همیشه ترجیحم،سفرهای 2 نفره بود اما اگر قرار باشد صادقانه بنویسم،باید اعتراف کرد که سفر 20 نفرهی ما به گلستان یکی از بهترین و خاطرهانگیزترین مسافرتهای تمام عمرم بود.نمیدانم شاید به این دلیل باشد که این 20 همان 2 است با یک صفر ناقابل اضافه! و یا برمی گردد به ترکیب دوستانهی همسفران.اساسن مگر میشود سفری برویم که یک "بلندگو" چون من دارد،یک "DG" مانند مهدی،"رقاصش" بهروز باشد و معلم رقصش نسترن(اسم مستعار است) و نکتهسنجیهای سجاد همراهیمان کندو یک گروه اپرای تهمینی بوسی هم داشته باشیم و "خوش" نگذرد؟برای من همهی اینها بود علاوه بر دلیل دیگر شخصی!
احتمالن گرد و غبار سفر دو روز و نصفی ما به "استان گلستان" که فرو نشیند،دیگر دوستان از همه چیزش خواهند نوشت چه،ما گروهی بودیم با 15،16 روزنامهنگار که هر کدام آوردی از این سفر داریم.گزارش سفر من هم سهم روزنامه میشود که لینکش را اینجا هم میگذارم.این پست وبلاگی برای همسفرانی است که از ده شامگاه سهشنبه تا بامداد جمعه را با هم گذاراندیم و چه خوش گذراندیم.کوشیدم،این پست بیشتر فانتزی باشد و شوخی در سطر،سطر آن سیال به این امید که همه این نوشتار را به شوخی و نه به جد برگزار کنند.
اسامی به ترتیب حرف الفبا
مهدی تاجیک:در شلوغکاری و نخوابیدن،پا به پای من آمد با این تفاوت که به درد دیگری هم میخورد.مهدی منجی بزرگ اعصاب و روان و البته گوشهای ما بود.فکر نکنید "دامپزشک" است بل او ما را از شر آهنگهای نامفهوم بیگانه نجات داد و به شر هر چه که خودش دوست داشت،گرفتار کرد.
مینا جوکار:هر چه که گفته شود،ممکن است که در دادگاه علیه خودم استفاده شود،پس چه بهتر که دندان در دهان گزیده و خفه گردیم و به همین کفایت کنیم که اگر نبود،دستکم به من اینهمه خوش نمیگذشت.
مرجان حاج رحیمی:دختری که فیگورهای عکاسی کردنش از خود عکسهایش جالبتر از آب در میآید،به جای ده جای دیگری که قرار بود ما را ببرد و نبرد،یک جا برد که [...].خیلی فکر خیلی بد نکنید،مقبرهی پبامبری به اسم «خالد نبی»"راست" بود که دین و ایمانی آنچنان دیدنی(18+) دارد که میتواند در کاروان کفار هم دنبال پیرو بگردد.کاش میشد،عکسهایی از دعوت ایشان به ایمان را اینجا هم منتشر میکردم و باز کاش میشد به جای نوشتن دربارهی مرجان،عکسی را پیشکش کنم که او را به هنگام عکاسی در "جزیرهی آشوراده" نشان میدهد.تا اطلاع ثانوی؛هر دو کاش را در باغچه میکاریم.
خانوادهی مرجان:ما از سکوت دائمی حاج رحیمی کوچکتر یا بزرگتر(خواهر مرجان) چیز زیادی دستگیرمان نشد.به نمایندگی از طرف گروه هم از مادر مرجان سپاسگزاریم که سه روز تمام انواع و اقسام فریادهای گوشخراش و جگرسوز را دوام آورد.
دکترین:نام نوعی تاکتیک سیاسی و اقتصادی یا روشی در دیپلماسی نیست.نام گروهی دو نفره در گروه بیست نفره ما بود که از قضا "دکتر" تشریف داشتند اما چنان هنری در اختفای خود و نامشان بروز دادند که این معما گشوده نشد.از کمالات این دکترها یکی هم این بود که در دانشگاه بوعلی سینای همدان درس خوانده بودند و اسم "زهرا بنییعقوب" مرحوم را نشنیده بودند!به این ترتیب به نظر میآید باید حق را به بیماران دکترین در روستاهای حومهی همدان داد که پس از گرفتن حب و سوزن سهمیهشان،شکایت هم میکنند.
نیلوفر دهنی:گروه برای جا به جا کردن کیوان مهرگان نیازمند یک اسب تروای 400 تنی بود اما در قدرت برخی از نظرکردهها همین بس که یک «کیوان بدو» کوچک ایشان برای شکستن رکورد سریعترین دوندهها نیز کفایت میکرد.گویند بامداد چهارشنبه در قطاری که از تهران به بندر ترکمن میرفت،رکورد سریعترین جمع و جور کردن پتو شکسته شده است.
سجاد سالک:در تمامی طول سفر ما را از رادیکالیسم بازداشت و به اصلاحات تدریجی دعوت کرد اما وقتی که در بامداد چهارشنبه در کوپهی قطار فشار به اوج خود رسید،اصلاحطلب میانهرو،الگویی پارتیزانی پیشه ساخت و در عملیاتی متهورانه با سرکوب حقوقبشر شبنم و نقض آشکار حق خواب او،جان خود را سالم از مهلکه به در برد و رفقا را در فشار تنها گذاشت.او خاتمیوار خوابید و ما گنجیوار تا بامداد بیدار ماندیم.
رضا شجاعیان:باید از او ممنون بود که به تنهایی برای امیدوار کردن جماعتی به زندگی کافیست!
شبنم شکوریان:اگر این مسافرت دو،سه روز دیگر ادامه مییافت،احتمالن زنده به تهران بازنمیگشت.آن قدر شبها بیخوابی کشید که تمام روزها را به خواب گذراند و آگاهان گویند که اکنون چیزی از رخدادهای سفر را به یاد نمیآورد.
بهروز صمدبیگی:یک دیسکوی یک نفره را با خود به مینیبوس آورده بود اما امان از چشم ناپاک مردم!اگر روزی دیدید به سبک مهجاد،"بهسان" در وبلاگستان سربلند کرد،بدانید و آگاه باشید که این از پیامدهای منفی تورهای دستهجمعی است.
الهام عبادی:او هم به تنهایی برای امیدوار ساختن جماعتی که "چرت" را همان «شعر» تفسیر میکنند،کافیست و این احتمالن از پیامدهای بازجوییهای بلندمدتی است که از رضا به عمل میآورد.
حدیث علمی:دیر راه افتاد اما وقتی راه افتاد،هر چه التماس کردیم،دستبردار نبود."شورای نگهبان جاذبههای سفری" با تقدیر و تشکر از عملکرد وی و با توجه به نتایج درخشان کلاسهای آموزشی برگزار شده،به نامبرده اجازه داده است تا در مسافرت بعدی یک مینیبوس آدم بیاورد.
هلیا قاضی میرسعید:خدایش بیامرزد "نادر ابراهیمی" را که این نام را آفرید تا دختری بینام نماند،هر چند او احتمالن غافل از این بوده که دو دهه بعد آدمهای کله خرابی پیدا میشوند که با مشتی نام جواتی،راه را بر تفرج و تفریح هلیا ببندند.
حسن محمدی:منحصربهفردترین رقص دست را در جهان داراست که البته بیشتر به درد کانالهای آنچنانی! می خورد و نه مجلس عروسی.او را هم باید جزیی از گردان چاقها و خوابهای گروهان ما دانست که رقابت تنگاتنگی با رضا نادم داشت.
چنگیز محمودزاده:به چپ میزد و با راست مینشست و شاید به دلیل همین مشغلهی بسیار یادش رفته بود که استعفایش را از سمت ساقی گروه اعلام کند!
کیوان مهرگان:اعتمادبهنفس احمدینژاد را که دارد و از قضا عکس شناسنامهاش هم پابهپای زیباییهای خفتهی محمود در جوانی میآید.تنها برایش صبر ایوب را از پروردگار متعال خواستاریم(رجوع شود به بخش نیلوفر دهنی)
رضا نادم:طنز روزگار یکی هم این است که "ماموریت غیرممکن" گروه ما بر عهدهی کسی بود که در اتوبوس شرکت واحد،ایستاده هم میخوابد.او شانس بسیاری آورد که در قطار پتک نگهداری نمیکنند وگرنه برای آزمایش هم که شده،بر سرش میکوفتیم تا ببینیم سرانجام از خواب میپرد یا نه.با این وجود رضا از پس ماموریت غیرممکن برآمد.ماموریتی که شامل یک استانگردی دو روز و نصفی به همراه سیر کردن جماعتی همیشه گرسنه و تشنه بود که نیمی از طول سفر را هم در سرویسهای [غیر]بهداشتی گذراندند.من برای ریاست بانک مرکزی در دولت مستعجلم احتمالن رضا نادم را انتخاب خواهم کرد چون اگر امور مالی سفر بر عهدهی من بود احتمالن روز جمعه در راه آهن تهران به جای پس دادن هفت هزار تومان به هر نفر،هفتاد هزار تومان دیگر هم میگرفتم تا کسری بودجه را تامین کنم.
پینوشت1:دوربین عکاسی در خانه جا مانده و چند عکس را شب پابلیش میکنم.
پینوشت 2:میزان فراخی آن ناحیه سببی شد تا امروز هم گزارش سفر را ننویسم و بماند برای فردا!
در همین باره از تریبون های دیگر:
مینا:آروزیی که نادرابراهیمی در دلم کاشت و عکس های مینا
سجاد:شرارهای که آتش سوزاند
رضا.ن:این همه شیرینی قابل خوردن!
بهروز:تا آلتها پابرجایند،ببینید
رضا.ش:نیکسیرتهایی که خاطره ساختند
مرجان:بجنب تنبل