تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

شاید همین فردا...
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸  


کار از نوشتن گذشته، شعر می‌خواهد "دلارا دارابی"؛

دختری روزی به دار آویخته می‌شود؛
شاید همین فردا
دستانی بازمی‌مانند از زایش هنر
و طناب گلویی را سخت خواهد فشرد؛
شاید همین فردا
شمارش معکوس
گام‌های لرزان دخترکی
و پایان تنفس انسانی؛
همه شاید همین فردا
می‌رود،
جنازه می‌شود
و سینه‌ی شکافته‌ی گورستان آرام می‌گیرد با آغوش دختری؛
شاید همین فردا
ما در سکوت می‌گرییم
بر جنازه‌ای که می‌رقصید با باد بر دار؛
شاید همین فردا
و باز همین فردا، پس فردا
فرشته‌ی مرگ سیراب نشده،
آغوش تازه‌ای می‌خواهد؛
شاید همین تو را.

ساسان آقایی
دقایقی پس از ظهر یک جمعه‌ی فروردینی


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: شعر ،کلمات کلیدی: اعدام ،کلمات کلیدی: دلارا دارابی
 
از شیرین‌عقلان تا فیس‌بوکان
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦  


* "تریبون آزاد" را بدون فیلتر بخوانید، این "خوراک" شماست

نه این‌که سوژه‌ای نباشد برای نوشتن که زندگی در ایران، از این بابت آسوده‌ات می‌کند که اگر کارت نوشتن باشد، همیشه سوژه‌ات آماده است و نگران نمی‌شوی که در بمانی و مباد که بی‌کار شوی اما خب هست گه‌گاهی که در میان پرسوژه‌ترین روزها، میلت نمی‌کشد بنویسی، دوست نداری بنویسی، انگار قهر کرده‌ای با این مسکن دردهای رماتیسمی این مملکت. این چند تا، اعلام یک آشتی‌کنانه ساده و کوچک است:
1. به‌تر از "شیرین‌عقل" نیافتم در توصیف "توابین" اصلاح‌طلب. همان‌ها که روزی می‌نویسند؛ «میرحسین غضنفر است» و «باید کفش‌ها را بیاویزد» و اِله و بلهِ و چند روز بعد همین غضنفر و کفش آویخته می‌شود شوالیه‌ی تازه‌ی ِ «خوش سخن‌ ِ» «جاذبِ» «رای‌آوریِ» که قرار است ما را  «نجات» دهد. دم‌تان گرم که این‌قدر ابلهید که مردم را این‌همه "احمق" فرض می‌کنید. خدا به شما شفا و به ما آسودگی جاودان از دست شما هدیه کند.
2. "عبدالله نوری" اگر آمد که آمد، نیامد، مانند دیگران نیستیم که "کنش التماس" راه‌ بی‌اندازیم و بخواهیم وادارش کنیم. ما نه اهل التماس به کسی هستیم، نه اهل خواهش و تمنا و ناله و زاری، حرف‌مان را می‌زنیم و پایش می‌ایستیم، کسی "رَهرو" بود، قدمش روی چشم.
تاریخ هم یادش باشد که برای یک‌بار در این درازی عمر خواستیم رای بدهیم، نخواستند و نگذاشتند!
3. شما را فرمان می‌دهم به "فیس بوک"، خارق‌العاده نیست اما خب اورکات، یوتیوب، فیلکر و توییتر را یک‌جا با هم دارد، تازه چیزهایی هم دارد و بیا و ببین!
4. آدم ده‌سال یک‌بار به‌روز شود، آن هم این‌طوری. سرانجام در یک سلسله تلاش‌های بی‌وقفه دانستیم که "فید" چه کوفتی است و به درد جرز کدام دیوار می‌خورد. این آگهی مسخره‌ی «تریبون آزاد را بدون فیلتر بخوانید، این خوراک شماست» در چند پست اخیر هم برای آن بود که بی‌هوده برای دور زدن رَهبُری رنج نکشید، مانند انسان فرهیخته‌ی امروزی، فیدخوان شوید و به گور پدر و مادر فیلتر بخندید.
5. موتورم که روشن شد، این وبلاگ به‌روزتر خواهد بود.


کلمات کلیدی: زندگی ،کلمات کلیدی: انتخابات ،کلمات کلیدی: وبلاگ نویسی ،کلمات کلیدی: اینترنت
 
سکانس‌هایی بدون ویرایش از «آزادی»
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٢  


* "تریبون آزاد" را بدون فیلتر بخوانید، این "خوراک" شماست

لحظه ی گل تیم ملی ایران


هنوز درست روی سکوهای سیمانی طبقه‌ی دوم جابه‌جا نشده‌ایم که کاپیتان  پرمدعای تیم ملی، توپ را از شش قدم دروازه به دستان دروازه‌بان می‌زند و در حسرت مجال از دست رفته دست به دهان می‌گزد. شش قدم آن‌ورتر من آدمی نیم‌خیز شده هوار می‌زند؛ فلانم فلان جای فلان کس دایی!
سی دقیقه‌ای می‌گذرد و تنها دقایقی تا پایان نیمه‌ی نخست باقی است. ایران می‌کوبد اما به درب‌های بسته. تماشاگری که برای پشتیبانی تیم ملی کشورش آمده، به جای به شور آوردن بازیکنان درون زمین دم می‌گیرد؛ «علی کریمی» و من شگفت‌زده به دیگران نگاه می‌کنم و از خود می‌پرسم؛ برای تیمی که خوب بازی می‌کند، خوب پاس می‌دهد و خوب فرصت می‌سازد اما گل نمی‌زند چون «تمام کننده» ندارد، علی کریمی مصدوم با یک تریلی اسم و یک کامیون افاده چه می‌تواند بکند؟ هنوز به پاسخی نرسیده‌ام که در جواب لبان خموشم بغل دستی می‌زند پشتم و می‌گوید؛ «ایولا، استقلالی‌ای دیگه؟»
سرانجام می‌رسد، آن هنگامه که یک استادیوم به هوا می‌پرد. روی کار تیمی دقیق و تمرین شده، خلعتبری به تو می‌زند و پاس به بیرون می‌دهد، شوت شجاعی به تور می‌نشیند و همه از منتهای وجودمان هوار می‌زنیم. روز خوش‌بختی است گویا. چند دقیقه بعد، باز هم ایران است که بر عربستان "از دست رفته" می‌تازد و به دقیقه‌ی 70 که می‌رسیم، صد هزار نفر آزادی را به لرزه درمی‌آورند، با فریاد «علی دایی، علی دایی». بلند می‌شود، دستی در هوا می‌چرخاند، به افتخار تماشاگران دست می‌زند و دوباره می‌رود روی نیکمت می‌نشیند. یکی، دو دقیقه نگذشته که اسکوربورد نیم‌رخ جدی دایی را نشان می‌دهد و باز دوباره ورزشگاه یک صدا می‌شود در «علی دایی» گفتن.
اما فوتبال است دیگر و سرنوشت دگرگونه می‌شود. ناگهان توپ جور دیگری می‌چرخد و به دقیقه‌ی 80 نرسیده، عربستان داغ پیروزی را به دل‌مان می‌گذارد. کابوس تساوی خانگی در برابر کره‌ی جنوبی زنده می‌شود و خیلی زود تماشاگران ناامیدانه می‌روند که بروند. پیش از رفتن اما زمزمه‌ای تبدیل به موج می‌شود؛ «دایی حیا کن، تیم ملی رو رها کن».
روی سکوها فریاد اعتراض و آتش کاغذ پاره‌ها برپاست. در درون زمین، سپیدپوشان نای راه رفتن هم ندارند، بلبشویی است و عرب‌ها در دود و خاک و اعتراض و ناسزا گل دوم را می‌زنند. کار تمام است و ورزشگاه یک‌پارچه فلانش را حواله‌ی فلان جای فلان کس دایی می‌کند، با افتخار و خیلی هماهنگ هم این همایش ناسزاگویی را فریاد می‌زنند.
سوت پایان یعنی هیچ چیز باقی نمانده. دایی انسان باهوشی است و می‌داند که شاید دیگر روی این نیمکت ننشیند، در میان هیاهوی بی‌شرمانه‌ی تماشاگران باقی‌مانده ولو می‌شود روی نیمکت خالی و چندین دقیقه را اندوه‌گین در "تنهایی" بی‌انتهایی می‌گذراند.
آن بالا و در VIP اما همان‌‌ها که در زمان پیروزی لبخند می‌زدند و دست تکان می‌دادند و زوم دوربین‌ها را می‌خوردند، همه در سکوت "دَر" می‌روند. خیال VIPنشین‌ها آسوده است چه، "قربانی" حاضر و آماده آن پایین دارد در تنهایی غرق می‌شود. چند ساعت نگذشته و طلوع بامدادی رنگ و رو نگرفته که رسانه‌های VIPنشینان خبرش را می‌دهند؛ «علی دایی برکنار شد» و سببش را «خواست مردم» می‌خوانند.
«کدام مردم» و «کدام خواسته»؟
آن مردمی که علی دایی را فریاد می‌زدند یا آن مردمی که رهایی از دست دایی را می‌خواستند!
شاید چندان مهم نیست، دیگر. من در آن شنبه‌ی سیاه هزاران هزار مردمی را به چشم خود دیدیم که نمی‌دانستند چه می‌خواهند و بسیار لایق آن بودند که مورد "سواستفاده‌ی سیاسی" گروهی پوپولیست نیز قرار گیرند؛ وقتی که تنها در ده دقیقه زنده‌بادهاشان می‌شود مرده‌باد!

درباره‌ی علی دایی از این تریبون:
بدرود قهرمان، بدرود

از خرداد:
دستور "قربانی کردن سرمربی" از بالا آمد
چرا "پایگاه اطلاع‌رسانی دولت" خبر برکناری دایی را تایید می‌کند!؟
چگونه "علی دایی" در 90 دقیقه سقوط کرد؟


کلمات کلیدی: فوتبال ،کلمات کلیدی: ورزش ،کلمات کلیدی: اجتماع ،کلمات کلیدی: سیاست
 
به شما که خوش‌بخت‌ترید
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢  


نامه‌ای به "امیر حسین حشمت ساران" و "امیدرضا میرصیافی"

* تریبون آزاد" را بدون فیلتر بخوانید، این "خوراک" شماست

درود امیر!
سلام امید!
عیدتان مبارک!

خسته نباشید.
راه درازی را رفتید و ما همش نگران ماهی قرمز و سفره‌های هفت سین و سبزی پلوی شب عید و تعطیلات نوروز و بادابادامبارک بادای خودمان بودیم. مجالی هم شد که گرد و غبار سفر دراز را بشویید و لحظه‌ی تحویل سال بنشینید، پای سفره‌ی هفت سینی؟ این جا که همه به شکرانه‌ی خروار خرواز آزادی و رفاه و عدالت و امنیت جشن گرفته‌اند و پای می‌کوبند، صدایش تا آن دنیا نمی‌آید!؟
اصلن آن طرف‌ها که شما را فرستادند، عید دارند یا نه، نوروز جشن می‌گیرند یا کریسمس، روز و ماه و سال را می‌فهمند؟
یادتان مانده باشد، در این خرابه‌ای که ما "زیست نباتی" داریم، خیلی هم فرقی نمی‌کرد که چند شنبه کدام ماه چه سالی باشد. هر ساعتی دوست داشتند، حال داشتند، عشق‌شان می‌گرفت، می‌زدند و می‌بردند، این تازگی‌ها هم که به یمن این پیشرفت‌های باورنکردنی آدم را زنده می‌برند و دیگر برنمی‌گردانند.
بیچاره امیر حسین، وقت او این قدر پیشرفت نشده بود! بنده خدا چند ماهی طول کشید تا ذره ذره جان دهد در آن دخمه‌ی کرجی. پیام‌بر مرگش چون تو پیشرفت نکرده بود که در دم جان بستاند، امیدرضا. ای نامرد، وقتی رفتی، قرار بود یکی، دو سال بمانی و برگردی. فکر نمی‌کردی که در این رفتن، بازگشتی نباشد، هان!
کی فکرش را می‌کرد؟
گزارش دکتر فیروزی را ببین. انگار یک روح گم شده در تودرتوهای ده‌ها دالان تاریک آخرین قوایش را جمع کرده تا چیزکی بنویسد، شکلی از یک یادگاری، از یک "سند". دکتر چه می‌دانست، این پیکر نحیف را که می‌برد، جنازه می‌شود و برنمی‌گردد به بالینش.
به کل زندگی همین است دیگر. یکی در زندان می‌پوسد، یکی می‌میرد، آن یکی برای عکاسی قربانی می‌شود، یکی دیگر در یک نیمه روز از پارک و بازداشت‌گاه می گذرد و سر از سینه‌ی قبرستان درمی‌آورد...و همین مسیر را که بگیری و پیش بروی، آخرش هیچی نیست جز گورستان‌های آباد این سرزمین. لعنتی معلوم هم نیست که برای بارور شدن درختان همیشه نهال ایران باید چه قدر دیگر با خون آدمی آن‌ها را آب‌یاری کنیم؛ این هم از بی‌غیرتی ماست!
"ما"، نه شما! اگر غیرت نداشتید، اگر بی‌رگ و ریشه بودید که الان نیازی به نوشتن نامه به آسمان‌ها نبود. مانند همه‌ی دیگر مردان و زنان خفه‌خون گرفته‌ی خراب‌آباد می‌نشستید پای سفره‌ی هفت سین، در لحظه‌ی تحویل سال هم یک خدایی پیدا می‌کردید که از او طلب پول و خانه و ماشین کنید، بعد هم گازش را می‌گرفتید دِ درو، تا جایی که می‌شد می‌رفتید و فراموش می‌کردید اما تنها برای چند روز.
زیست نباتی همین است دیگر. یک حیات کاذبی داری، خورده آب و گه‌گاه نانی هم هست و جیره‌ی هوای سهمیه‌بندی شده هم سالی یکی، دو بار می‌رسد. "کفایت" می‌کنی و باز خدایی می‌یابی که شکرگذارش باشی!
بله؛ زندگی اگر در "ویران‌آباد" باشد، زیبا که نیست، از عجوزه‌ی پیر و چرک همسایه‌ی بغلی ما هم کثیف‌تر و زشت‌تر است. برای همین هم فکر می‌کنم تو امید، تو امیر، تو یعقوب، تو زهرا، تو کاوه، تو ابراهیم، تو اکبر، تو زیبا، تو عزت باید به حال ما زار بزنید، نه ما برای شما. "ایستاده" رفته‌اید و ما خمیده مانده‌ایم به انتظار روزی که فرشته‌ی مرگ حکم ما را هم بگیرد.
دیگر خیلی وراجی کردم. نمی‌خواهم اوقات شریف و آرام شما را با دردهای این‌جایی بگیرم بچه‌ها.
امیر؛ اگر جا پایت سفت شده، دست این امید را هم بگیر که تازه رسیده. هر کدام دیگر از بچه‌ها را هم که دید، چیزی نگویید اگر پرسیدند، نگویید که ما چه می‌کنیم، نگویید مرگ تدریجی داریم، نگویید که چیزی لا پای هیچ‌کدام‌مان نیست و به آن‌ها نگویید که "خوش‌بخت‌تر" از مایند. بگذار شرمنده‌ی این همه خاطره‌ی زنده‌ی آزاردهنده نباشیم.
دیگر سطرهای آخر است. اگر خدایی هم بود که شرف‌یابش شوید، از طرف من لیچار بارش کنید. بگویید؛ «مرام نداری، شرف نداری، یک جو شرم و حیا و نجابت نداری، نمی‌بینی هفتاد میلیون آدم دارند می‌پوکند و کاری نمی‌کنی. این همه می‌گویند زور داری، زورت به این‌ها نمی‌رسد! از این همه خان رحمان و رحیم لطف و کرمت، اپسیلونی هم سهم ما نیست!»
ای Shett...
دریغا امید، دریغا امیر که آسوده شدید با مرگ. بروید تا خداوند روی ماه شما را ببوسد.

از یک دوست
در دومین روز نوروز ماتم زده‌ی 1388

از خرداد درباره‌ی امیدرضا:
تا ساعاتی دیگر؛ برگزاری مراسم ختم "میرصیافی" در تهران
گزارش پزشکی دکتر فیروزی از اوین: «چگونه میرصیافی جان باخت؟»
پیشنهاد زندانیان سیاسی: نوروز 88 به نام "امیدرضا میرصیافی"
«اداره زندانها به افراد سنگدل و نالایق سپرده شده است»

از خرداد درباره‌ی امیرحسین:
پاسخ‌گوی مرگ «با برنامه» زندانیان سیاسی باشید
بگذارید تشییعش کنیم
پرونده قتل "حشمت ساران" در زندان قابل تحقیق است
آخرین پیام "ساران" چند روز پیش از مرگ در زندان گوهردشت

آخرین یادداشتم درباره‌ی حقوق بشر در ایران:
بیدارباش یک «کودک درون» شرور

درباره‌ی مرگ‌های تلخ دیگری:
روزت مبارک یعقوب!
خیلی دور، خیلی دیر...
کربلا این‌جاست
طناب را چه کسی به گردن زهرا انداخت؟
و خودی و غیر خودی که زنده‌ی زنده‌ی است
خون او به پای همه‌ی ماست
بازخوانی پرونده‌ی نافرجام


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: یادمان ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: زندانی سیاسی