نامهای به "امیر حسین حشمت ساران" و "امیدرضا میرصیافی"
* تریبون آزاد" را بدون فیلتر بخوانید، این "خوراک" شماست
درود امیر!
سلام امید!
عیدتان مبارک!
خسته نباشید.
راه درازی را رفتید و ما همش نگران ماهی قرمز و سفرههای هفت سین و سبزی پلوی شب عید و تعطیلات نوروز و بادابادامبارک بادای خودمان بودیم. مجالی هم شد که گرد و غبار سفر دراز را بشویید و لحظهی تحویل سال بنشینید، پای سفرهی هفت سینی؟ این جا که همه به شکرانهی خروار خرواز آزادی و رفاه و عدالت و امنیت جشن گرفتهاند و پای میکوبند، صدایش تا آن دنیا نمیآید!؟
اصلن آن طرفها که شما را فرستادند، عید دارند یا نه، نوروز جشن میگیرند یا کریسمس، روز و ماه و سال را میفهمند؟
یادتان مانده باشد، در این خرابهای که ما "زیست نباتی" داریم، خیلی هم فرقی نمیکرد که چند شنبه کدام ماه چه سالی باشد. هر ساعتی دوست داشتند، حال داشتند، عشقشان میگرفت، میزدند و میبردند، این تازگیها هم که به یمن این پیشرفتهای باورنکردنی آدم را زنده میبرند و دیگر برنمیگردانند.
بیچاره امیر حسین، وقت او این قدر پیشرفت نشده بود! بنده خدا چند ماهی طول کشید تا ذره ذره جان دهد در آن دخمهی کرجی. پیامبر مرگش چون تو پیشرفت نکرده بود که در دم جان بستاند، امیدرضا. ای نامرد، وقتی رفتی، قرار بود یکی، دو سال بمانی و برگردی. فکر نمیکردی که در این رفتن، بازگشتی نباشد، هان!
کی فکرش را میکرد؟
گزارش دکتر فیروزی را ببین. انگار یک روح گم شده در تودرتوهای دهها دالان تاریک آخرین قوایش را جمع کرده تا چیزکی بنویسد، شکلی از یک یادگاری، از یک "سند". دکتر چه میدانست، این پیکر نحیف را که میبرد، جنازه میشود و برنمیگردد به بالینش.
به کل زندگی همین است دیگر. یکی در زندان میپوسد، یکی میمیرد، آن یکی برای عکاسی قربانی میشود، یکی دیگر در یک نیمه روز از پارک و بازداشتگاه می گذرد و سر از سینهی قبرستان درمیآورد...و همین مسیر را که بگیری و پیش بروی، آخرش هیچی نیست جز گورستانهای آباد این سرزمین. لعنتی معلوم هم نیست که برای بارور شدن درختان همیشه نهال ایران باید چه قدر دیگر با خون آدمی آنها را آبیاری کنیم؛ این هم از بیغیرتی ماست!
"ما"، نه شما! اگر غیرت نداشتید، اگر بیرگ و ریشه بودید که الان نیازی به نوشتن نامه به آسمانها نبود. مانند همهی دیگر مردان و زنان خفهخون گرفتهی خرابآباد مینشستید پای سفرهی هفت سین، در لحظهی تحویل سال هم یک خدایی پیدا میکردید که از او طلب پول و خانه و ماشین کنید، بعد هم گازش را میگرفتید دِ درو، تا جایی که میشد میرفتید و فراموش میکردید اما تنها برای چند روز.
زیست نباتی همین است دیگر. یک حیات کاذبی داری، خورده آب و گهگاه نانی هم هست و جیرهی هوای سهمیهبندی شده هم سالی یکی، دو بار میرسد. "کفایت" میکنی و باز خدایی مییابی که شکرگذارش باشی!
بله؛ زندگی اگر در "ویرانآباد" باشد، زیبا که نیست، از عجوزهی پیر و چرک همسایهی بغلی ما هم کثیفتر و زشتتر است. برای همین هم فکر میکنم تو امید، تو امیر، تو یعقوب، تو زهرا، تو کاوه، تو ابراهیم، تو اکبر، تو زیبا، تو عزت باید به حال ما زار بزنید، نه ما برای شما. "ایستاده" رفتهاید و ما خمیده ماندهایم به انتظار روزی که فرشتهی مرگ حکم ما را هم بگیرد.
دیگر خیلی وراجی کردم. نمیخواهم اوقات شریف و آرام شما را با دردهای اینجایی بگیرم بچهها.
امیر؛ اگر جا پایت سفت شده، دست این امید را هم بگیر که تازه رسیده. هر کدام دیگر از بچهها را هم که دید، چیزی نگویید اگر پرسیدند، نگویید که ما چه میکنیم، نگویید مرگ تدریجی داریم، نگویید که چیزی لا پای هیچکداممان نیست و به آنها نگویید که "خوشبختتر" از مایند. بگذار شرمندهی این همه خاطرهی زندهی آزاردهنده نباشیم.
دیگر سطرهای آخر است. اگر خدایی هم بود که شرفیابش شوید، از طرف من لیچار بارش کنید. بگویید؛ «مرام نداری، شرف نداری، یک جو شرم و حیا و نجابت نداری، نمیبینی هفتاد میلیون آدم دارند میپوکند و کاری نمیکنی. این همه میگویند زور داری، زورت به اینها نمیرسد! از این همه خان رحمان و رحیم لطف و کرمت، اپسیلونی هم سهم ما نیست!»
ای Shett...
دریغا امید، دریغا امیر که آسوده شدید با مرگ. بروید تا خداوند روی ماه شما را ببوسد.
از یک دوست
در دومین روز نوروز ماتم زدهی 1388
از خرداد دربارهی امیدرضا:
تا ساعاتی دیگر؛ برگزاری مراسم ختم "میرصیافی" در تهران
گزارش پزشکی دکتر فیروزی از اوین: «چگونه میرصیافی جان باخت؟»
پیشنهاد زندانیان سیاسی: نوروز 88 به نام "امیدرضا میرصیافی"
«اداره زندانها به افراد سنگدل و نالایق سپرده شده است»
از خرداد دربارهی امیرحسین:
پاسخگوی مرگ «با برنامه» زندانیان سیاسی باشید
بگذارید تشییعش کنیم
پرونده قتل "حشمت ساران" در زندان قابل تحقیق است
آخرین پیام "ساران" چند روز پیش از مرگ در زندان گوهردشت
آخرین یادداشتم دربارهی حقوق بشر در ایران:
بیدارباش یک «کودک درون» شرور
دربارهی مرگهای تلخ دیگری:
روزت مبارک یعقوب!
خیلی دور، خیلی دیر...
کربلا اینجاست
طناب را چه کسی به گردن زهرا انداخت؟
و خودی و غیر خودی که زندهی زندهی است
خون او به پای همهی ماست
بازخوانی پروندهی نافرجام