تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

به‌جای ما،خودتان را دار بزنید
ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸  


بوی تعفن و کثافت،بوی "مرداب هزار سال ساکن" را می‌دهد "بند تنبان" آقایان.این بو انگار دیگر شده جزیی از ذات سیستم حاکم و لعنت بر ما که ادکلن پیرامون خود می‌پراکنیم تا بو نکنیم و تحریک نشویم به کاری برای رفع منشا این کثافت‌کاری‌ها.هر جا را هم که نگاه می‌کنی،آسمان به همین سیاهیست؛در بهارستانش،در دانشگاهش و در رکن امنیتش.در همین روزها که به جان جوانان افتاده‌اند برای نیم بند انگشت روسری عقب‌تر و چهار لاخ موی فشن و دیگر جایی برای تفتیش حوزه‌ی شخصی مردم باقی نگذاشته‌اند،در "اتاق خواب-کار"های مدیران ارزشی و انقلابی و ولایی هیچ پرده‌ای باقی نمی‌ماند؛این آشغال‌ها بی‌شرمانه به جان عفت نسل نوی ایرانی افتاده‌اند و بوی گنداب‌شان هر روز مشام ما را می‌آزارد.دم بچه‌های زنجان گرم گرم که تنبان یکی‌شان را درآوردند و پرچمش کردند اما کمی بو بکشید،اگر ماسک به صورت نزده باشیم،تنفس به‌راستی سخت است و جان‌کاه چه،در هر جایی از این سیستم بسته یک لاش‌خور آلت به دست نشسته در کمین ناموس نسل ما و این شلوارها که هی بالا و پایین می‌رود،بوی تعفن نیم تنه‌ی پایین فاسد ایشان را در فضا می‌پراکند.
عصبانیت آدم اما این‌جا دیگر بدل به نفرت می‌شود که به اسم «امنیت اجتماعی»،اسلام و دین و صدها زهرمار دیگر هر روز طرحی نو در می‌اندازند و به خیابان‌ها می‌ریزند،به جای آن که به لانه‌های "عفاف و فساد" آن‌چنانی هم سری بزنند.اگر مسوول این طرح‌ها اندازه‌ی یک انسان اولیه‌ی هم "شعور" داشت،تا به امروز دیگر باید می‌‌فهمید که امنیت روانی و اجتماعی ایران را پوشش زنان و مردان ایرانی بر هم نمی‌زند،این که در یک شرکت خصوصی فلان آقا و خانم با هم چای بخورند،ارتباطی با نظم عمومی یک کشور ندارد هم‌چنان که زیبایی آدم‌ها در خیابان نیز می‌تواند تسکین دهنده‌ی روان است نه پریشان کننده‌اش.آن‌چه اجتماع را نگران می‌کند،به رفتارهای ناشایست می‌کشاند و اعصاب و روانی باقی نمی‌گذارد،این پرده‌دری‌هاست،این کثافت‌کاری‌هایی است که مشتی فاسد در پناه قدرت انجام می‌دهند و "هزینه"اش هم به پای نسل ماست و هم به پای تمامی سیستم حاکم.امنیت اجتماعی ممکلت را نه جوانان که از قضا آن نسل بی‌جنبه‌ای به بازی گرفته که اختیار شکم و زیرشکمش را ندارد و تا در جایی به قدرت می‌رسد،می‌خواهد انتقام "شهوت فرو خورده‌ی دوران جوانی" را از نسل امروز ایران بگیرد.اگر هستند در نیروی انتظامی کسانی که به راستی خواستار امنیت اجتماعی هستند(که هستند)،باید از یک سال و اندی گذشته درس بگیرند و باور کنند که این راهش نیست.جامعه‌ی ما از پوشش و آرایش جوانان خود آسیبی نمی‌بیند چه،این جامعه برای همین جوانان است و با هنجارهای آن‌ها نیز معنی می‌یابد نه با شاخص‌های نسل گذشته‌ی خود،پس به اشتباه تمام انرژی و وقت و امکان و بودجه‌ی نیروی انتظامی را صرف دگرگونی آن می‌کنید.به‌راستی حیف این همه تلاش نیست که یک مدیری در فلان گوشه در یک چشم برهم زدن شما،گند می‌زند به کل اسلام و مسلمین و سپس از ته دل هم می‌خندد؟
و چرا نباید امنیت اجتماعی ادعایی شما را ریش‌خند کند که زیر پست شهر را رها کرده‌اید و به نمایش گیر داده‌اید؟آن‌قدر درگیر جدال روزمره با "نسل ما" شده‌اید که آقایان به دور از چشم قانون و متولی قانون و پاسدار قانون برای "هر گهی خوردن"،آزاد و لاقیدند.باری؛فساد آرایش زنان ایرانی و شکل موی مردانش نیست،کمی بو بکشید،بوی تهوع‌آور آن را در جای دیگری استشمام می‌کنید؛جایی نه خیلی دور که در همان نزدیکی‌های خودتان.
اگر کمی فکر داشتید،اگر وجدان داشتید،حتا اگر می‌خواستید سر به تن این جوانان آرایش کرده‌ی ارزش به باده نباشد،رسمش این بود که ابتدا این گشت‌های ارشاد را بفرستید به حیاط خلوت‌ بسیاری از مدیران که رسمن  لانه‌ی فساد و فحشا هستند و خرج این عیاشی‌ها را هم از جیب من و شما می‌دهند.لازم بود پیش از آن که بروید،کار و بار شرکت‌های خصوصی را تهدید کنید،سری هم می‌زدید به آن اتاق‌هایی که فرش پهن کرده‌اند تا بتوانند سر ضرب و بی‌فوت وقت بروند سر "اصل مطلب".باید تاسف خورد،حتا بالاتر از تاسف دل سوزاند به حال این «پاسدار ارزش‌ها» که رگ غیرتش با دیدن چند تار مو باد می‌کند اما روشن نیست که چرا چشمانش همیشه بر روی ازاله‌ی بکارت دختران ایرانی در اتاق‌های کار-خواب مدیران حکومتی بسته است!؟قدرت بازویش را می‌کوبد بر سر جوانانی که همیشه ساکتند و تسلیم اما چو نوبت به عالی‌جنابان رسید،سر خم می‌کند و چون گماشته‌ای از بساط عیش و نوش "شب‌های جمعه" ایشان مراقبت.
می‌گویند که نسل ما «بی‌غیرت» است اما باور کنید،اگر من جای برخی بودم که در دو سال گذشته کلیدواژه‌شان «امنیت اجتماعی» بوده اما امروز از ته این امنیت اجتماعی،آن دو عضو مجلس،آن یکی سردار سابق و این یکی معاون فرهنگی دانشگاه درآمده،بی‌برو برگرد خودم را "دار" می‌زدم.

توضیح لازم:من عصبانی نیستم،از قضا استادیوم بودم،کلی داد زدم،تیمم برد و جام را گرفت بالای سرش،مشکل این است که هیچ چیز مانند نوشتن آسوده‌ام نمی‌کند.
پی‌نوشتی دیگری:یک خواننده‌ی بی نامی نظر خصوصی گذاشته و خواسته تا این شعر را هم بر پست بی‌افزایم،به روی چشم:
خانه از پای و بند ویران است
خاجه در بند نقش ایوان است

* و شاید همه‌ی این آتش‌ها از گور این پست دردآلوده ی مهدی برخاست...(سردار دیگه دست بردار)


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: نیروی انتظامی ،کلمات کلیدی: فحشا ،کلمات کلیدی: اجتماع
 
همه‌ی آلت‌های یک سفر
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦  


همیشه ترجیحم،سفرهای 2 نفره بود اما اگر قرار باشد صادقانه بنویسم،باید اعتراف کرد که سفر 20 نفره‌ی ما به گلستان یکی از به‌ترین و خاطره‌انگیزترین مسافرت‌های تمام عمرم بود.نمی‌دانم شاید به این دلیل باشد که این 20 همان 2 است با یک صفر ناقابل اضافه! و یا برمی گردد به ترکیب دوستانه‌ی هم‌سفران.اساسن مگر می‌شود سفری برویم که یک "بلندگو" چون من دارد،یک "DG" مانند مهدی،"رقاصش" بهروز باشد و معلم رقصش نسترن(اسم مستعار است) و نکته‌سنجی‌های سجاد همراهی‌مان کندو یک گروه اپرای ته‌مینی بوسی هم داشته باشیم و "خوش" نگذرد؟برای من همه‌ی این‌ها بود علاوه بر دلیل دیگر شخصی!
احتمالن گرد و غبار سفر دو روز و نصفی ما به "استان گلستان" که فرو نشیند،دیگر دوستان از همه چیزش خواهند نوشت چه،ما گروهی بودیم با 15،16 روزنامه‌نگار که هر کدام آوردی از این سفر داریم.گزارش سفر من هم سهم  روزنامه می‌شود که لینکش را این‌جا هم می‌گذارم.این پست وبلاگی برای هم‌سفرانی است که از ده شامگاه سه‌شنبه تا بامداد جمعه را با هم گذاراندیم و چه خوش گذراندیم.کوشیدم،این پست بیش‌تر فانتزی باشد و شوخی در سطر،سطر آن سیال به این امید که همه این نوشتار را به شوخی و نه به جد برگزار کنند.

اسامی به ترتیب حرف الفبا

مهدی تاجیک:در شلوغ‌کاری و نخوابیدن،پا به پای من آمد با این تفاوت که به درد دیگری هم می‌خورد.مهدی منجی بزرگ اعصاب و روان و البته گوش‌های ما بود.فکر نکنید "دام‌پزشک" است بل او ما را از شر آهنگ‌های نامفهوم بیگانه نجات داد و به شر هر چه که خودش دوست داشت،گرفتار کرد.
مینا جوکار:هر چه که گفته شود،ممکن است که در دادگاه علیه خودم استفاده شود،پس چه بهتر که دندان در دهان گزیده و خفه گردیم و به همین کفایت کنیم که اگر نبود،دست‌کم به من این‌همه خوش نمی‌گذشت.
مرجان حاج رحیمی:دختری که فیگورهای عکاسی کردنش از خود عکس‌هایش جالب‌تر از آب در می‌آید،به جای ده جای دیگری که قرار بود ما را ببرد و نبرد،یک جا برد که [...].خیلی فکر خیلی بد نکنید،مقبره‌ی پبامبری به اسم «خالد نبی»"راست" بود که دین و ایمانی آن‌چنان دیدنی(18+) دارد که می‌تواند در کاروان کفار هم دنبال پیرو بگردد.کاش می‌شد،عکس‌هایی از دعوت ایشان به ایمان را این‌جا هم منتشر می‌کردم و باز کاش می‌شد به جای نوشتن درباره‌ی مرجان،عکسی را پیشکش کنم که او را به هنگام عکاسی در "جزیره‌ی آشوراده" نشان می‌دهد.تا اطلاع ثانوی؛هر دو کاش را در باغچه می‌کاریم.
خانواده‌ی مرجان:ما از سکوت دائمی حاج رحیمی کوچک‌تر یا بزرگ‌تر(خواهر مرجان) چیز زیادی دستگیرمان نشد.به نمایندگی از طرف گروه هم از مادر مرجان سپاس‌گزاریم که سه روز تمام انواع و اقسام فریادهای گوش‌خراش و جگرسوز را دوام آورد.
دکترین:نام نوعی تاکتیک سیاسی و اقتصادی یا روشی در دیپلماسی نیست.نام گروهی دو نفره در گروه بیست نفره ما بود که از قضا "دکتر" تشریف داشتند اما چنان هنری در اختفای خود و نام‌شان بروز دادند که این معما گشوده نشد.از کمالات این دکترها یکی هم این بود که در دانشگاه بوعلی سینای همدان درس خوانده بودند و اسم "زهرا بنی‌یعقوب" مرحوم را نشنیده بودند!به این ترتیب به نظر می‌آید باید حق را به بیماران دکترین در روستاهای حومه‌ی همدان داد که پس از گرفتن حب و سوزن سهمیه‌شان،شکایت هم می‌کنند.
نیلوفر دهنی:گروه برای جا به جا کردن کیوان مهرگان نیازمند یک اسب تروای 400 تنی بود اما در قدرت برخی از نظرکرده‌ها همین بس که یک «کیوان بدو» کوچک ایشان برای شکستن رکورد سریع‌ترین دونده‌ها نیز کفایت می‌کرد.گویند بامداد چهارشنبه در قطاری که از تهران به بندر ترکمن می‌رفت،رکورد سریع‌ترین جمع و جور کردن پتو شکسته شده است.
سجاد سالک:در تمامی طول سفر ما را از رادیکالیسم بازداشت و به اصلاحات تدریجی دعوت کرد اما وقتی که در بامداد چهارشنبه در کوپه‌ی قطار فشار به اوج خود رسید،اصلاح‌طلب میانه‌رو،الگویی پارتیزانی پیشه ساخت و در عملیاتی متهورانه با سرکوب حقوق‌بشر شبنم و نقض آشکار حق خواب او،جان خود را سالم از مهلکه به در برد و رفقا را در فشار تنها گذاشت.او خاتمی‌وار خوابید و ما گنجی‌وار تا بامداد بیدار ماندیم.
رضا شجاعیان:باید از او ممنون بود که به تنهایی برای امیدوار کردن جماعتی به زندگی کافیست!
شبنم شکوریان:اگر این مسافرت دو،سه روز دیگر ادامه می‌یافت،احتمالن زنده به تهران بازنمی‌گشت.آن قدر شب‌ها بی‌خوابی کشید که تمام روزها را به خواب گذراند و آگاهان گویند که اکنون چیزی از رخدادهای سفر را به یاد نمی‌آورد.
بهروز صمدبیگی:یک دیسکوی یک نفره را با خود به مینی‌بوس آورده بود اما امان از چشم ناپاک مردم!اگر روزی دیدید به سبک مهجاد،"بهسان" در وبلاگستان سربلند کرد،بدانید و آگاه باشید که این از پیامدهای منفی تورهای دسته‌جمعی است.
الهام عبادی:او هم به تنهایی برای امیدوار ساختن جماعتی که "چرت" را همان «شعر» تفسیر می‌کنند،کافیست و این احتمالن از پیامدهای بازجویی‌های بلندمدتی است که از رضا به عمل می‌آورد.
حدیث علمی:دیر راه افتاد اما وقتی راه افتاد،هر چه التماس کردیم،دست‌بردار نبود."شورای نگهبان جاذبه‌های سفری" با تقدیر و تشکر از عمل‌کرد وی و با توجه به نتایج درخشان کلاس‌های آموزشی برگزار شده،به نام‌برده اجازه داده است تا در مسافرت بعدی یک مینی‌بوس آدم بیاورد.
هلیا قاضی میرسعید:خدایش بیامرزد "نادر ابراهیمی" را که این نام را آفرید تا دختری بی‌نام نماند،هر چند او احتمالن غافل از این بوده که دو دهه بعد آدم‌های کله خرابی پیدا می‌شوند که با مشتی نام جواتی،راه را بر تفرج و تفریح هلیا ببندند.
حسن محمدی:منحصربه‌فردترین رقص دست را در جهان داراست که البته بیش‌تر به درد کانال‌های آن‌چنانی! می خورد و نه مجلس عروسی.او را هم باید جزیی از گردان چاق‌ها و خواب‌های گروهان ما دانست که رقابت تنگاتنگی با رضا نادم داشت.
چنگیز محمودزاده:به چپ می‌زد و با راست می‌نشست و شاید به دلیل همین مشغله‌ی بسیار یادش رفته بود که استعفایش را از سمت ساقی گروه اعلام کند!
کیوان مهرگان:اعتمادبه‌نفس احمدی‌نژاد را که دارد و از قضا عکس شناسنامه‌اش هم پابه‌پای زیبایی‌های خفته‌ی محمود در جوانی می‌آید.تنها برایش صبر ایوب را از پروردگار متعال خواستاریم(رجوع شود به بخش نیلوفر دهنی)
رضا نادم:طنز روزگار یکی هم این است که "ماموریت غیرممکن" گروه ما بر عهده‌ی کسی بود که در اتوبوس شرکت واحد،ایستاده هم می‌خوابد.او شانس بسیاری آورد که در قطار پتک نگه‌داری نمی‌کنند وگرنه برای آزمایش هم که شده،بر سرش می‌کوفتیم تا ببینیم سرانجام از خواب می‌پرد یا نه.با این وجود رضا از پس ماموریت غیرممکن برآمد.ماموریتی که شامل یک استان‌گردی دو روز و نصفی به همراه سیر کردن جماعتی همیشه گرسنه و تشنه بود که نیمی از طول سفر را هم در سرویس‌های [غیر]بهداشتی گذراندند.من برای ریاست بانک مرکزی در دولت مستعجلم احتمالن رضا نادم را انتخاب خواهم کرد چون اگر امور مالی سفر بر عهده‌ی من بود احتمالن روز جمعه در راه آهن تهران به جای پس دادن هفت هزار تومان به هر نفر،هفتاد هزار تومان دیگر هم می‌گرفتم تا کسری بودجه را تامین کنم.

پی‌نوشت1:دوربین عکاسی در خانه جا مانده و چند عکس را شب پابلیش می‌کنم.
پی‌نوشت 2:میزان فراخی آن ناحیه سببی شد تا امروز هم گزارش سفر را ننویسم و بماند برای فردا!

در همین باره از تریبون های دیگر:
مینا:آروزیی که نادرابراهیمی در دلم کاشت و عکس های مینا
سجاد:شراره‌ای که آتش سوزاند
رضا.ن:این همه شیرینی قابل خوردن!
بهروز:تا آلت‌ها پابرجایند،ببینید
رضا.ش:نیک‌سیرت‌هایی که خاطره ساختند
مرجان:بجنب تنبل


کلمات کلیدی: روزنامه نگاری ،کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: سفر ،کلمات کلیدی: ایران
 
این تبر دست به دست می‌چرخد
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠  


* در استقبال از افشاگری دبیر کمیته‌ی تحقیق و تفحص قوه قضاییه

خرداد 1388 زمان رسمی انتخابات آینده‌ی ریاست‌جمهوری در ایران است اما آن کسی مرداد 88 در پاستور اقامت خواهد گزید که کمی آینده‌نگر باشد و خرداد 87 را از دست ندهد.یک سال مانده به کارزار ریاست‌جمهوری با کمی واقع‌بینی می‌توان دریافت  که هنوز محمود احمدی‌نژاد اگر بزرگ‌ترین بخت پیروزی نباشد،بی‌شبهه‌ای دارنده‌ی یکی از شانس‌های نخست است و از قضا تیم او هم نیک می‌داند که موعد تدارک پیروزی امروزست.این که "عباس پالیزدار" به یک باره در همدان دست به افشاگری تمام و کمال می‌زند،با نگاهی آینده‌مدار شاید خیلی هم "بی‌مناسبت" نباشد،هر چند که بی تردید همه‌ی این سطر سطر افشاگری هم "بامناسبت" نیست.نومحافظه‌کاران سازمان یافته در گرداگرد احمدی‌نژاد احتمالن از هم اکنون به "تست‌زنی" برای انتخاب استراتژی انتخاباتی خود مشغولند و در میان همه‌ی گزینه‌ها،«مبارزه با فساد اقتصادی،آقازاده‌ها و مافیا» هم‌چنان پرجاذبه است؛هم برای شخص محمود احمدی‌نژاد و هم برای "جامعه‌ی هدف" او.به این ترتیب به‌روشنی روز آشکار است که اگر خط افشاگری پالیزدار از اتاق مشاوران احمدی‌نژاد درنیامده باشد،بی‌شک آن‌ها را هم چندان ناخشنود نکرده و احتمالن در پاستور آن را به حساب «امداد غیبی» خواهند گذاشت!آن‌چه امروز روشن نیست،در واکنش منتقدان احمدی‌نژاد و اپوزیسیون به این افشاگری‌ها نهفته است.در بیش‌تر این واکنش‌ها که هر روز هم پردامنه‌تر می‌شود،نگاهی "توطئه‌آمیز" وجود دارد و تاکید زیادی می‌شود که چون این «بخشی از بازی انتخاباتی دولت نهم است،باید با آن به مقابله برخاست».
راست داستان اما این است که افشاگری بی‌سابقه در همدان چه با کارگردانی احمدی‌نژاد رخ داده باشد و چه بدون دخالت او،در هر صورتی نمی‌تواند نگرانی منتقدان ساختار موجود را برانگیزاند که از قضا این افشاگری‌ها با هر هدفی باز هم مایه‌ی خرسندی است.نگاهی به لیست نام‌هایی کنید که دبیر کمیته‌ی تحقیق و تفحص قوه قضاییه چند موردی از فساد اقتصادی آن‌ها را افشا کرده است.حذف و لکه‌دار شدن شخصیت کدام یک از آدم‌هایی مانند آن امام جمعه‌ی موقت تهران،آن رییس سابق دستگاه قضایی یا آن حکومت‌دار مشهدی می‌تواند به زیان مردم و کشور باشد؟این آدم‌هایی که پالیزدار تنها گوشه‌ای از فساد آن‌ها را افشا کرده،هرکدام بیش از دو دهه با اتکا به قدرت بی‌پاسخ‌گو و سیستم دولتی-امنیتی اقتصاد ایران توانسته‌اند،میلیاردها تومان پولی را چپاول کنند که بخش بزرگی از آن،درآمد نفت خام(سرمایه‌ی فرانسلی) کشور است،پس چرا باید از افشای،حذف یا حتا بازداشت و محاکمه‌ی آن ها نگران بود و استقبال نکرد؟آیا تنها به این دلیل که محمود احمدی‌نژاد از این ماجرا سود می‌برد؟اگر رییس دولت نهم با هر تفکری می‌خواهد و می‌تواند که این موارد را پی بگیرد و شریان‌های سیاه اقتصادی را قطع کند،باید "شادمان" هم بود چه، یا او موفق می‌شود که نتیجه‌اش جز کم شدن شر تنی چند از مفسدان اقتصادی لانه کرده در دل قدرت توتالیتر نیست یا پیگیریش به یک زد و خورد درون حاکمیتی سخت می‌انجامد که در نهایت به تضعیف شدید قدرت هر دو طرف ماجرا ختم به خیر! خواهد شد.خب فکر کنم پیش‌تر هم نوشته باشم که از هر طرف کشته شود،به سود اسلام است!
البته این ساده‌اندیشی که گمان بریم حذف این مفسدان اقتصادی(حتا اگر محاکمه و زندانی هم شوند) توفیقی در کم‌تر شدن فساد اقتصادی حاکم بر کشور است،خیر؛مشکل فساد اقتصادی حاکم باز هم ناگشوده خواهد ماند که فساد اقتصادی بارزترین پیامد قدرت بسته و توتالیتر است و تا دموکراسی به بدنه‌ی قدرت رسوخ نکند،این بیماری خانمان برانداز باقی خواهد بود و خواهد ماند.بی‌شک در همین روزها که شعار «مبارزه با مفاسد اقتصادی» بلندتر شنیده می‌شود و رییس دولت هم پرچم مبارزه با آن را در دست گرفته،در گوشه‌هایی از همان دفتر ریاست‌جمهوری،باندهای جوان‌تر،به‌روزتر و حرفه‌ای‌تری تشکیل می‌شوند که راه‌های میان‌بر سواستفاده را خیلی آسان پیدا می‌کنند و هر یک از این باندها در سال‌های بعد خود بدل به مافیایی جان سخت‌تر خواهد شد.حتمن در آن زمان هم یکی دیگر می‌آید که تبر به دست بگیرد و ریشه‌ی مافیای اقتصادی دوران احمدی‌نژاد را بزند.امروز نوبت آقازاده‌های دهه‌ی 60 و عالی‌جنابان دهه‌ی 70 است،فردا هم نوبت مدیران سی ساله‌ی امروزی می‌رسد.

* متن کامل سخنان عباس پالیزدار در دانشگاه همدان


کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: تحلیل ،کلمات کلیدی: اقتصاد ،کلمات کلیدی: مفسدان اقتصادی
 
خیلی دور،خیلی دیر...
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٠  

کاوه عزیزپور پس از سکته ی مغزی در بیمارستان مهاباد
کمی از وقت نوشتن برای "کاوه عزیزپور" گذشته است!

در آذرماه سرد 1386 یکی از سایت‌های کم‌تر شناخته شده‌ی فعالان کرد نوشت:«... که بر اثر شکنجه‌های شدید از ناحیه سر دچار آسیب‌دیدگی شده است،شنبه شب 10 آذرماه در بیمارستان این شهر مورد عمل جراحی قرار گرفته و وضعیت جسمی وی نیز وخیم گزارش می‌شود».وضع یک فعال سیاسی «وخیم» گزارش شده بود اما نه کسی توجهی کرد و نه فعالان و نهادهای حقوق بشری واکنشی ویژه‌ای نشان دادند به آن چه که در مهاباد می‌گذشت.سرانجام در هیاهوی کار و بار روزانه‌ی هر کدام از ما،گویی باد این خبر را هم با خود برد و اما شاید از بخت بد "کاوه عزیزپور" بود که نتیجه‌ی بی‌مبالاتی "مجموعه‌ی مدافعان حقوق بشر ایران" این بار به فاجعه‌ای منتهی شود.جای آن سه نقطه‌ی در خبر،نام کاوه عزیزپور به چشم می‌خورد که این روزها دیگر در میان ما نیست.تنها پنج ماه پس از آذرماه 86 و در اردیبهشت 1387 سایت‌های خبری گزارش دادند که یک فعال سیاسی کرد به دلیل سکته مغزی در زندان به بیمارستان مهاباد انتقال یافته و در آن جا درگذشته است.اکنون دیگر همه نام این جوان 25 ساله را می‌دانیم؛جوانی که دو بهار واپسین عمرش را در سخت‌ترین شرایط سپری کرد اما هرگز نه ناله‌ی او و نه فغان ده‌ها اوی دیگر به تهران و به گوش ما نرسید تا سرانجام شود،آن چه که نباید.آن‌ها در تنهایی و غربت سلول تاریک زندانی‌هایی با وضعیت "بسیار دشوار" ماندند و رها شدند تا سرانجام بشکنند،خرد شوند و بمیرند.
کاوه عزیز پور تنها یک نمونه بود از صدها جوانی که به جرم‌های کوچک کرده یا ناکرده‌ی خود در وضعیتی به شدت ناگوار و "فراتر از تاب انسانی" زندانی هستند.آن‌ها چوب "گمنامی" و دورافتادن از پایتخت را می‌خورند و بهای بسیار گزافی می‌دهند در قبال اتهام‌هایی بسیار کوچک که بیش‌تر آن ها نیز فاقد دست‌کمی از حقیقت است.سخن بر سر اتهام و جرم کاوه و کاوه‌ها یا دفاع از افکار و اندیشه‌ی آن‌ها نیست،سخن "حقوق بشر افراد" است.چه کرد،چه لر،چه ترک و چه عرب همه از حقوقی برابر و یک‌سان برخوردارند و البته این هم روشن است که شهرت و گمنامی افراد یا دوری و نزدیکی به مرکز کشورها،میزان خوبی در ترازوی حقوق بشر نیست.هر فردی که خود را پایبند به حقوق بشر می‌داند،بی‌تردید نمی‌تواند در برابر نقض بارز حقوق افراد در کردستان یا بلوچستان یا آذربایجان و یا حتا فراتر از مرزهای ایران ساکت باشد یا چون در مرکز می‌نشیند،چشم خود را بر روی حاشیه‌ها ببندد.گمانم،همه این را قبول داریم اما همه این را تنها "بدون عمل" قبول داریم و بس که اگر جز این بود،بر سر کاوه معامله‌ی دیگری می‌شد.
اکنون هم هر چه بشود و هر فریادی که برخیزد،دیگر جوان 25 ساله‌ی روستای "دریاس مهاباد" را به زندگی بازنمی‌گرداند اما او "جان ارزان" او باید که برای هر مدعی حقوق بشر در ایران،یادی تلخ و تجربه‌ای جگرخراش باشد از ساده‌انگاری،ندیدن،نخواندن و نشنیدن آدم‌ها و نداهای‌شان در دوردست.چه بسا،اگر در آذر هر کسی به سهم خود پی آن چند خط کوچک را می‌گرفت،در بهار 87 هرگز نیازی به ریسیدن صدها خط گزارش نبود.

چند خط خبری که دیده نشد:
وضعیت وخیم یک زندانی سیاسی در مهاباد-از جوانرود

در همین باره از همین تریبون:
خون او به پای همه ی ماست
طناب را چه کسی به گردن زهرا انداخت؟
کربلا این جاست

تریبون آزاد در اردیبشهت ماه(۴):
جناب رَهُبر؛من باز هم خواهم نوشت - ما را بزنید،ایران را بفروشید - این سرنوشت ماست؟ - الگوی مقاومت این است


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: زندانی سیاسی ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: ایران