تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

لطفن؛جای دیگری برای کارهای‌تان پیدا کنید
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤  

در دل دشت کویر
ره‌آورد سفر به دل کویر

سکوت شب وقتی شکست که صدای «ای ایران» 300 نفر دل کویر را می‌لرزاند.هوای قصر بهرام ابری بود و گروهی که به قصد شبی پرستاره و میهمانی کهکشان‌ها،رنج دل نواز غبار بیابان را ساعت‌ها تاب آورده بودند،در این آسمان ابری جز سپردن گوش و جان به نوای نی کار دیگری نداشتند و چه نوایی زیباتر و شوق‌انگیزتر از ای ایران آن هم در قلب آرامش بی‌بدیل "پارک ملی کویر".دشتی فراخ و دوست داشتنی که می‌شود در سکوت آن غرق شد و چیزی را به یاد نیاورد.هوای ابری البته تنها به موسیقی ختم نشد که شب بی‌انتهای کویر،همیشه برای پیاده رفتن و گشت و گذار دل فریب است.با اندک نور چراغ قوه در شب پیش می‌روی و از نشنیدن هیچ صدایی،هیچ فریادی پر می‌شوی.ساعتی بعد ابرها گشاده دستی می‌کنند و کنار می‌روند تا رصدگران نوجوان و جوان عاشق،ماراتن خود را آغاز کنند.همراه با گرمای صدها جفت چشمی که در آسمان به دنبال نوری می‌گردند،سرمای هوا اندک اندک به زیر پوست استخوان‌ها هم رسوخ می‌کند و رخوت و خواب سراغت را می‌گیرد اما همه چیز آن قدر زیباست که بستن چشم به روی تنها به مدد حماقت امکان‌پذیر است.
چند ساعت بعد،شفق سر می‌زند و اینک روز کویر فرا رسیده.فروردین است و روز کویر هم زیبا و نه چندان گرم.به دوردست‌های پارک ملی کویر می‌نگری،به دشتی انبوه از پوشش بیابانی و کمی آن‌ورتر تپه‌های سرخ و بعد از آن‌ها،کوه‌هایی با اشکالی حیرت‌آور.این جا،یکی از "بکرترین" و پاک‌ترین مناطق سرزمین ماست اما دریغا و شگفتا از خودخواهی برخی.پیش از آن که پارک ملی کویر،پیش رویت چشم نوازد،در چند ده کیلومتری "قصر بهرام"،قرارگاه یک ارگان نظامی! باید اجازه‌ی ورود را صادر کند و این یعنی سرآغاز تیره‌روزی‌ها.چند سال پیش‌تر تابلوی ورودی پارک ملی کویر،جای تابلوی‌هایی پر از شعار و هشدار نشسته بود اما چون نیروی قهریه به کار آمد،پارک ملی مملکت چند ده کیلومتر عقب رانده شد تا مزاحم نباشد!اکنون پیش از آن که وارد این کویر دوست‌داشتنی ایران شوید،آثار برجای مانده از کار شبانه‌روزی لودرها را می‌بینید.آن‌ها خاک بکر را شخم زده‌اند،صاف کرده،خاکریز ساخته و از اکوسیستم طبیعی منطقه چیزی باقی نمانده است.در بخش‌هایی دیگری هم تجهیزات نابوده شده در مانورهای نظامی خودنمایی می‌کند و در جای جای منطقه فلزات زنگ زده و تابلوی شکسته در دل خاک فرو رفته‌اند.گفته می‌شود؛از این منطقه برای آزمایش دستاوردهای تازه‌ی نظامی هم بهره می‌برند و اندکی اطلاع داشتن از شرایط محیطی آزمایش‌هایی چنین هم کافیست تا بدانید که چه بلایی بر سر کویر خواهد آمد و پیامد آن بر گونه‌های طبیعی منطقه چیست؟
این خیلی روشن است که دستاوردهای نظامی‌ هر کشوری،حاصل ساعت‌ها تلاش است و البته این دستاوردها باید آزمایش شوند.در همه‌ی جای دنیا نیز روش مرسوم استفاده از مناطق غیرمسکونی و دور از دسترس همگان است اما این حق پارک ملی کویر ایران نیست!در  کشوری که صدها بیابان بزرگ و کوچک فاقد ارزش باستانی و طبیعی و جغرافیایی وجود دارد،هر دستگاهی که مایل به آزمایش هر چیزی است،باید از این بیابان‌ها بهره گیرد،نه از اکوتوریسم‌های منحصر به فرد ایران.گرچه مانورها و ماموریت‌ها در چند کیلومتری دشت کویر انجام می‌شود اما تاثیر محیطی خود را بر جای خواهد گذاشت و آینده‌ی این دشت فراخ و زیبا را با خطر روبه‌رو می‌کند.می‌شنوم که سازمان صنایع دستی،میراث فرهنگی و گردش‌گری با آن ارگان برای رفتن به نقطه‌ای دیگر به تفاهم رسیده‌اند اما می‌اندیشم که آیا این تفاهم روزی اجرا هم می‌شود و آیا آیندگان ایران نیز مجال آن را خواهند یافت تا از آرامش این خاک وسوسه انگیز پر شوند؟

گوشه‌ی کوچکی از زیبایی‌های پیرامون قصر بهرام در پارک ملی کویر

بر جای مانده از صوفیه

* قصر بهرام

نمایی از کوه های مشرف به قصر بهرام

*کوه ها استوارند

 در انتظار کنار رفتن ابرها
 *رصد آسمان در دل شب
پایان روز در کویر
*لحظه ی غروب فرا می رسد

کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: سفر ،کلمات کلیدی: گالری ،کلمات کلیدی: زندگی
 
دوست دار طبیعی آزادی
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠  


فتوای شیخ الساسان:برای این که دچار تفاهم و سوتفاهم بی‌مورد نشوید،پیش از خواندن این پست،بر شما رویت «دشمن ملت» را واجب کردیم.

عراق یک "مدل" است برای تمام خاورمیانه‌ای که زیر چکمه‌ی استبدادهای ایدئولوژیک به سختی نفس می‌کشد.کشوری که پیمانی دیرینه با بنیان‌های غیردموکراتیک داشت و ایالت‌های متحد با گسیل ساختن نیروی نظامی خود به بغداد،ساختاری دموکراتیک را بر ویرانه‌های کاخ دیکتاتوری صدام بنا کرد اما بغداد امروز بدل به پیامی آشکار و زیر پوستی هم شده،پیامی از قلب واشنگتن به لایه‌های بسته‌ی قدرت در گرداگرد خلیج فارس؛«یا دموکراسی را بپذیرید یا بروید».
ایالت‌های متحد آمریکا،در آغاز هزاره‌ی سوم نیک می‌داند که تنها "آزادی" و ساختارهای دموکراتیک سیاسی است که جهان آینده را نجات می‌دهد و خطر فروریختن نظم جهانی را می‌زداید و بازی‌گران میز سیاست خارجی این کشور نیز پس از چند دهه آزمون و خطا این نکته را چونان الگوی عمل خود پذیرفته‌اند.از همین روست که اکنون از آفریقا گرفته تا قلب اروپا و در شرق و مرکز آسیا،ایالت‌های متحد آمریکا مدافع نهضت‌های آزادی‌خواه و مخالفت دولت‌های غیردموکراتیکی چون چین،روسیه،برمه،سودان،زیمباوه و صربستان است.تجربه‌ی عراق را هم می‌توان تکامل‌بخش "دکترین آمریکا" در یکی از استراتژیک‌ترین مناطق جهان دانست.جایی که ایالت‌های متحد دیکتاتور را سرنگون کرد تا یک قانون اساسی فدرال و حقوق بشرمدار جایگزین آن شود اما "انتخاب آزاد" ارکان سیاسی،دولتی هم‌راه و هم‌دل آمریکا را در پی نداشت.با این وجود آیا در خانه‌ی سفید،هراسی از دولت مالکی دیده می‌شود؟
پاسخ "منفی" است،به یک دلیل روشن؛ساختار دموکراتیک،"عقلانیت" را در تصمیم‌گیری دولت‌ها دخالت و گسترش می‌دهد و به این ترتیب هر دولتی با هر گرایشی به یک "دوست" برای آمریکا بدل می‌شود چه همواره عقل سلیم رابطه‌ی دوستانه با یک ابرقدرت و موثرترین اهرم اقتصاد جهانی را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد.
این چنین است که ایالت‌های متحد اگر به خاورمیانه "بسته‌ی دموکراسی" صادر می‌کند،چندان نگران نیست که این بسته در مسیر خود اندکی دگرگونی شکل داشته باشد،مهم جوهره‌ی دموکراسی و تزریق آن در بدنه‌ی دولت‌هاست.اگر پرزیدنت بوش کنون صادقانه می‌گوید؛«اصلاح‌طلبان ایرانی دوست بهتری از جرج دبلیو بوش نخواهند داشت»،خود پیش از سخن گفتن می‌داند که بخشی از اصلاح‌طلبان ایرانی نه تنها با سیاست‌های او هم‌سو نیستند که منافاتی آشکار دارند اما آیا بوش به دنبال ایجاد «جزیره‌ای مستعمره» به نام ایران در دل خاورمیانه است؟هدف او بی‌تردید چیز دیگری است و نه تنها هزاره‌ی سوم پایان دوران سیاست‌هایی چنین برشمرده می‌شود که "هوش سیاسی آمریکا" هرگز بر امر ناممکن پا نمی‌فشارد و به جای آن راه‌های کم هزینه را برمی‌گزیند.آن‌ها که در خانه‌ی سفید زمام امور ایالت‌های متحد را در دست دارند،تنها خواستار آن هستند که با کم‌ترین هزینه،ساختار سیاسی ایران به سوی دموکرات شدن دگرگونی مسیر دهد و به این ترتیب راه برای عقلانیت سیاسی در حاکمیت هموار شود.نتیجه‌ی بدیهی رسوخ عقلانیت در حکومت ایران نیز چیزی نخواهد بود جز دست برداشتن از گفتمان پیکارجویانه،بازگشت به مسیر پیشرفت و درستی و پیوستن به جامعه‌ی جهانی.
اگر هانیگتون روزی در دور دست گمان داشت که تا آغاز هزاره‌ی سوم،«لیبرالیسم خود را در همه‌‌ی جوامع بشری نهادینه می‌کند»،بی‌تردید بخشی از پیش بینی جسورانه‌اش محقق شده گرچه پارامترهایی چون قدرت سیاسی آمریکا و سیطره‌ی آن بر اقتصاد دنیا مددیار صدور گفتمان لیبرالیستی است.اکنون نه تنها ایران که منافع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی هر کشور دیگری چنین اقتضا می‌کند که در برپایی هژمونی تازه‌ای از دنیای آینده،ایالت‌های متحد آمریکا را همراهی کند و از این رهگذر به پیامدهای مثبت و سودهای کلان دست یابد.اگر هنوز چنین باوری ندارید،شاید پیروزی‌های پیاپی آمریکاگرایان در این چند سال اخیر،در کشورهایی چون ژاپن،فرانسه،ایتالیا،آلمان و کوزوو و چرخش 180 درجه‌ای براون*،نخست وزیر انگلیس بتواند در درک این نکته کمکی کند.
ایران را نیز از این بنیان جهان‌شمول گریزی نخواهد بود.بوش صادقانه می‌گوید که «دوست‌دار اصلاح طلبان ایرانی است» چرا که او امیدوار است،آن‌ها ساختارهای صلب حاکمیت را درهم شکنند و سفره‌ی دموکراسی را  بگسترانند و بوش «برای موفقیت آن‌ها دعا می‌کند»،چون می‌داند که خاورمیانه آینده به "جمهوری دموکراتیک ایران" نیازمند است و در خلق چنین ساختاری،کم هزینه‌ترین راه ممکن،اصلاح از درون خواهد بود.
* براون با با تز دوری از سیاست‌های بوش پس از بلر بر مسند نخست وزیری انگلیس تکیه زد اما کلام ضدآمریکایی آقای نخست وزیر تنها چند روز طول کشید.او در نخستین سفر خارجی به مزرعه‌ی شخصی بوش در کرافورد رفت و تمامی سیاست‌های ضدآمریکایی خود را فراموشی کرد!

تصویر
بوش:اصلاح طلبان ایران افرادی شجاع هستند و من از خدا برای آنها طلب خیر و موفقیت دارم


کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: آزادی ،کلمات کلیدی: تحلیل
 
هزاران چهره‌ی قدرت سرکش
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٩  


در تقدیر از یک برنامه‌ی تلویزیونی*

"مهران مدیری" باز هم ما را میخ‌کوب کرد،او که با قدرت فانتزی یک بار ساختارهای صلب را با لطافت در «برره» به چالش کشید و این بار با جسارت "هزاران چهره‌ی نیروی انتظامی" را به نمایش گذارد.«سرهنگ غفاری» او آیینه‌ی تمام قد نیروی انتظامی اجتماع ماست،نیرویی که قرار بود «حافظ امنیت» ما باشد اما بیش تر به "مزاحم آسایش" جوانان ایرانی شبیه است و رکنی که از پس طرح‌هایی موسوم به «امنیت اجتماعی» بیش‌تر به سلب امنیت روانی جامعه کمک کرده است.مدیری دقیقن همین جا را نشانه می رود؛سرهنگ غفاری او خودش می‌گیرد،خودش جرم می‌سازد و خودش حکم می‌دهد،در این کلانتری دایره‌ی قانون را آن  جور که می‌خواهند می‌چرخانند و از خشونت هراسی نیست که حتا تشویق در پی دارد.«برقراری امنیت» پیراهن عثمانی می‌شود که آن را مجوز هر اقدام قانونی و غیرقانونی می‌کنند و اگر نقد و نظری مخالف سد راه شود،هفت تیر  تهدید و ارعاب به کار می‌آید.
به‌راستی هم آن چه که مدیری ساعتی پیش در «مرد هزار چهره» به نمایش گذاشت،صحنه‌های بکر و هوشمندانه‌ای از حقایق اجتماعی ایران را در خود جا داده بود؛متهم "بی‌سوادی" که پس از شکنجه‌ی شدید صدها صفحه اعتراف می‌نویسد،نوجوان دست‌فروشی که در راستای برقراری امنیت به 11 سال زندان محکوم می‌شود،پیرزن فرتوتی که تنها به جرم بیرون آمدن در ساعت 11 شب به بازداشت‌گاه می‌رود و بازداشت‌گاه‌هایی که با انفجار جمعیتی متشکل از بی‌گناهان رو به رو هستند.مرد هزار چهره حتا از این هم پیش‌تر رفت و آگاهانه طرح‌های موسوم به «ارتقای امنیت اجتماعی» را به سخره گرفت؛آن جا که فرمانده‌ی کلانتری دستور حمله به «خانه‌ی تیمی اراذل و اوباش» را می‌دهد و نقشه‌ی عملیات او چنان "خشونت‌"بار است که ناچار است این توجیه را بسازد:«در عملیات‌‌های به این اهمیت،تلفات تا چند نفر اهمیتی ندارد» یا آن جا که در مبارزه با اعتیاد،فرد معتادی تذکر می‌دهد:«معتاد بیمار است،نه مجرم،شما باید کار فرهنگی کنید» و رییس پلیس پاسخی چنین دارد:«کار فرهنگی هم نشانت می‌دهم.آن قدر کتک می‌خوری تا اعتیاد از سرت بپرد»
آن چه که در کلانتری مهران مدیری می‌گذرد،ماکتی کوچک از ساختار کلی نیروی انتظامی ایران است.نیرویی که چون پاسخ‌گو به کسی نیست و بیش‌ترین قدرت در بدنه‌ی اجتماع را دارد،هر جور بخواهد و سرخود عمل می‌کند و البته همه‌ی اوامرش را از سر «خیرخواهی» می‌داند اما کاش سرداران به اندازه‌ی مرد هزار چهره صادق بودند تا در پیبشگاه افکار عمومی بگویند که «بلد نیستم».سریال مدیری جای تقدیر دارد،او پیش از آن چه که فکر می‌کردم در بیان فانتزی حقایق پیش رفت و در سکانس‌های آخر به جایی رسید که صدای ضرب و شتم متهم همراه با فریاد رییس پلیس کلانتری شنیده می‌شد؛«دهنتو ببند...ساکت...گفتم صداتو ببر» آن وقت فکر می‌کردم که این صداها چه قدر آشناست و چه قدر هر روز تکرار می‌شود.

* بسیاری خواهند گفت که این دست برنامه‌سازی‌ها،بیش‌تر یک سوپاپ اطمینان و شیر تخلیه‌ی فشار و بخشی از یک توطئه‌ی پیچیده است.بی‌شک پایان سریال مدیری هم به گونه‌ای خواهد بود که دل خون شده‌ی آقایان را نرم کند.شاید همین دلایل برای ننوشتن کافی باشد اما به گمانم از هر کار خوبی باید تقدیر کرد.باید بالاخره یک بار تکلیف ما روشن شود که دوست داریم،برنامه‌هایی چون آن قسمت به یاد ماندنی ۹۰ فردوسی‌پور یا همین سریال امشبی را در تلویزیون ببینیم یا نه؟

در همین باره از همین تریبون:
دولت دروغ‌گوها


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: نیروی انتظامی ،کلمات کلیدی: اجتماع ،کلمات کلیدی: تلویزیون
 
در پایان ربع قرن زندگی
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٦  


با یاد زهرا بنی یعقوب،ابراهیم لطف الهی،مهندس حسین پور و ماکوان مولود زاده که به خصم ستم‌گران دچار شدند و بهار را ندیدند

نمی‌دانم کدامین سین "هفت سین" 86 نامرادی کرد اما هر چه بود،آرزوهای هنگام تحویل سال گذشته همگی بنیانی بر آب داشت و به جایی نرسیدند.احتمالن در لحظه‌ی تحویل سال گذشته سر "خدا" خیلی شلوغ بود و به کار مومنان مشغول و وقتی برای آروزهای من نداشت.برای همین هم بهار زیبای 86 خیلی زود و چون به خرداد رسید،خزان دید و در این سراشیبی میهمان تابستانی تلخ و سیاه بودیم.بازداشت و دستگیری دوستان،اخبار شکنجه و البته شب‌های داغ تنهایی و جدایی.پاییز فصل زردی بود،با ته‌مانده‌هایی از سیاهی تابستان سخت و اما زمستان با سرمایی سوزان که برای من شوق‌آور بود.زمستان البته "فصل مرگ" دوستان هم بود و در هر خبرش اندوه و حسرتی نهفته.مدام برایم این آموزه‌ی قدیمی را تکرار می‌کرد که «مجال زیستن،خودش بزرگ‌ترین فرصت یک انسان است و هرگز تکرار نمی‌شود.»365 روز و چند ساعت از تحویل سال 86 گذشت،شلیک توپ تحویل سال 87 برای من این معنا را داشت که "ربع قرن زندگی" من پایان یافته و در نخستین روز بهار 87،وارد بیست و ششمین سال زندگی می‌شوم.به گذشته که نگاه می‌کنم،افسوس می‌خورم از این که گویی هنوز روی پله‌ی نخست ایستاده‌ام.میان آرزوهای ده سال پیش من،با امروز تفاوت چندانی وجود ندارد و این یعنی ده سال سکون و ایستایی.ده سال پیش،آرزوی "آزادی" داشتم و گویی این رویا را باید با خود به گور ببرم اگر که در گورم جامعه بدون زندان،بدون نقض حقوق بشر،بدون شکنجه و کشتار و سنگسار،بدون افیون مادی و معنوی و بدون سرکوب عقیده و عشق و آرمان و ایمان جایی برای آرزوهای دیگری باقی گذاشته باشد.این‌ها تازه آرزوهای "جامعه شمول" است،آرزوهای شخصی که هیچ،در آن‌ها هم توفیقی حاصل نشد.در جامعه‌ای چنین بی‌آرمان مگر می‌شود از "عشق" و نور و چراغ نشانی جست یا اگر برحسب اتفاق روزنه‌ی کوچکی یافت شود،مگر آن را تاب زنده ماندن در برابر هجوم توفانی ویران‌گر هست؟
26 سالگی من،چون 16 سالگی و چون ۲۰ سالگی و چون 25 سالگی آغاز می‌شود اما با ناامیدی امیدوارم که پایانی چونان برایش رقم نخورد.امسال در زمان تحویل سال و افزوده شدن بر عدد سن و سالم،دیگر خیلی راز و نیاز به درازا نکشید.سال‌های سال است که آن چه می‌خواهم را در آغاز سال آرزو می‌کنم اما اگر گوش شنوایی هم باشد،دست توانایی برای برآورده کردنش نیست.این بار پیش خودم گفتم؛«خودش که همه‌اش را می‌داند،اصلن از بر است،چه فایده به تکرارش.بیش از این وقت بندگان دیگر نگیرم و راز و نیاز مختصر کنم.»به این ترتیب امسال در پایان ربع قرن زندگی،تنها یک آرزو کردم،کوتاه و مختصر مفید و آن که «در لحظه‌ی تحویل سال 88،هیچ آرزویی نداشته باشم!»

تریبون آزاد در اسفندماه(۷):
اوه پطرس قدیس؛خاکستری جای خود را به سپیدی داده - ضرغامی همان "مرض آی" است - فردا برای صدور قطعنامه هم جشن می گیرید؟ - آماده باشید - پشت درب های بسته کاخ - گواهان یک جنبش - من مرده به دست تو می رسم


کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: آزادی ،کلمات کلیدی: آرزو ،کلمات کلیدی: زندگی