دروغ" می‌گوید و در برابر چشمان از حدقه بیرون زده‌ی سران ساختار سیاسی کشور، آن‌ها را «مفسد» اعلام می‌کند. محمود احمدی‌نژاد اگر برند‌ی مناظره‌ی بی‌سابقه‌ی شب چهارشنبه نبود، بی‌شک بازنده هم نیست که هزاران هوادارش در میادین تهران فریاد می‌زدند؛ «مناظره به پا شد، موسوی کله پا شد».
بسیاری از هواداران میرحسین گرچه ده‌ها تفسیر خواهند نوشت که او مناظره را برده است اما هدف‌گیری احمدی‌نژاد به سوی خاندان هاشمی و ناطق تاثیر خودش را داشت؛ «دزدگیر 88، قاتل کوسه و غول‌کش» تنها دسته‌ای از القابی بود که برای محمود احمدی‌نژاد ساخته‌اند. امشب آن‌ها میدان ولیعصر تهران را به قرق درآورده بودند و فریاد می‌زدند؛ «اکبرشاه حیا کن، ممکلت رو رها کن / هاشمی چیزتو بردار برو / توپ تانک هاشمی، دیگر اثر ندارد» و نفرت دیرپا از خاندان رفسنجانی در سپهر همگانی مددیار آن‌ها نیز بود.‌ گرچه هسته‌ی بنیادین تجمع‌های پشتیبانی از احمدی‌نژاد را دسته‌ای موتورسوار جیره‌خوار تشکیل داده بودند اما به میزان قابل توجهی نیز جوانانی را می‌دیدید که هیچ قرابت پوششی با این دسته‌ی مزدور را نداشتند و به احمدی‌نژادی‌ها پیوسته بودند. در برابر گروه‌های کوچکی از هواداران میرحسین موسوی نیز به خیابان آمدند تا صدای «یاحسین میرحسین / نصرمن‌الله و فتح‌القریب، وای بر این دولت مردم فریب/ دولت سیب‌زمینی نمی‌خوایم، نمی‌خوایم» در گوشه‌‌هایی از میدان ولیعصر تهران شنیده شود. در کنار آن‌ها میزان قابل توجهی از اتوموبیل‌ها نیز با پوستر میرحسین در میان هواداران احمدی‌نژاد راه می‌گشودند و شگفتا  برخی از کسانی دستبند سبز به دست داشتند که چادر به سر و این می‌تواند نشان دهد که دست‌کم بخشی از سازمان‌های رای سنتی در ایران در رقابت ریاست‌جمهوری آتی بر هم خورده و دچار دگرگونی‌هایی شده است.
جدال هواداران میرحسین موسوی با محمود احمدی‌نژاد در گوشه‌و‌کنار اوج می‌گرفت و فرو می‌کاست اما جو غالب در میدان ولیعصر تهران با دسته‌ای بود که پرچم «حزب‌الله لبنان» را می‌چرخانیدند، الله‌ اکبر می‌گفتند و به‌تمامی پرخاش‌جو و متهاجم بودند و این درست‌ترین شکل پیروی از الگویی است که محمود احمدی‌نژاد آن را بنیان نهاده است. شعبان‌ جعفری‌ها امشب به خیابان بازگشته بودند تا نمایش قدرت دهند و البته این‌بار چماق‌ها را پنهان ساخته بودند اما بازگشت آن‌ها به خیابان‌های می‌تواند یک زنگ هشدار بلند باشد که این جریان زنده و پویاست و به آسانی قدرت را وا نمی‌گذارد، آن‌ها برای ماندن چماق هم خواهند کشید.
با این وجود هنوز این دو شب دیگر مناظره است که روشن می‌کند محمود احمدی‌نژاد و دار و دسته‌ی شعبان بی‌مخ‌ها تا کجا می‌توانند پیش روند و مردم ایران تا چه میزان دیگر تاب تحمل وقاحت و دریدگی را دارند. پاسخ این دو پرسش، نتیجه‌ی نهایی رقابت ریاست‌ جمهوری خواهد بود.

عکس‌های امشب من:

ولیعصر شلوغ است

١. یک میدان و این همه هیاهو

رو در رو می شوند

2. فیس در فیس؛ هواداران میرحسین و احمدی نژاد در برابر هم

مصالحه

3. من به هر دو تا رای می دهم!

هواداران میرحسین موسوی

4. هواداران موسوی؛ هم چنان امیدوار به پیروزی

سر دسته

5. وزیر شعار دولت احمدی نژاد است که کولی سواری می کند

پاسخ موسوی چی ها

6. هواداران موسوی پاسخ می دهند
 


کلمات کلیدی: انتخابات ،کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: گالری ،کلمات کلیدی: سیاست
 
دست‌هایی که مساوی دوست دارند
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧  


از شور کودکانه تا هولگانیسم نوجوانی، "داربی" همیشه یک "عشق" بوده، هیاهویی چنان دیرپا که حتا متین‌رفتاری ریشه در مدعای روشن‌فکری روزگار جوانی نیز نمی‌تواند بر آن پیروز شود و هنوز از یک هفته پیش کری می‌خوانیم، روز می‌شماریم برای رفتن به استادیوم و هفته‌ی بعدش را به سوگ و شادی می‌گذرانیم. خواسته‌ی زیادی نیست اگر که از همه‌ی فوتبال ایران در یک سال، تنها همین دو بازی را بخواهیم اما افسوس که کج‌فهمی توتالیتریسم پایانی ندارد، آن‌ها این عشق را بر همه‌ی ایرانیان حرام ساخته‌اند.
هرگز دیدی "سیاسی" به داربی استقلال و پرسپولیس نداشتم، یعنی در باورم نمی‌گنجد که می‌شود برای چرخش شگفت‌انگیز توپ فوتبال هم پیش‌بینی ساخت و برنامه ریخت تا نتیجه چیز دیگری شود اما هر کس دیگری جای ما؛ وقتی چهار بازی روی یک سکو می‌نشینی، تیمت پیش می‌افتد و در دقایق پایانی به شکلی بازی «مساوی» تمام می‌شود، آیا نباید بدبین شد؟ این چهارمین بازی بود که به شکلی دقیق و کامپیوتری و البته عجیب، یک جور از آب در می‌آمد. استقلال در ابتدای نیمه دوم گل می‌زد و پرسپولیس در ده دقیقه‌ی پایانی بازی را به مساوی می‌کشاند، چهار بازی  شبیه به هم، چهار فوتبال یک جور و یک شکل؛ انگار یک فیلم تکراری را برای چهار بار به تماشا نشسته‌ای!
یک بار با پا گل می‌زنند،‌یک بار سری در کار است تا مساوی شود و این بار "دستی" در کار برای مساوی کردن، به این ترتیب بازی رفت فصل بعدی، قریب به یقین توپ می‌خورد به فلان جای پرسپولیسی‌ها و  آرام آرام می‌رود ته تو و باز یک مساوی دیگر که لعنت بر هر چه مساوی است، لعنت بر داربی، لعنت بر این پیش‌بینی.
سخن از برد و باخت تیمی نیست گرچه هنگامی تیمت داربی را می‌بازد، خیلی بد است، یک فاجعه‌ی به تمامی اندوه‌بار اما خب می‌توانی با این امید زندگی کنی که داربی پسین را می‌برید و آن وقت شادی چه کیفی دارد. اصلن داربی همین است و به این سبب بر هیجانش پایانی نیست که مردان "بی‌رحم" می‌خواهد، چند گلادیاتور که به عشق میلیون‌ها هوادار تا سر حد جان دادن می‌جنگند. در ال‌کلاسیکوی اسپانیا  این را می‌شود به تمامی لمس کرد؛ رئال گمانم سه فصل پیش بود که که با سه گل، ایالت باسک را به سوگ‌واری فرا خواند و در این فصل بارسا جبران کرد، رحم نیاورد و کهکشانی‌ها را به خاک سیاه نشاند. در ایتالیا هم نبرد میلانی‌ها، گلادیاتوری است اما از «داربی رم» می‌شود لذت بیش‌تری برد که رسم داربی رم-لاتزیو پرگل بردن است.
داربی در تمام زمین، بازی یک شهر است شاید یک کشور، یک جام است شاید یک جنگ و "گرد و خاک و خون" هم دارد. در یک داربی هیچ کس برای «جوان‌مردی» فریاد نمی‌کشد.
در "بازی تهران" اما سال‌هاست که دیگر کسی جان نمی‌کند! سازمان دولتی ورزش و فدراسیون دولتی شده‌ی فوتبال از یک هفته پیش برای بازی جوان‌مردانه اما احمقانه جایزه می‌گذارند و یک هفته‌ی بعد داربی را به جشن مساوی شدن می‌گذرانند. مدیران نظامی-دولتی در رسانه‌ها، مداوم فریاد می‌زنند که «با بازیکنان برخورد می‌شود» اگر که فلان کنند یا بهمان و دادستان و پلیس تماشاگر را تهدید می‌کند تا کسی "زیادی" تشویق نکند. گویی می‌خواهند، داربی هم «اسلامی» باشد! و هنگامی که همه کس و همه چیز بسیج می‌شوند برای گرفتن هیجان از فوتبال، دیگر این مساوی کردن‌ها شگفت‌انگیز نیست. در این بازی تمام حواس بازیکن باید متمرکز این باشد که دستان و پاها و دهانش خیلی نجنبد مباد که تماشاگر «تحریک» شود. بدیهی است، مربی هم مساوی را برمی‌گزیند تا نه فردایش به جرم «اقدام علیه امنیت ملی با اخلال در نظم شهر» بازخواست شود و نه کار خود را از دست دهد. صد هزار تماشاگر هم که در محاصره‌ی دویست هزار نیروی امنیتی رسمی و غیررسمی می‌پیچند  تا هیچ هیجانی را به هیچ کسی برای وادار کردن به "بردن" وارد نسازد.
این تمام داستان بازی تهران است، یک فوتبال که همه، همه‌ی زورشان را می‌زنند تا مساوی شود، پس باید حق داد به تک تک تماشاگرانی که در وقتی سیاوش اکبرپور از شش قدم توپ را به آسمان کوبید، در سکوی ما با حسرتی دردآلوده می‌گفتند؛ «دستور دادن، بازم مساوی شه» و وقتی شد، شعار دادند؛ «ما فوتبال سیاسی، نمی‌خوایم، نمی‌خوایم».
چیز زیادی برای گفتن باقی نمانده؛ داربی تهران را کشته‌اند، همین.


کلمات کلیدی: ورزش ،کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: سیاست
 
سیاهی‌ها را بشور
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳  

تهران- امروز - خیابان انقلاب

* تهران، میدا انقلاب، ساعت ٣:۵٠ دقیقه‌ی بعدازظهر

هوای تهران دودآلوده‌تر از همیشه و ما آدمیان تشنه‌ی تنها کمی اکسیژن.
اگر این ابرها جوان‌مردی نمی‌کردند و نمی‌باریدند، به زودی همگی از این اختناق خفه می‌شدیم اما گویی هنوز اندک تسلایی هست؛ می‌بارند و سیاهی‌های از رخساره‌ی شهر ما بر گرفته می‌شود.


کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: عکس ،کلمات کلیدی: باران
 
خیال نوجوانانه‌ی بهشت و جهنم
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦  


در هیچ فکری نبودم.گریز و فراری به ده‌ها دغدغه ی ذهنی می‌زدم،بی‌تمرکز و همه چیز در اطراف جریان داشت.اتوبوس ایستگاه به ایستگاه پیش می‌رفت،مسافرها هم می‌رفتند و می‌آمدند و مانند همیشه در هم می‌چپیدند و ناسزایی نثار روح پدر و مادر «صاب مملکت» می‌کردند.در ایستگاه ولی‌عصر بود که بالاخره چیزی مرا متوجه خود کرد.دو دانش‌آموز کت و شلواری سوار شدند و بغل دست من ایستادند.از کت و شلوارهای‌شان پیدا بود که دانش‌آموخته‌ی البرز هستند،دبیرستانی مشهور و قدیمی و با سابقه‌ای درخشان.فکر کردم چه خوب که به البرز نرفتم،چون همیشه از لباس فرم فراری بودم حتا اگر کت و شلوار باشد.یادم افتاد که کت و شلوار بی‌کروات را همیشه بدترین و چیپ‌ترین انتخابی می‌دانستم که آدم می‌تواند با آن خود را بپوشد و شیطنتم گل کرده بود که اگر من به البرز می‌رفتم،حتمن کروات می‌زدم و هر روز پشت درب اتاق آقای مدیر رژه.زنگ موبایل هم‌نیمکتی من در اتوبوس کمی از وهم و خیالم کاست.نگاهی انداختم.مرد 55 ساله‌ای به نظر می‌آمد،کم مو و کمی هم نگران.بلند بلند با مخاطبش سخن می‌گفت،از سند و زمین و قیمت؛از او فارغ شدم.
اتوبوس دیگر رسیده بود به انقلاب،جایی که باید پیاده می‌شدم.حرف‌های مرد میان‌سال هم  دیگر تمام شده با موبایل و دوباره کز کرده بود در انزوای خودش.چیز شگرفی وجود نداشت تا این که یکی از پسرهای مدرسه‌ای به سخن درآمد.نگاهی کردم،به زور به اول دبیرستانی‌ها می‌خورد،ریش‌های نامرتب درآمده و درنیامده‌اش،نشان می‌داد که بلوغ را هم هنوز کامل تجربه نکرده است.
آقا ببخشید،اون انگشتر طلاست؟
مرد میان‌سال نگاهی کرد و از سر بی‌حوصلگی سری تکان داد که من نفهمیدم آره بود یا نه.
خب این اشکال داره.طلا برا مرد حرومه.
گفت و پیاده شدند،من هم پشت سرشان.هم‌کلاسی پسره گفت:
- آخه به تو چه،به مردم چی کار داری.
و پاسخ پسر در هیاهوی ایستگاه گم شد.
دلم سوخت به حال پسر،مرد و خودم.زندگی در چنین جایی دشوار است،دشوار.جایی که در به‌ترین مدارسش،درس دخالت در زندگی دیگران می‌دهند،درس پرسش و کندوکاو در حریم فردی افراد و نوجوان ما از امروز می‌آموزد که به کار همسایه کار داشته باشد،بپاید دیگری و مراقبت کند از بهشت و جهنم مردم.سرخط رفتارهای همه‌ی این مدیرانی که این سال‌ها افتاده‌اند به جان مردم و زندگی خصوصی افراد،دین و حجاب‌شان را متر می‌کنند و بهشت و جهنم‌شان را حساب،در همین سوآموزش‌های دوران نوجوانی شکل گرفته،در خانه یا در مدرسه.شک ندارم که در همین روزها بوده روزی که دبیر پرورشی مدرسه‌ی البرز،به پسرها آموخته که «امر به معروف و نهی از منکر» واجب است و شما مسوولید به ارشاد و هدایت دیگران.آن وقت پسرک لاغر اندام «احساس وظیفه» کرده تا مرد سد و گرم چشیده‌ای را از آتش خداوندگار نجات دهد،چند سال دیگر هم شاید او احساس وظیفه کند که تمام مردم ایران را از جهنم رهایی بخشد،آن وقت بخش‌نامه می‌زند که به زور مردم را به بهشت بفرستید،هرکس نخواست برود،تادیبش کنید.


کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: داستانک ،کلمات کلیدی: تلخ واره ها ،کلمات کلیدی: زندگی
 
آرامش گریخت
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦  


محو بودم و خاموش.محو سپیدی و برف و خاموش؛غرق در افکاری دور و دراز.برف "خاطره انگیز" بود،یادم می آورد که روزهای سرد چه قدر صدایش گرم می شد و داغ می کردیم.دوست داشتم همین جور خودم باشم،با خودم با خاطره هایم با غم هایم و با آن همه تنهایی اما صدایش خیلی بلند بود.عقب تاکسی نشسته بود و با موبایلش حرف نمی زد،داد می زد.مزاحم؛"آرامش" را از من می گرفت و این حق را نداشت.
«سلام مریم جان
دیشب محسن اومد پیشت
...
پنجاه،دو رو ورش
...
کارش رو انجام دادی براش
هزینش رو گرفتی!؟
...
آهان موبایلش پیشته
مریم جان
امشب وقت داری
...
هاشم رو بفرستم بعداظهر خونتون
...»
با جمله ی «پیاده می شم» تاکسی متوقف شد.آرامشم را باخته بودم و دیگر نه برف برایم زیبا بود،نه سکوت و خاموشی.انگار پرده ی سیاهی روی این همه زیبایی کشیده بودند.حتا برنگشتم،نگاهش کنم،مردی که صدای کلفت و بدصوتی داشت و همه چیز را" معامله" می کرد.
دستی،اسکناسی به راننده داد،صدای باز و بسته شدن درب شنیده شد و تاکسی آرام راه خود را در پیش گرفت.به همان آرامی هم صدای مرد در فضا گم شد؛مریم،محسن،معامله،هزینه،هاشم و یک بعدظهر دیگر.

تلخ واره های دیگری از همین تریبون:
میعاد در لجن (+)
تن سه زهرا تومانی (+)


کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: فحشا ،کلمات کلیدی: تلخ واره ها ،کلمات کلیدی: تاکسی
 
میعاد در لجن*
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٥  


- می خواستم بگذرم از این تلخ واره و ننویسم اما نشد،وقتی که داستان این زهرا(+) را خواندم.فکر می کنم،آن زهرایی که من دیدم،چه می شود؟

زنی غمگین"شب"های تهران،مشهور است به تفاوت،روزگاری برای زیبایی اش به انتظار شب می نشستیم و این روزها برای پیدا کردن خلوتی که در روز یافتنی نیست.پیاده روی در این شب های تهران دوست دارم چه،در سکون خیابان و سکوت حاشیه هر چه پیش می روی،بیش تر "غرق" می شوی.آن شب هم خیابان ها خلوت تر می شدند و این مرا به پیاده رفتن می خواند.بی توجه به زمین و زمان،پیاده و سواره،راه خودم را می رفتم و غرق افکارم بودم.نه کسی را می دیدم و نه چیزی می شنیدم،شب نیز بساط حکومت خود را کامل می کرد و این کمک می کرد که تنها با خودت باشی و خودت.مسیرم از خیابان کریم خان می گذشت که خاطره هایش برای من بی شمارند.از ویلا تا کلیسا،کمی بعدتر می رسی به نشر ثالث،آن ورترش اعتماد ملی است و سپس هفت تیر موعود.در کنار دیوار سپید رنگ کلیسا اما به یک باره همه چیز دگروگون شد؛صدای محزونی مرا خواند:«آقا»...
نمی دانستم با من است یا دیگری اما در خیابانی دراز،جز خودم کسی را نیافتم.گوینده در شب "گمشده" بود اما کمی که جلوتر آمد،نور خیابان اندام ظریف و کوچکش را نمایان کرد.پیش از این که نزدیک تر شود،به سرعت چندین گمان از سرم گذشت.این "کودک" یا چیزی گم کرده و یا راه خانه را در این سیاهی،شاید هم برای کسی کمک می خواهد اما "شوک" مرا قفل کرد.رو به رویم ایستاد و در چشمانش می شد همه چیز را خواند.در چشمانش و لباس نازک و مویی زیر کلاه پنهان کرده تا پسر بنماید.آن قدر سن و سال کمی داشت که انگار هنوز به بلوغ دخترکانه هم نرسیده بود.به سرعت کلمه ها را پشت سر هر ردیف کرد،چنان تند که به من فرصت درآمدن از بهت و حیرتم را ندهد،شاید می ترسید که بروم؛«آقا،سلام!یه چیزی می گم بتون.به هر کی گفتم،بهم خندیده.من مادرم دیابت داره،از دوشنبه انسولین نزنده،حالش خیلی بده.پول آمپولش فقط دو هزار تومن می شه،دو هزار تومن بیش تر نیست.تو رو خدا بهم بدید،کمکم کنید،هر روز دعاتون می کنم.»چونان جن زده ها به او خیره شده بودم،در دروغ هایی که به هم می بافت،"حقیقتی" را می یافتم که تلخ تر از هر دروغی بود.از نگاه خیره مانده من کمی ترسید اما دست به کیفم که بردم،پی برد توانسته به خوبی نقش بازی کند.می خواستم،بپرسم؛«چرا؟» این پرسش در من می جهید اما قدرت حتا یک تک واژه به زبان آوردن را هم نداشتم.مشتی اسکناس درآوردم و با یک کلمه ی «ممنون» به سرعت دور شد.دوست داشتم بروم دنبالش،نگذارم برود،بگویم که «مگر تو چند سال داری،بچه ای،حیف توست،حیف این زندگی توست» اما حتا نتوانستم سرم را بچرخانم و از دور نگاهش کنم.همان جا،مانند یک تکه چوب بی مصرف،یک تنه ی لش و خشکیده ایستاده بودم؛شوک،بهت،حیرت و جای شگفتی نداشتند.لحظاتی پیش کودکی از کنار من گذشته بود که خون حیض خود را جای خانه ی پدری در دخمه ای تاریک و سرد و دهشتناک می دید.

* نام مجموعه شعری از نصرت رحمانی

تلخ واره ای دیگر از همین تریبون:
تن سه هزار تومنی (+)


کلمات کلیدی: تلخ واره ها ،کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: اجتماع
 
تهران،ساعت صفر
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦  


صدای "بوق" گوش خراش و ممتد ماشین ها یک لحظه هم آرام نمی گیرد.بوق کرکننده،فریادهای خشمیگنانه و ناسزاهای درشت سراسر خیابان را فرا گرفته و هیچ چیز سر جای خودش نیست.نزدیک به هزار ماشین هجوم آورده اند به پمب بنزین آزادی و رانندگان شان آرام و قرار ندارند.هر گوشه ی پمب بنزین شبیه شده به رینگ بوکسی تمام و کمال و مردم تا جایی که می شود،همدیگر را می زنند،آن هم نه تنها با مشت و لگد،با هر چیزی که در ماشین دارند؛چوب یا زنجیر.متولیان جایگاه ها مات و حیرانند،هر چه فریاد می زنند،صدای شان در هیاهوی داد و بیداد چند صد نفر گم می شود.ماشین پلیس آرام گوشه ای ایستاده و تنها نظاره گر است.دقایقی بعد هم چند الگانس می آیند،دوری می زنند و مردم را در حال بزن بزن می بینند اما بدون هیچ دخالتی راه شان را می کشند و می روند،در این همه بی قانونی و سردرگمی،«پلیس تهران بزرگ» "تماشاگر" است!کافی است که شلینگ بنزین از دست کسی رها شود،ده ها دست چنان به سویش هجوم می برند که گویی قرار است،کلید بخت خود را به دست آورند.شیلنگ بنزین مداوم از این سو به آن کشیده می شود و فکر می کنم که مرحبا؛عجب جنسی دارد که در این بکش،بکش پاره نمی شود.قصد دارم پیاده بروم اما مگر هیاهو و صدای بوق ممتد می گذارد،تمام اعصاب و روان آدمی را به بازی می گیرد و این مجاوران پمب بنزین ها دیشب چه رنج وحشتناکی را تاب آورده اند.کمی آن طرف تر از پمب بنزین اما هیاهوی دیگری برپاست،این بار به جای ماشین ها،آدم ها صف کشیدند و به جای شیلنگ بنزین،این در ماشین است که با هجوم انسانی رو به رو می شود.ده ها نفر در گروه های چند نفره،در کنار و میان و آخر و اول خیابان منتظر وسیله ای هستند که بشود با آن تا جایی رفت،هر کجا که این جا نباشد تا از این مخمصه خلاصی یافت اما آن ها نمی دانند که بدبختی تازه وقتی آغاز می شود که با اقبال بلند و زور و قدرت بازو موفق به سوار شدن می شوند.در چهار دیوار فلزی اتوموبیل زندانی درست شده که پنج نفر آدم را به اسارت درآورده است.چنان ترافیکی در خیابان آزادی و انقلاب به وجود آمده که با پای پیاده زودتر به مقصد می رسی.از چند کیلومتر مانده به هر پمب بنزینی صف های چند لایه ای از ماشین به وجود آمده که به گونه ی رسمی راه را بر خیابان بسته است.یک کلونی از آدم هم در اطراف و اکناف و مرکز پمب بنزین پدید آمده که در ابتدا روشن نیست چرا اما دبه به دست ها را که می بینی تازه پی می بری این همه آدم در یک پمب بنزین چه می کنند.همه ی خیابان ها و چهارراه به طرز وحشتناک و رنج آوری شبیه به هم و پازلی از یک "فاجعه ی اجتماعی" است.پمب بنزین حافظ چنان با هجوم مردم رو به روست که از چهارراه ولیعصر خیابان را بند آورده و امکان عبور از زیر پل کالج که اصلن محال است.کمی آن ور تر پمب بنزین قرنی راه را از رو به رو بسته و چنان ضرب و شتمی میان چند دسته در خیابان قرنی به راه افتاده که این بار پلیس می کوشد،دخالت کند اما در میان آن همه آدم،چند سرباز کاری از پیش نمی برند.صدای بوق در همه جا گوش را می آزرد اما صدای آژیر ممتد و یک نفس ماشین های آتش نشانی یک "سوپرایز" کامل است،روشن نیست کجا آتش گرفته که آن ها چنین با شتاب می روند.به هر کجا که نگاه می کنی،آدم می بینی و این تازه ساعت 11 شب در پایتخت ایران است.دسته ای در صف بنزین هستند،دسته ای در صف یافتن ماشین و دسته ای دیگر خسته و نالان در گوشه ای نشسته اند،آن ها احتمالن راه درازی را پیاده آمده اند.میدان امام حسین کمی ساکت تر است اما این امید دیر نمی پاید چرا که از جنوب،خیابان هفده شهریور و در شرق،خیابان تهران نو به گونه ای کامل بسته است و به تسخیر ماشین هایی درآمده که می خواهند،آخرین باک آزاد بنزین خود را هم پر کنند.تنها سی دقیقه ی دیگر تا آغاز سهمیه بندی بنزین باقی است اما هیچ کدام از چهارصد،پانصد ماشینی که در صف پمب بنزین هفده شهریور جا گرفته اند،قصد ترک پمب بنزین را ندارند و رییس جایگاه حتا فکر گفتن این جمله که «نیم ساعت دیگر بنزین سهمیه بندی می شود» را به خود راه نمی دهد.اگر خیابان تهران نو به دلیل باندهای کم و پمب بنزین های بسیار کاملن بسته است،خیابان موازی آن پیروزی نیز حال و روز بهتری ندارد.پمب بنزین سلیمانیه از سمت غرب و پمب بنزین نیروی هوایی از سمت شرق،خیابان به این بزرگی را کاملن مسدود کرده اند و ماشین هایی که قصد دارند،از ابتدا تا انتهای آن را بپیمایند باید از صد کوچه و بیراه عبور کنند.به چهره تک تک مسافران که نگاه می کنی،آثار خستگی بسیار و عصیان زدگی فراوان را به آشکار می بینی.راننده از آزادی تا این جا هر چه ناسزا و نفرین بود را برای رفتگان دولت و مسوولان خیرات می کرد و هر کسی هر چه به ذهنش می رسد را به زبان می آورد.مسافری می گفت؛«گور خودشان را کندند» و دیگری تایید می کرد؛«امشب چند پمب بنزین را مردم به آتش می کشند».این جا تهران،ساعت صفر،صدای بوق ممتد قطع نشده و تمامی تصاویر به شدت در هم ریخته اند،این جا شهری در آستانه ی انفجار است.


کلمات کلیدی: گزارش اعتراض ،کلمات کلیدی: سهمیه بندی بنزین ،کلمات کلیدی: اقتصاد ،کلمات کلیدی: در شهر
 
شهر زندان،شهر میله...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱  


آفتاب است،گرمای تابستان آرام آرام خود را نشان می دهد،فارغ از این که هنوز در میانه بهار هستیم.به هنگام خروج از خانه تازه به یاد می آوری که روز "اول می" است و هنوز تقویم و تاریخ را در ذهنت شکل نداده ای که به "دوزادهم اردیبهشت" می رسی.انگار همه چیزها با هم تلاقی کرده تا "آزارت" دهد اما خب چاره ای نیست،درب خانه را بسته ای و باید راهت را بکشی و بروی.نرسیده به خیابان اصلی می دانی،امروز با چه شهری رو به رو می شوی و نرسیده به میدان اصلی شهر می دانی که با چه کسانی دیدار تازه می کنی.نمی شود،لعنتی نمی شود که از این خیابان ها و میدان ها نگذری،برای یک بار هم که شده،نمی شود بگذری و نبینی یا یک بیراه ای باشد که شهر را دور بزنی.مجبوری "بگذری و ببینی" و مجبوری ببینی و نفست تنگ آید.ببینی "آدم ها و ماشین های سبز رنگ" را و از هر چه رنگ سبز است،بیزار شوی.بشنوی،همهمه ها و صداها و فریادها را و از خدا بخواهی که کاش کر بودی.ببینی باتوم هایی که در هوا می رقصند و آدم هایی که زیر این ضربه ها می نالند.همیشه همین جور است،سال هاست که چنین است،با این دیدنی ها انگار که صد سال است،آشنایی.این جا تهران،شهر ماموران است،پایتخت باتوم بدستان و شهر بگیر و ببند.در راه از هر جا که بروی،این ماشین ها و سرنشینان آماده به رزمش را می بینی یا راه را بسته اند به رویت و یا با چشمان شان سخت نگهبانیت می کنند و تو خسته ای از دیده شدن،زیر نگاه دیگری بودن،از پرسش،از باتوم،از رنگ سبز.آیا برای یک روز هم نمی شود آرام در این شهر لولید؟در میدانی،کارگر را می زنند،در میدان دیگری جوانان را می گیرند و در همه خیابان های شهر رژه می روند.نخستین سکانس های "سگ کشی" بیضایی ذهنت را می فشارد.فضا همان جور است با همه ی ترتیباتش اما با رنگی بیش تر و تصویری زنده تر؛چرا،مگر در جنگیم؟
بیست سال هم بیش تر گذشته از جنگ،این جا تهران است در دهه ی هشتاد اما گویی جنگ است؛روز کارگر بود و فردایش روز معلم.پلی تکنیک شلوغ تر از همیشه است و این روزها خوش لباسی را هم به اقدام علیه امنیت ملی افزوده اند.این جا همه ی عناصر جنگ آماده اند.


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: نیروی انتظامی
 
تیمارستان تهران
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٧  


کتاب فروشی های "انقلاب"،زمزمه ی دردها و آلام نهفته ی ماست،"سکوت" آن ها،"فریاد" آشکار سیه روزی های این بوم است.در چونان روزی،احتمالن باید احمق باشی که رد کتاب های خوب را در پستوهای غبار گرفته بجویی.شاید تنها دیوانگانند که در روز مشهور به «عشاق» کتاب هدیه می دهند و از برای همین است که کتاب فروشی ها قدیمی این شهر چنین با سکوت همزادند اما میدان انقلاب با این ساکت بیگانه است،از بساط بنجل فروشی ها،تنوره ی گرما را می توان لمس کرد.ابتدا به دوستان کهنه فروش سری می زنی.سفارش هایت حاضر نیست،چیز به درد بخوری دیگری هم یافت نمی شود.باز ناچاری به امروزی ها که "غیر قابل اعتمادند" بسنده کنی،کتاب هایی که بیش تر شباهت به پارچه های قیچی خورده ی چهل تیکه دارند،خب سانسور مشکل امروز و دیروز نیست،از همیشه بوده است!در چند نشر مشهور،سر و صدا به گوش می رسد اما این سر و صداها مال آن قسمت هاییست که یا روان پاک می کند یا دو روزه برای بیل گیتس رقیب می تراشد،توجه ات به یک قسمت پرمشتری دیگر که جلب می شود،تازه خدا را شکر می می گذاری که کنکور هست،اگر نبود شاید خیلی ها رنگ انقلاب و کتاب فروشی هایش را نمی دیدند.این برای تو یکی بد نیست،قسمت های مورد علاقه ات چنان ساکت و خلوتند که می توانی حتا چند کتاب را همان جا بخوانی و پولش را نپردازی.قفسه ی رمان های ایرانی با چرندیاتی چند پر شده،هستند کتاب هایی که قابل باشند اما وقتی "نسخه ی از تیغ نگذشته"ی بیشترش را داری،چرا پول بالای زحمت سانسورچی بدهی.اوه،مگر می شود؛«دیوان کامل نصرت رحمانی»،ورق می زنی،همه هستند جز همان سه،چهارتا.بازمی گردانی سر جایش و گور پدر ادبیات ایران با ناسزایی چند می لرزد،سراغ ادبیات خارج را می گیری.تعریف چندتا را شنیدی،دو تا را بی فوت وقت انتخاب می کنی،چه فرقی دارد،مترجم خوب نیست،ممیزی هم هست،با این روال تقریبن همه شان شبیه یک دیگرند.
انتخاب هایت تمام می شود و تازه نوبت بسته بندی است.خدا را شکر،یکی داری تا انجامش دهد،البته اگر بتوانی راهی به داخل باز کنی.«بز گر» شهر،گویا همه ی این گله را گر کرده،جای نفس کشیدن نیست.هر کسی هم که وارد می شود،چند ساعتی کار دارد!این ملت کار ندارند،شغل ندارند که سر رنگ جعبه و پوشالش چانه می زنند!چه "روز مزخرفی" اما نمی دانی که بدتر از بد می شود.اکنون ساعت از شش بعداظهر گذشته اما به جایش الان دو کتاب داری که در جعبه ای قشنگ جایش داده اند،کادوی آبرومندی شد!
اوه،چه مصیبتی.انسان ها پا دارند که با آن راه بروند اما خوب احتمالن خدا این پاها را برای آن نساخته که از این سر تهران به آن سر تهران با آن ها طی طریق کنی.تکنولوژی ماشین را ساخت تا همین کار را انجام دهد اما دو تا مشکل کوچک وجود دارد؛نخست که ماشینی سوارت نمی کند،دوم که خیابانی در این شهر وجود ندارد.گویا کار هر دوازده میلیون نفر شهر با هم تمام شده و نوبت «عشق ورزی» رسیده است.اگر در این زمان کارشناسی توانست تفاوت «پیاده رو و خیابان و پارگینگ» را توضیح دهد،بی تردید "کور" است و چیزی را اصلن نمی بیند.سرانجام به زور مشت و لگد و کوفتمان سوار می شوی.تا از انقلاب برسی به "هفت تیر"،عقربه های ساعت هشت را هم گذرانده،.یک کار کوچک را به اتمام می رسانی و می روی سوی "سیدخندان"،چه خوش خیالانه!خیابان سهرودی را می توان به "پارکینگ سهرودی" تغییر نام داد،از ابتدا تا انتهایش ماشین ها پارک شده اند،بی اپسیلون حرکتی،احتمالن همان جا در کار عشق ورزی اند.در ماشین ما قضایا کمی متفاوت تر است،ابتدا زوج جوانی پدر و مادر یک دیگر را مورد لطف کلامی قرار می دهند،حتا کار به کمی نوازش هم می رسد.بعد این ها پیاده می شوند و «ولنتاین» به ماشین ورود می فرمایند؛یک دختر و پسر دیگر سوار می شوند،خیلی آرامند اما صندلی های عقب را با اتاق خواب اشتباه گرفته اند.راننده در اولین پیچ ممکن پارکینگ سهروردی را به مقصد شریعتی ترک می گوید،انتخاب به جایی هم هست چون تقریبن  یک ساعت بعد تازه تابلوی این خیابان دیده می شود.ترافیک عجب دورنمای زیبایی دارد،تا چشم کار می کند،چراغ ها پشت سر هم ردیف شده اند اما گویا برخی حس زیباشناسی ندارند و از این دورنما لذت نمی برند.در نزدیکی چهارراه قصر،وسط خیابان دو نفر هم دیگر را به قصد کشت می زنند و سرنشینان دیگر ماشین ها پیاده شده اند و این فیلم اکشن مجانی را شاهدند.در ترافیک این راه حل خوبی برای سرگرمی است،هیجان هم دارد،پلیس ها هم که رفته اند ولنتاین شان را جشن بگیرند.ساعت تقریبن می شود ده و از پل سیدخندان که هیچ،از "سرابش" هم خبری نیست."چهارراه قصر" پیاده می شوی تا از نیروی خدادادی بهره بگیری،غافل از این که "خیابان-پارکینگ"های این شهر پیاده رو ندارد،البته چیزهایی هست با نام های مشابه اما ویژه ی عبور و مرور موتورهاست.چندین بار آینه،دسته و فرمان و چرخ آن ها گیر می کند به تو،راه رفتنت هم چنین مزاحم سرعت دیگر دوستان است پس ناسزاهای شان را به دل نگیر.در راه،این شانس را داری که با اپرای دسته جمعی چند جوان سرگرم باشی.خیلی مفهوم نیست که چه فحشی را به شکل اپرایی اش هجی می کنند،تنها نعره می زنند و خب این نعره ها باز از صدای کرکننده بوق ماشین ها که بهتر است.این همه،ماشین چرا بوق می زنند؟واقعن فهم این که چراغ قرمز با بوق سبز نمی شود،این همه سخت است،ده دقیقه آن پشت ماندی به درک،کوری ببینی اصلن جلو راه نیست.کمی بعد،منظره ی خوشایند سید خندان هویدا می شود اما دیگر دیر شده،کمی بیش تر از یک ساعت به فردا مانده و اگر بخواهی این هدیه را به مقصد برسانی شاید،خورشید فردا در بیاید و تو هنوز در ترافیک مانده باشی.جای هدیه دادن می کوشی راهی پیدا کنی که در نیمه های شب،به خانه برسی.ساعت یک بامداد است که کلید را در درمنزل می چرخانی.شاید یک کلاسیک آرام،دیازپامی قوی باشد اما بند افکارت را صدای گوش خراشی از هم می درد؛یکی عشقش گرفته صدای بوق پیکانش را بشنود اما عجب صدایی،از این پیکان بوق کامیون در می آید!

از همین تریبون در همین باره:
پول داشتم،این جا نبودم
کیک زرد پای سفره های مردم
در کار شایعه

***
ته نوشت

SMS رسانی:یک ماه پیش تر موبایل من را آب برد.خوب وقتی یک موبایلی را آب ببرد،شماره های همراهش را هم می برد.در این چند هفته هم اصلن نفهمیدم کی به ما زنگ زد،کی SMS داد و چه جوابی باید می دادم.آن هایی که دوست دارند،شماره شان پیش من محفوظ بماند،یک SMS به همراه نام و نام کامل خانوادگی با پس وند و پیش وند،شماره ی شناسنامه(کد ملی الزامی نیست)،نام پدر،سال تولد،نوع دین،شرح فعالیت های سیاسی،میزان وابستگی به احزاب و گروه ها و خدای ناکرده گروهک ها،میزان التزام به ولایت فقیه و سایر موارد را برایم بنویسند.


کلمات کلیدی: یادمان ،کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: اجتماع ،کلمات کلیدی: زندگی
 
وقتی کسی نخواست بشنود
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٥  


سکانس اصلی؛مکان:خیابان ابوذر،پایین تر از پل چهارم-زمان:حدودن سه و نیم بعداظهر روش جمعه،بیست و چهارم آذرماه 1385

صدای ناله می آید،فریاد کمک کمک و بعد؛«مگه شما مسلمون نیستید،نزن...آقا...جناب سروان جان مادرت...سوختم،آبم بدید...نزن...»جوانی هیفده و هیجده ساله،شاید هم بیست ساله روی زمین پیاده رو،صورتش را با دست پوشانده و التماس می کند.دو لباس شخصی "اسپری اشک آور" را خالی کرده اند توی چشم ها و دهانش و او دارد "می سوزد".روی زمین افتاده و به فاصله اما مستمر پهلو و صورت و شکمش میهمان لگدهای بی سیم به دست هایی می شود که انگار دارند با یک کنده ی خشکیده ی درخت تمرین می کنند،آن که روی زمین افتاده اما "انسان" است؛«جان مادرت نزن،مسلمون».
یک لباس شخصی دیگر روی موتور بزرگش مردم را می پاید.دکان دارها می آیند بیرون،ماشین هایی که پشت چراغ قرمز مانده بودند،حرکت نمی کنند حتی وقتی چراغ سبز می شود.پسر هم چنان التماس می کند،کتک می خورد و مردم با "خونسردی" در کار تماشای منظره اند!گوش ها می شنوند صدای دردآلودی را که می گوید؛«به دادم برسید»؟


کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: بازداشت ،کلمات کلیدی: تلخ واره ها ،کلمات کلیدی: حقوق بشر
 
دو شهر در دل یک شهر
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱  


یک اشاره ی کوچک:خیلی دوست ندارم این چیزهایی که از سر مسوولیت در روزنامه می نویسم را اینجا بگذارم.خوب خود روزنامه هست،ملت بروند بخوانند.اینجا "من حقیقی" نهفته است،نه چیزهایی که از صدهزار خط قرمز باید بگذرد.خوب اما این یکی را می گذارم اینجا،چون هم دوستش دارم و هم مجال انتشار کامل را نیافت،با این توضیح که روزگاری در این شهر سرد و بی روح دانشجوی بودم.

***

هوای دم کرده ی عصرگاه یکی از روزهای بهار 82 و یک خیابان پر از کافی شاب های ساده و دانشجویان مشتاق در گروه های چندنفری.پلیس همانند همه ی عصرهای دیگر حاضر است و دانشجویان را می پاید.ناگهان در رفت و آمدها و بالا و پایین کردن های دانشجویی پلیس به یکی از دانشجویان دستور ترک محل را می دهد،"چرا"ی دانشجو پاسخش یک «نوازش کوچک» است.همه در آنی از حرکت می ایستند و همهمه ی دانشجویان فرو می نشیند.به ساعاتی نمی کشد که چند دانشجو در دفتر فرماندار شهر حاضر می شوند.فرماندار هم مانند همیشه میانه دار است،زنگ می زند و قول تنبیه مامور خاطی را می گیرد اما از دانشجویان می خواهد تا "فردا" کار نکنند.فردایی که هرگز نمی رسد.دانشجویان تهدید می شوند و بعد تهدید حتی متهم.
چند سالی بعدتر در یک عصر دیگر،پسر و دختری دانشجو مشغول صحبتند.یکی آن طرف هاست که از این جور صحبت ها خوشش نمی آید اما از دخالت در حریم خصوصی افراد چرا.کار این دخالت به درگیری می کشد.وسط درگیری خون فوران می زند و جنازه ای که دقایقی پیش مرد کامل و بالغی بود،روی دست می ماند...
سال ها گذشته است اما گویی چیزی در شهر عوض نمی شود که بدتر می شود.اگر روزی می زدند زیر گوش دانشجو و البته کسی در لباس قانون چنین می کرد،امروز دانشجویی را می کشند و روشن نیست که قاتل غفارزاده نماینده ی قانون است،وکیل قانون یا اساسا خودش یک تبلور فیزیکی قانون؟
سبزوار البته تنها شهری نیست که دانشجویانش مظلومند،آنجا تنها یکی از همه ی شهرستان هایی است که دانشگاه دارد.چنین شهرهایی چنان با سکوت عجین شده اند که حرف زدن های معمولی هم به "فریادهای بلند" می ماند.در چنین جایی اگر روزی دانشجویان برای کیفیت بد غذا تحصن کنند(بهار 82)،گارد ضد شورش به گمان براندازی رو به روی دانشگاه سنگر می گیرد و اگر روز دیگری دانشجویان برای پوشش اجباری میزگرد برگزار کنند(پاییز 82)،برخی در شهر به گمان بی عفتی و بی ناموسی رگ غیرت گردن شان سرخ می شود.فضای سیاسی و اجتماعی شهر چنان بسته است که فعالیت صنفی و اجتماعی در هیچ قسمی تحمل نمی شود و برای نمونه انتشار یک نشریه کوچک دانشجویی فرجامی بهتر از توضیح و توبیخ و حتی بازداشت ندارد (بهار 81) یا یک بیانیه به تعطیلی انجمن اسلامی دانشگاه منتهی می شود(پاییز 81) و یا بدتر؛برای تاسیس یک انجمن علمی برق در دانشکده ی فنی گفت و گو! و توجیه ده ها مسوول دانشگاهی و غیر دانشگاهی واجب است(پاییز 82).
در چنین فضای تار و خفه ای روشن است که دانشجویانی مهاجر از تهران و شهرهای بزرگ چه رنجی را تاب می آورند و چه قدر مظلومند.آنها چون "وصله های ناهمگنی" هستند که در شهر زندگی می کنند و در خارج از ذات شهر سیر.دانشجویان غیر بومی هرگز در شهرستان هایی چون سبزوار نه تنها پذیرفته نمی شوند که چون سربار جامعه محسوب می شوند.آنها برای امنیت شهر قابل تحمل نیستند،پلیس مایه ی دردسر خود تلقی شان می کند و جامعه ی شهرستانی به چشم «مورجان همه ی چیزهای بد» قشر دانشجو را می پاید.چنین دانشجو هیچ مامن و پناهی برای خود متصور نیست،قانون همواره حامی بومی هاست و هرگز برخوردهای زشت با دانشگاه واکنشی از سوی مقامات مسوول را در پی ندارد.
سبزوار یک ماکت است،از همه ی دیگر جاها.اگر سری به آنجا بزنید،عملا با "دو شهر در دل یک شهر" رو به رو می شوید.یک شهر بزرگ سنتی با بافتی قدیمی و مناره های کاگلی به سبک سال های زندگانی سربداران و شهری کوچک با مشخصه هایی از جامعه ی مدرن که میدان شریعتی به بالاتر و خیابان دانشگاه آن را شکل داده اند.زندگی دانشجویان در این فضای دو قطبی به سختی می گذرد و آنها بدون "هیچ شان و احترامی" با سرخوردگی روزگار را سپری می کنند.این چنین است که چیزی تغییر نمی کند که بدتر می شود؛روزی سیلی به گوش دانشجو می خوابانند و کسی چیزی نمی گوید و بدهکار دانشجوست،حال دانشجویی به قتل می رسد و باز "بدهکار دانشجوست".

تریبون آزاد در آبان ماه(۶):
بازگشت به اصل خویشتن - بازتعریف امامت شیعی - تعهد از دست رفته - تو می میری - کاربری در لجن زار - سوختن در جهنم


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: دانشگاه ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: در شهر
 
سوختن در جهنم
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٦  


وقتی هنگامه را رها کردیم

می پرسد:«چه قدر به من اعتقاد داشتی؟»
می گویم:«خیلی،خودت باید بدانی،تا همیشه»
می پرسد:«هدف آن حیاتی که به تو اعطا شد،چه بود؟»
پاسخ می دهم:«زیستن،مبارزه با جهالت و طاغوت و ظلم و خدمت به جامعه»
اینبار نمی پرسد،به تلخی می گوید:«خوب،از حق مردم بگو»
و من که چیزهایی از یادم رفته با افتخار می گویم:«حق مردم یک حقوق فراگیر است.نه مال آنها را خوردم،نه به زندگی خصوصی شان دستبرد زدم،نه در گوش کسی به ناحق خواباندم و نه به حقوق طبیعی هر آدمی تجاوز کردم.»
ناگهان می پرسد:«پس چرا بنده ی مرا در خیابان و در چنگال گرگان رها کردی»
همه چیزها یادم می آید.چرا اینجا چیزی را از صفحه های زندگی آدم پاک نمی کنند.یخ می زنم،جوابی نمی دهم و این "پایان کار من" است.پرسش و پاسخ دیگری در کار نیست.دو فرشته سیاه می آیند و کشان کشان به "قهقرا"یم می برند،به "یک جای عدم".می کشانند مرا و تقلا در زیر "بازوان عدالت و حق" بی فایده است.دارد با تلخی نگاهم می کند.می خواهم بگویم که «تقصیر من نبود» اما زبانم می گوید؛«تقصیر من بود».می خواهم فریاد زنم که من «تلاش خودم را کردم» اما وجدانم گواهی می دهد که من «هیچ غلطی نکردم جز آن که او را رها کنم» تا گرگ صفتان پاره پاره اش کنند.مرا دارند می برند و بازمی گردم به "بدترین شب عمرم"،به روزی که همه ی خوبی ها را جا گذاشتم در "خیابان".
دیروز بود،دیشب.هوای دیدن «وقتی همه خواب بودند» را داشتیم که کاش ما هم خواب بودیم مانند همه.فیلم به پایان رسید و در خیابان ضجه های دختری من و همراهم را متوجه ساخت.دختر التماس می کرد؛«مرا به خانه ببرید.خسته ام،باید بخوابم.»لاشخورها همانند کرکس های حقیقی که به لاشه مرده ای چون "طعام لذیذ"ی می نگرند و با ولع دور آن می گردند،دورادورش را گرفته بودند.یکی فکر می کرد؛«چه چهره ی جذابی»،دیگری از خدا تشکر می کرد که «شب قشنگی برایش ساخته» و یکی دیگر هم که طعام شبش را خوب برانداز کرد و از آن گذشت.به نظرش آمد؛«زیادی لاغر است»!ما او را از دایره ی نگاه های خریدارانه ی حریصانه بیرون کشیدیم.دختر جوانی با پالتویی قرمز رنگ،نیمه آرایشی بر صورت و جای سوختگی سیگار روی یک دستش،کف دست دیگر را نه سطحی که عمیق با چیزی شبیه چاقوی ضامن دار بریده بودند و آن قدر همین جور مانده بود سیاهی های عفونت که به هم جوش خورده بود.حرف هایش نامفهوم بود،به نظرم آمد که احتمالا کراک مصرف کرده و بیشتر گمانم برد که احتمالا در جایی مورد تجاوز قرار گرفته و بعد هم بیرونش کرده اند.التماس مان کرد که به «جای امنی ببریمش،جایی فارغ از آدم ها و پلیس ها».حالت عادی نداشت و از حرف هایش چیز زیادی دستگیرم نشد.به علاوه مقداری پول و دو پلاستیک لباس یک پاسپورت همراهش بود،با عکسی خیلی شاداب تر و زیباتر از "مجسمه ای انسانی" که روبه روی مان بود،آن قدر که مطمئن نبودم این تصویر همین تکیده ی رو به روی مان است یا نه."شب جمعه"ی لعنتی بود و در چنین شبی دسترسی به "آدم ها" چه قدر ناممکن،شاید اگر جای آدم ها به خدا رجوع می کردیم،زودتر پاسخ می یافتیم.آنهایی که می شناختم در حوزه ی زنان و NGO،یا مشغول و سرگرم بودند و یا دسترسی به آنها ناممکن.به همه ی کسانی که می شناختم،زنگ زدم و آنهایی که جواب دادند نیز به همه آن دیگرانی که می شناختند.خیابان جای ماندن نبود،رفتیم به یک کافی شاپ نزدیک.دخترک برخلاف نام پاسپورتی "فاطمه" خود را «هنگامه» می خواند.رفتار غیر طبیعی اش شک همه را نسبت به ما برانگیخته بود.گاه و بی گاه تشنج می کرد،کارهایش غیرعادی بود و حرف هایش نامفهوم.یک بار می گفت؛«کوکایین مصرف کرده» و دیگر بار می گفت؛نمی داند در خانه ی دوستانش چه به او خورانده اند.زمان می گذشت؛نه شد ده و ده به یازده رسید.یک خانه‌ی امن،یک جای خواب، یک جایی که یک مقدار تنها کمی گرم باشد،به "رویای داشتن قصری در بهشت" شبیه بود.در این خرابه شده ی به این بزرگی،در میان این همه آدم فعال حقوق زن،تنها یکی لازم بود تا کمک کند،او را به جایی ببریم اما گویی پیدا شدن "یک نفر از این همه" به همان «سوزن گم شده در انبار کاه» می ماند.ناامید شده بودم و ترسیدم؛«نکند،این تشنج ها کار دستش دهد».زمان می گذشت و ما را از تنها جایی که می شد نشست،بیرون می کردند.پیگیری ها را به سمت چند دوست در نیروی انتظامی تغییر دادم.تصمیم بهتر این بود به نیروی انتظامی تحویلش دهیم،با اخذ برخی قول ها تا رهایش کنیم در چنگال سرد و تجاوزکارانه ی خیابان.من تصمیم داشتم،اگر نیامد به زور ببریمش،حتی اگر شده به ضرب چند نوازش کوچک اما و اما "لعنت بر دموکراسی".همراهم معتقد بود که «ما این حق را نداریم که جای او انتخاب کنیم»،جای کسی که حالت طبیعی نداشت و دچار تشنج بود.توانستم از یکی از مسوولان پلیس قول هایی بگیرم و تحویلش دهم کلانتری 148 اما چند دوستی که آنها هم پیگیر ماجرا بودند،گفتند که «نمی توانی مجبورش کنی،این حق را نداری»!و من مجبورش نکردم.کافی شاپ را بستند و ما بیرون در خیابانی "ساکت و مرموز" کوشیدیم مجابش کنیم تا به کلانتری بیاید اما "نپذیرفت".دیگر به ماهم اعتماد نداشت،رفت یا بهتر رهایش کردیم در دل سیاهی،در دل شب و در "خیابانی منتظر".رویم را برگردانده بودم که نبینم،لحظه ای که او را به سیاهی ها می سپردم.یک ماجرای تکراری؛گزینه های انتخابش تنها چند ماشین بودند.رویم به سمتی دیگر بود اما بوق کرکننده ی ماشین ها آن چنان بلند بود که نیازی به چشم نداشت،حدس باقی ماجرا خیلی راحت تر از حدس سرگذشت زندگی دختر بود.همراهم تحملش تمامش شد،رفت تا بکوشد منصرفش کند اما او دیگر هنگامه ای نبود که می گفت؛«خدا شما را فرستاد» نمی دانم برای رها شدن از دست ما بود که گفت؛بازمی گردد به خانه ی دوستش و دربست گرفت،اما آن دربست به کدامین "در بسته" می رفت؟او باز می گشت به یک جایی که همان بلا را سرش آورده بودند یا می رفت به جای دیگری که بلایی شبیه همان را سرش بیاورند.او رفت و ما هم رفتیم.بیست دقیقه بعد،یکی از دوستان که کار را دنبال می کرد،زنگ زد و با شعف فراوانی گفت که «آدرس شماره ی تلفن یک NGO مرتبط با همین امور را یافته و مسوول آن NGO منتظر تماس من است تا دختر را به جای امنی ببریم».بغض من خودش رساترین فریاد بود.چه شب بدی که بیدارها می گذراندند....
هنگامه را رها کردم و دو فرشته عدالت که به رنگ سیاه درآمده اند،مداوم پیش روی مان می رقصند.همان ها که مرا کشان کشان می برند به یک جای عدم،به نیستی و این خود عدالت است،حقیقت عدالت است چه،من شبی دختری را در یک جای عدم،در نیستی تنها گذاردم.

از همین تریبون در همین باره:
تن سه هزار تومانی


کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: تلخ واره ها ،کلمات کلیدی: فروپاشی اخلاقی
 
در کار شایعه
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٠  


روایت زنده ی گفت و گوهایی عمومی

"ترافیک تهران" آرام،آرام دارد بدل به بزرگ ترین اخلالگر در امنیت ملی ساختار سیاسی حاکم می شود.از آن جا که ایرانی ها عمومن آدم هایی کم تحمل و دانا و کارشناس و حرافند،این ترافیک فرصت بسیاری را برای "اخلال در امینت ملی از طریق تاکسی سواری" ایجاد می کند.شامگاه یکی از شب های همین هفته بود که شمه های مخاطره آمیزی از "آن چه شایعه با ما می کند"،را شاهد بودم.ماجرا چون همیشه از پیچ رادیو آغاز شد.مسافر بغل دست راننده تا در ماشین نشست،گفت:«این رادیوتم باز کن،ببینیم چه خبره».
راننده پیچ رادیو را پیچاند و ترانه ای زخمت و بی موزون به نام سبک محلی طنین انداز شد.جوانی بیست و هفت،هشت ساله به نظرم آمد که خسته است و دنبال گوشی برای شنیدن.سر صحبت از همین جاها باز شد،رسید به این که «چه خبری می خواهد باشد» و «ما داریم زندگی می کنیم یا زندگی ما را» و گلایه های معمول.راننده حالا یکی را هم سن و سال  خودش پیدا کرده بود و از هر دری سخنی به میان آمد."جو اعتماد" که شکل گرفت،او گفت:«وا... نمی دونم،می گن انقلاب داره میشه...من نمی دونم هان،یکی از این مسافرا عصری می گفت.مثل که طرفای انقلاب شلوغ،پلوغه.
- چیزی شده مگه،من که نفهمیدم.
- به خدا منم شنیدم!یکی نشسته بود تو ماشین می گفت بریم،انقلاب کنیم.گفت"میای،گفتم:نه،وا... به من چه،اینا برن یکی میاد بدتر.گفتم برو شعار بده،دمت گرم.یارو می گفت از تو ماهواره خودش دیده.این آخونده،مثل که گفته من می خوام درست کنم.
- کی هست حالا،خودش بدتره حتمن.
- نمی دونم می گن پسره بروجردیه.
- اگه پسره بروجردی باشه که بدجور اوضاع خرابه.اونا خیلی طرفدار رو اینا دارن.
- آره بابا این مسافر هم می گفت دارن از بروجرد و اصفهان و اینا می ریزن تهران.من نمی دونم بروجرد با اصفهان چه رابطه ای داره؟
- اونشو نمی دونم.من که نشنیدم اما می دونم خانواده بروجردی واسه خودش کلی طرفدار و مرید و اینا داره.آدم زیاد دوروبرشونه.
- آره می گن خودشم آخونده.یکی،دو نفر می گفتند که عمامشو زده زمین.
- واسه چی؟
- نمی دونم،منم شنیدم.از مسافرا،خیلی ها رو این ماهواره گفتن.نمی دونم اما می گن باباش اومده خوابش،گفته:من از اینا راضی نیستم.
- یعنی بروجردی اومده خوابش گفته.
- من که شنیدم.این مسافره می گفتش که باباش اومده تو خوابش گفته از اینا راضی نیستم.تو بلند شو اینو اعلام کن.پسره هم عمامشو انداخته زمین...»
حوصله ام از این همه اراجیف سر می رود و دو نفر هم ول کن نیستند که رادیو پیام دوباره اخبار پخش می کند اما این بار از «محکومیت گسترده هتک حرمت مجدد ساحت پیامبر اسلام توسط دانمارک» خبر می دهد.دردسری جدید در راه است؛با این تفاوت که مسافر بغل دستی من،یک پیرمرد کج و کوله ای است که در آخر عمری دفاع از پیامبر اسلام را از "کلیدهای درب بهشت" می داند،نیز وارد بحث می شود.آغاز کننده بحث دوباره راننده است که می گوید:«چی شده اینا باز گیر دادن به دانمارک.
- مثل که اونا دوباره به حضرت محمد توهین کردن.پاکستان اینا خیلی شلوغ شده.دیروز می گفت،حمله کردن سفارت شونو آتیش زدن.من نمی دونم اینا با مقدسات چیکار دارن؟
- دمه این پاکستانیا گرم.همیشه پایه ی این کاران.ایرانی هام البته بد نیستن هان اما این عربا خیلی بی خایند.»
و حالا ضلع سوم وارد می شود:
« - بی ناموسند از بس این اجنبی های پدرسوخته.چند روز پیش چند تا جوون لاابالی مست می کنند،می رن مسابقه برگزار می کنند که شکلک بکشند.چند تا تلویزیون دانمارک هم مستقیم نشون می ده که ببینید تو کشورمون دارن عکس حضرت محمد رو می کشن.»
راننده دارد خوب گوش می کند تا احتمالن بتواند برای مسافرهای دیگری با آب و تاب تعریف کند و مسافر جوان دیگر می گوید:
«- اونجا دیگه کاری ندارن بکنند.مست کردن که کردن،برن یه گه دیگه ای بخورند...»
پیرمرد کج و کوله ای که حرف هایش خوب جوی ایجاد کرده،سرنخ را از دست نمی دهد؛
« - زهرمارشون کردن،برن این دخترای لاشی شون رو[...].بی دین و ایمونا از قصد این کارا رو می کنن،وگرنه چه مرض و غرضی دارن که چند تا تلویزیون مستقیم نشون بدن.»
بحث ادامه دارد اما احتمالن همه ی "جمع پیکان" اطمینان و اطلاع کافی دارند که «نقاشی و طرح و کارتون و کاریکاتور و مجموعه ی پلنگ صورتی» همه یک معنی را دارد.به همین سبب است شاید که دنباله ی محکومیت دانمارک به محکومیت "مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر" می رسد.بحث روزنامه ی "ایران" را راننده پیش می کشد اما اساسن نمی داند که روزنامه ای بود و نام ایران بر پیشانی داشت.او تنها می دانست که «ترک ها شلوغ کردند» و همین.جوان کنار دستی اش که مشارکت فعالی در بحث های مهم مملکتی دارد توجیهش می کند؛«بابا یه روزنامه یه مطلبی داشت که آخرش نوشته بود نمنه.انگار می خواستن بگن ترکا نمی فهمم و [....] البته اونا رو الان یه چند وقتی هست گرفتند...
الحمدا... بحث ها ادامه دارد،مسایل ریز و درشت دارد حل می شود.من از همان اول ساکت،ساکت،ساکت مشغول تجربه ی این نکته بودم که "هیولای شایعه" از کجا شکل می گیرد و کجا را نشانه می رود.سکوت من هم آزار دهنده بود و هم "مشکوک".در میانه این جلسه پر بهره اما نوبت رسید تا از دست احمق ها راحت شوم.هنوز درب ماشین را کامل نبسته بودم که شنیدم جوان مسافر گفت:«اطلاعاتی بود بی شرف» و هنوز آن قدر دور نشده بودم که نشنوم راننده چه «پفیوز» جانانه ای ارزانی ام داشت که البته با آن سکوت شک برانگیز و ریش بلند چندان هم جای تعجب نبود.در چنین "مملکت وارونه"ای آنها حق داشتند تا زمان رسیدن به مقصد،ناسزاهای فروخورده ی خود را بر سر "من غایب" آوار کنند.

از همین تریبون در همین باره:
پول داشتم،این جا نبودم
کیک زرد پای سفره های مردم


کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: فروپاشی اخلاقی ،کلمات کلیدی: اجتماع ،کلمات کلیدی: دروغ پردازی
 
عدالت برای همه
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٩  


...و میرو که چشم انتظارش است

"میرو جان بیگیان"،یک جوان شانزده ساله ی "ایرانی" بود،از هم میهنان خوب ارامنه که روزی از این روزگاران بد از خانه بیرون رفت و هرگز بازنگشت.خانواده ی میرو چشم انتظار ماندند و ماندند که او بازگردد،با همان ساک ورزشی و نگاه معصومانه و وقتی این انتظار از ساعت ها هم گذشت و سر نیامد،به جستجویش برآمدند.آنها جای میرو اما جنازه ای را یافتند که کوچک ترین شباهتی به آن "معصومیت از دست رفته" نداشت.پیکری غرق خون که دیگر هرگز نتوانست بگوید:«سلام».
امروز(دوشنبه)،دادسرای جنایی تهران در خیابان دوازدهم فروردین شاهد محاکمه ی «قاتل یا قاتلین» او بود.در برابر این ساختمان غم زده حدود صد نفر از ارامنه ی تهران تجمع داشتند.آن ها را به حاشیه ی پیاده رو رانده بودند و ساکت همان جا با پلاکاردها و تصاویری در دست در انتظار بودند.در انتظار چه؟در انتظار "عدالت"،عدالتی که مدت هاست،همه دنبال آن می گردیم،"فرشته ی گمشده ی خدا" در این برهوت!دو سال گذشته است،قاتل یا قاتلین میرو تنها «دو بار» پا به محکمه گذاشته اند و احتمالن با چنین جدیت بی سابقه ای به صد سال زمان برای روشن شدن تکلیف این دادگاه زمان لازم است،دو سال گذشته است اما از شش متهم "مسلمان" این پرونده دو تن پیدا نشده اند و وضعیت چهارتای دیگر نیز چندان به متهم به قتل نمی ماند و دو سال گذشته است...
رو به روی دادسرای جنایی تهران کسی خواستار انجام کار عجیب و غریبی نبود،کسی از انتقام سخن نمی گفت،آن ها خواستار خشونت،زدن و بردن کسی یا چیزی نبودند،تنها عدالت را می خواستند،عدالت را.گلایه ی به حق داشتند از «تبعیض در قوانین»،از برابر ندانستن انسان ها تنها به دلیل تفاوت در عقاید مذهبی شان.یکی پرسید:«اگر مسلمانی،یک مسلمان را می کشت،در دو سال تنها دو بار به محکمه می آمد»؟
میرو این جا نیست اما جایی دیگر سخت چشم انتظار است،چشم انتظار آن چیزی که هرگز در زندگی حقیقی لمسش نکرد.کاش می شد،روزی حتی روزی که دیگر این جا نیست،برای انتظارش پاسخی مثبت داشت،افسوس که
گویا فرشته ی گمشده ی یافتنی نیست.
پی نوشت 1:من حتی اسم میرو جان بیگیان را تا امروز صبح نشنیده بودم.
پی نوشت 2:قطعن پیگیری این پرونده بر عهده ی خبرنگارانی است که در حوزه ی امور جنایی تبحر و مهارت دارند.من تنها از دید انسانی نه حرفه ای به این ماجرای تلخ پرداختم.

در همین باره:
گزارش تصویری ایسنا از تجمع


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: عدالت ،کلمات کلیدی: در شهر
 
شهر(شب) آبی آبی آبی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢  

 

یک اشاره ی کوچک:گمانم،چهار سال پس از زایش این وبلاگ در فضای مجازی و یک سال پس از "دوباره یابی اش"،این حق بر گردنم مانده که تنها چند کیلوبایتی را به یک علاقه ی نوستالژیک دور اختصاص دهم.

***

شور و دیگر همه چیز:«بینی بین اللهی(تکه کلام قلعه نویی)» انصاف نبود،این همه آدم،آن ده ها ده هزار هواداری که تنها به یک چیز فکر می کردند و نه هیچ چیز دیگر سرخورده شوند و دل شکسته به خانه ها بازگردند.در این سال ها روزهای تلخ بسیاری برای هواداران استقلال پدید آمده،روزهای بسیاری هم بوده اند که هواداران سراسر آزادی را آبی کرده بودند،همانند فینال جام باشگاه های آسیا اما "آخر شاهنامه" خوش نیامد.دیروز اگر استقلال قهرمان شد،نه به نیرویی طبیعی که به یک نیروی شگرف مافوق طبیعی این حاصل به دست آمد.مردد بودم،وقتی آن جمعیت را یک بار دیگر تنها برای هواداری یک تیم باشگاهی در آزادی دیدم.مردد بودم که استقلال جوان شده توان تحمل بار روانی پدید آمده را دارد یا نه اما هدایای "اشکان نامداری"ی هراسیده از جمعیت،کار را تمام کرد.
وقتی که محبوب شد:یکی گفت:«همان جا،تو پیست دوومیدانی چالش می کنیم اگر...» و شاید برای همین بود که "امیر قلعه نویی" مضطرب بود و نگرانی از چشمانش،رفتارش و برخوردش می بارید.با او به هزار و یک دلیل مخالف بودم که با قهرمانی هزار دلیلش از میان رفت و یک دلیلش ماند.زوم دقیقی روی حرکاتش داشتم تا به راز عدم قهرمانی استقلال با این مربی پی ببرم که بردم. استقلال تا دقیقه ی سی،دو گل از تیم پایین جدولی پیش بود،متوسط بازی می کرد و جام قهرمانی خیلی "نزدیک تر از نزدیک" بود اما امیر قلعه نویی آن کنار زمین راه رفت،هوار کشید و داد زد تا استرس فوق العاده اش فروکش کند.حرکات او اما استرس را از کنار نیمکت به درون زمین منتقل می کرد.تصویر گویایی بود،هنگامی که "مهدی شیری" پشت ضربه ی آزاد ایستاد.قلعه نویی دست ها را در موهایش فرو برد و به سمت نیمکت بازگشت تا صحنه را نبیند!این استرس نرمال است؟
قهرمانی البته همه ی ضعف های قلعه نویی را می پوشاند.وقتی دوئل را می بری،کسی به یاد نمی آورد که آیا دستت لرزید یا نه.نمی شود نگفت که سهم امیر بیش تر از هر کس دیگری در این قهرمانی است.او حالا به راست یا به ظاهر می خواهد که برود اما باید و باید که بماند.منتقد او هستم اما حقیقت آن است که حق امیر قلعه نویی نشستن روی نیمکت قهرمان ایران در بازی های بزرگ آسیایی است.با او به آسیا برویم و در برد و باخت،سهم او را بیش تر از هر کسی در نظر گیریم.این راه منطقی تر از خداحافظی با قلعه نویی است.
هنر متقاعد کردن:هنوز هم "علی سامره" را خیلی بیش تر از او دوست دارم،هم کاریزمایش را،هم هوش سرشارش را و هم فوتبالش را.عنایتی را حتی تا همین اواخر هم هرگز دوست نداشتم اما این از هنرهای اوست که آن قدر موثر است و آن قدر گل می زند که لجوجی مانند "برانکو" را هم از پای درمی آورد،هواداران منتقد استقلال که جای خود دارند.بیست و یک گل از چهل گل یک فصل یک تیم،خودش آن قدر گویا هست که نوشتن بیش تر در این مورد بیهوده شود.
دست هایی برای قهرمانی:خیلی سخت است که "بیست و دوساله" باشی و وقتی به زمین می آیی،"صد هزار دیوانه" ببینی که همه ی زندگی شان برای نود دقیقه در دستان توست و این تازه ی منهای میلیون ها آدم دیگری است که در خانه به تماشای تو نسشته اند."طالب لو" که برای گرم کردن به زمین آمد،شوک روانی شدید را تحمل می کرد و این نگران کننده بود،آن هم برای جوانی به سن و سال او.وحید اما بزرگی نشان داد و رگه های بزرگی را،از برای همین هم قسمت بزرگی از کیک قهرمانی سهم وحید طالب لوست،هم برای همه ی فصل و هم برای آن صحنه ی نیمه دوم که تو پ را از دو قدمی یک بار دفع کرد و بار دیگر با کمک تیرک،دروازه را نجات داد.چه کسی تضمین می کرد،در آن فضا اگر آن توپ گل می شد،دست استقلال به جام می رسید؟چه کسی می تواند تضمین می کند که امروزه جز وحید طالب لو،دروازه بان دیگری در ایران از پس مهار چونان توپی برآید؟
فصل موفقیت:استقلال قهرمان شده و بی انصافی تمام است که چند خطی از "مجتبی جباری" ننویسم.اگر نیمی از گل های تیم در این فصل از آن عنایتی است،احتمالا نیمی از کل موفیقت این فصل هم به نام جباری باید نوشته شود.گرچه در دو،سه هفته ی آخر از جباری،جباری هفته های میانی را ندیدیم اما او آن قدر یک تنه جور هافبک استقلال را در بسیاری از هفته های این فصل کشید که می شود در روزهایی هم به او تخفیف داد.
اگر جام آسیایی می خواهیم:وقتی تیمی قهرمان می شود،معنایش این است که "همه" خوب بوده اند اما استقلال "سیاووش اکبرپور،فرزاد مجیدی،مهدی امیر آبادی و سعید لطفی" را نداشته باشد،راحت تر قهرمان می شود تا اینها را داشته باشد.استقلال برای فصل بعد یک "محمد نوازی"(پیستون راست) می خواهد،یک "علی سامره"(مهاجم) و یک دفاع برای روزهایی که "قربانی یا صادقی" نیستند،همین به علاوه مابقی تیم هم جایی نرود.این نظر البته یک شخصی است!

از همین تریبون در همین باره:
اپیدمی جذاب - دست خدا بر سر ماست

تریبون آزاد در فروردین:
نوستالژیای ابتدای سال - مولود آبستنی سیاست - فرهنگ ها در دو تصویر - کیک زرد پای سفره های مردم


کلمات کلیدی: ورزش ،کلمات کلیدی: فوتبال ،کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: پایان
 
کیک زرد پای سفره های مردم
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳  

 

- آقا لطفی بکن این رادیو تو روشن کن.
- «دیوار،ساعت،آلبوم،عاشق...(یا چیزی شبیه همین)»
- منظورم رادیو بود،اخبار...
- ای بابا،ول کن داداش،می خوای چی مثلا بشنوی؟
- فکر کنم،این آقا دنبال حرفای امروز احمدی نژاده!
- آره منم شنیدم...یه چیزایی می گفت...می گفتند؛جزو قدرتا شدیم.
- به سوخت هسته ای رسیدیم.
- آقا این خبر قدیمیه که،مردم رو دارند خر می کنن.
- نه آقا جان...می گفت:یه چیزه زردی تولید کردند که خیلی مهمه.فقط شوروی و آمریکا دارن.
- اسمش کیک زرده.
- «دیوار،ساعت،آلبوم،عاشق...(یا چیزی شبیه همین)»
- این حالا خوردنیه؟
- نه خیر،شما حواست به رانندگی باشه،مثل این که بهتره.
- آقا انگار شما خیلی با این احمدی نژاد حال می کنید،هان!حالا از این کیک چیزی سر سفره هامون می یاد؟
- «دنیا دیگه مثل تو نداره...»
...
این داستان نیست،"روایت" است.روایتی حقیقی از یک تاکسی که قرار بود،دیشب من را راهی منزل کند.دیالوگ اول و سوم برای من بود اما مابقی دیگر هیچ ربطی به من ندارد.من تنها گوش می دادم که دیگران چه می گویند.راننده،آن که «قیافه اش بیش تر به مهندس ها می خورد» و جوانکی که «زیاد اهل سیاست نبود».این روایت را از آن جهت ادامه ندادم که ادامه ی این مباحثه،همانند همیشه ناقض و بی نتیجه ماند.کار به پول نفت و رانت و نظام و انقلاب و خاتمی و حمله ی نظامی و فوتبال هم رسید و اگر راه طولانی تر بود،احتمالا ماجرا به بنی صدر و رزم آرا و رضاخان،سینما و فساد جامعه و تغییرات فدراسیون کشتی هم کشیده می شد.ادامه ی این روایت دیگر ربطی به «خبر خوش» احمدی نژاد نداشت.


کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: اجتماع ،کلمات کلیدی: پرونده هسته ای ،کلمات کلیدی: ایران