| سنگی بر دوش،خاری بر پا،راهی دشوار |
| ساعت ٢:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠ |
|
در همین باره از همین تریبون: |
|
| دیوانه در ویرانه! |
| ساعت ۳:٤۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸ |
|
ساعتی پیش در میان "سکوت" یاس آور و بی تفاوتی دایمی "ما"،فرودگاه مهرآباد با شرمساری تمام میزبان یک "ناقض حقوق بشر" دیگر بود،او که راه تهران را به خوبی یاد گرفته و از فرودگاه به پاویون ریاست جمهوری می رود تا دست های این دیکتاتور در دست های محمود احمدی نژاد گره خورد.چاوز،تنها دو هفته پس از به رگبار بستن دانشجویان معترض در کاراکاس فلاکت زده به تهران می آید و بدا که پایتخت ویرانه ی ما به قامت دیکتاتور آمریکای لاتین می آید چه،در شمال تهران،در اوین نیز دانشجویان منتقد بسیاری هستند که در بندند."هوگو چاوز" را جز تهران در کدام پایتخت جهان جایی است،او که تاب یک اعتراض مسالمت آمیز دانشجویی را ندارد،جواب فریاد منتقدانش را با سرب داغ می دهد،رسانه های آزاد را چون CRTV سلاخی می کند و با تغییر قانون اساسی یک کشور قبای دیکتاتوری مادام العمر را برای خود می دوزد.کارنامه ی این "حراف لاتینی"،دست کمی از دیگر رفقایش ندارد؛ماجرای کودتای سیاسی او با تغییر قانون اساسی هنوز داغ است که آگاهان از یک "انقلاب فرهنگی" کودتایی در دانشگاه ها خبر می دهند.از این ها که بگذریم،نام ونزوئلارا در رتبه 114م جدول آزادی مطبوعات در سال 2007 می بینیم که گواه روشن سرکوب آزادی بیان به وسیله ارتش،نیروهای امنیتی و میلیشای نظامی چاوز است،گزارش سال خانه آزادی(+) نیز ونزوئلا را در ردیف هفت کشوری قرار می دهد که با نقض بارز حقوق بشر،«بدترین عملکرد را در عرصهی آزادی مطبوعات» از خود بر جای گذاشته اند و گزارش سالانه وزارت خارجه ایالت های متحد(+) افتخاری دیگر را در کارنامه چاوز ثبت می کند؛«ونزوئلا پیشرفتی در بهبود وضع حقوق بشر و حقوق شهروندی نداشته است».این ها همگی بخش کوچکی از پرده ی نمایشی سیاه است که هوگو چاوز در ونزوئلا به اجرا گذاشته و بازگویی بخش بزرگ تری از "دیکتاتوری سرخ" این رفیق! می ماند برای زمانی که شرش از سر مردمان ونزوئلا کم شود و حقوق شهروندی،آزادی بیان و آزادی مطبوعات به فضای این کشور اعاده گردد.اکنون تنها می شود تاسف خورد که دیکتاتور بزرگ و ناقض حقوق بشر برای هفتمین بار به تهران آمده،آن هم درست دو هفته پس از سرکوب اعتراض های دانشجویی و ما این جا در سکوت این رفت و آمدها توهین آمیز را نظاره می کنیم.
ناقضان حقوق بشر در تهران چه می خواهند؟
پرونده نکبت بار یک دیکتاتور: دیکتاتور در تهران: * کوشیدم منابع به زبان فارسی باشد |
|
| شصت به شصت |
| ساعت ۱٢:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦ |
|
|
|
| میعاد در لجن* |
| ساعت ٢:۳۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٥ |
|
* نام مجموعه شعری از نصرت رحمانی تلخ واره ای دیگر از همین تریبون: |
|
| تن داده ایم |
| ساعت ٤:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢ |
|
در یک کلام؛"عاشق" بودم.دوم خرداد مرا هوایی کرده بود و نشانی از "بهار" را می جستم.روزنامه،کتاب،فیلم،ادبیات و باز روزنامه.در این ورق های زرد و گاه تیره ی سیاه و سفید انگار چیز دیگری نهفته بود،کمی شوریدگی می خواست فهمش.آن ها بوی بدی داشتند اما حکایت از ماجراها می کردند که سر پرسودا می خواست و خب خدا مرا برای دردسر آفریده بود.چه ذوقی و چه شوری،عشقی و رویاها و آرزوهای بزرگ؛نه "روزنامه نگاری" قدر هیچ کدامش را ندانست،افسوس! دو انتقاد در باب روزنامه نگاری از همین تریبون: بیانیه هایی بی مخاطب: روایت اخراج ها،استعفاها و رفتن های اجباری: چیزهای دیگری درباره روزنامه نگاری از همین تریبون: |
|
| دسته گل فراموش شده |
| ساعت ۳:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩ |
|
به ساعت ثمره هاشمی،مشاور نزدیک محمود احمدی نژاد،رییس «23 ساعت و خرده ای» میهمان ارمنی ها بود اما گویا از این سفر که سرانجام هم به 24 ساعت نرسید،آن ساعت هایی مورد توجه قرار گرفت که محمود احمدی نژاد ترجیح داد در تهران باشد و نه در ایروان.بازگشت ناگهانی او هم روایت های متفاوتی را در پی داشت و داستانی هایی که برخی از آن ها انصافن نیازمند قوه ی تخیل بالایی بود اما به نظر آن چه که بیش از همه به حقیقت ماجرا نزدیک تر می آید،بازگشت احمدی نژاد برای خودداری از گذاشتن دست گلی بر سنگ یادبود قتل عام ارامنه باشد.گرچه دیوار حاشا بلند است و دبیرخانه ی دولت نهم بی آن که نیازی به بازخوانی بروشور برنامه های احمدی نژاد در ارمنستان ببیند ،می تواند این یادبود و ادای احترام را از بیخ منکر شود اما انکار،پاسخ پرسش های شکل گرفته نیست!چرا محمود احمدی نژاد از ادای احترام به قربانیان یک فاجعه ی تاریخی خودداری کرد؟آیا گذاردن دسته گلی بر سنگ یادبود این قربانیان هزینه گزافی داشت،دلیل دیپلماتیک بود یا انتخاباتی و آیا رییس ارزشی دولت نهم از انجام یک کار اخلاقی می هراسد؟باری؛می توانید اساس و بنیان وجود چنین برنامه ای در سفر احمدی نژاد به ارمنستان را منکر شوید اما خب با انکار ماجرا پرسش های دیگری هم پیش می آید؛چرا رییس دولت نهم که «پیام اخلاق و معنویت به جهانیان»* می دهد و «برای اداره جهان برنامه دارد»،ادای احترام به قربانیان یک ماجرای تاریخی را در دستور کار خود قرار نمی دهد؟این پرسش آن زمان رنگ تازه ای به خود می گیرد که به یاد نیویورک هم باشیم.هنوز یک ماه بیش تر نگذشته از زمانی که محمود احمدی نژاد قصد داشت به قربانیان فاجعه ی یازدهم سپتامبر ادای احترام کند.اینک،چه پیش آمده که او از ادای احترام به تاریخ یک ملت و صدها هزار قربانی سرباز می زند و کدام رفتار را می شود باور کرد؛ادای احترام به پنج هزار قربانی در کشور شیطان بزرگ یا بی اعتنایی به صدها هزار قربانی یک کشور دوست و همسایه؟برآیند بدیهی این پرسش ها و کوشش برای یافتن پاسخ،منتهی می شود به پرسشی دیگر که آیا سیاست دولت نهم اخلاقی و صادقانه است؟
پیرامون نسل کشی در همین تریبون: * هر کوشش را نقبی به زندان است - یادداشت من برای بازداشت باقی و رزاقی در گویا |
|
| پایان گفت و گو |
| ساعت ٢:٤۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢ |
|
توجه:با توجه به قلع و قمع این مطلب در اعتماد ملی،متن کاملش را این جا منتشر می کنم «دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند» و سرانجام در اقلیم هسته ای ایران نیز دو رهبر نگنجیدند.مشکل راهبری پرونده هسته ای ایران به راستی با رفتن حسن روحانی و پیدا شدن دو جانشین برای او آغاز شد.تا پیش از مردادماه 84،حسن روحانی در کسوت دبیر شورای عالی امنیت ملی،تنها کسی بود که مسوول این پرونده برشمرده می شد و این انحصار تا به آن جا بود که حتا محمد خاتمی،رییس جمهور وقت ایران نیز کم تر سراغی از پرونده هسته ای کشور می گرفت و مهر سکوت و انفعال در این زمینه بر پیشانی وزارت خارجه دولت او نقش بست.پس از به قدرت رسیدن محمود احمدی نژاد که به شدت منتقد آن چه که «انفعال و عقب نشینی بر سر حق هسته ای ایران» می خواند،بود،علی لاریجانی،رقیب انتخاباتی رییس دولت نهم و یک منتقد دیگر حسن روحانی هم به شورای عالی امنیت ملی رفت تا مسوولیت پرونده هسته ای ایران به او سپرده شود.اما مسوولیت علی لاریجانی بنیانی بر آب داشت.رییس دولت نهم که تا پیش از رسیدن به قدرت به «اقتصاد،مافیا و پول نفت» توجه بیش تری نشان می داد،پس از تیرماه 84 راه صفحه های نخست رسانه های دنیا را از جاده پرونده هسته ای و سخنان شگفت انگیز یافت و چنان علاقه مند پرونده ی هسته ای ایران شد که آرام،آرام علی لاریجانی از صحنه خارج گردید.مانند گذشته این دبیر شورای عالی امنیت ملی بود که مسوول پرونده برشمرده می شد،در گفت و گوها شرکت می کرد و به کار تبادل نظر و رای و پیام شغول بود اما او رقیب قدرتمند دیگری هم داشت که در کرسی بالاتری از شورای عالی امنیت ملی می نشست.نام محمود احمدی نژاد در تمامی دو سال گذشته بیش از علی لاریجانی در پرونده هسته ای ایران مطرح بود و اگر در ابتدا نیز این رویکرد تنها در داخل دنبال می شد،به تدریج به بازی بین المللی ایران کشیده شد.علی لاریجانی شاید در روزهایی که «خبرهای خوشی هسته ای» را نه او بلکه محمود احمدی نژاد برای مردم داخل کشور می سرایید،گمان نمی کرد،روزی هم برسد که رییس دولت نهم،هیاتی مستقل برای گفت و گو و رایزنی در پرونده هسته ای ایران به سرپرستی نزدیک ترین مشاور خود راهی اروپا کند اما چنین روزی در انتظار مسوول پرونده هسته ای ایران بود؛مسوولیتی که تاج و تختی نداشت و تنها به صندلی دبیری شورای عالی امنیت ملی آن هم زیر نظر محمود احمدی نژاد در کرسی ریاست همین شورا منتهی شده بود.نبرد زیر پوستی دو مدعی راهبری پرونده هسته ای ایران به همین ترتیب ادامه داشت بی آن که هر کدام ساز خود را کوک کند و انسجام سیاست خارجی ایران دچار مشکل شود.البته دلایل مهمی هم وجود داشت؛هر دو مدعی،دشمن خارجی مشترک و منتقد داخلی مشترک داشتند و جدای از این،تقریبن دیدگاهی نزدیک را دنبال می کردند.گرچه علی لاریجانی بیش از محمود احمدی نژاد به اروپا دل می بست و گرچه رییس دولت نهم تندتر و بی پرواتر از دبیر شورای عالی امینت ملی سخن می راند اما سیاست هر دو در پرونده هسته ای یک مشی روشن و از بالا گرفته شده داشت؛عدم تعلیق غنی سازی،ادامه کار سانتیریفوژها،رسیدن به توانایی تولید صنعتی صوخت هسته ای و هم زمان بازی با مهره های باقی مانده در سبد دیپلماسی ایران.به نظر می آمد که سیاست ایران در پرونده هسته ای بر پایه «رسیدن به نقطه برگشت ناپذیر» و بازگشتن به میز گفت و گو پس از رسیدن به این نقطه پایه گذاری شده و به همین دلیل بود که حتا دو قطعنامه شورای امینت سازمان ملل متحد نیز نتوانست ایران را مجاب به دگرگونی در سیاست هسته ای خود کند.قطار هسته ای ایران چنین با دو راهبر راه خود را ادامه می داد تا در بزنگاه قطعنامه سوم شورای عالی امنیت ملی،علی لاریجانی دست به تلاشی تازه برای توقف قطعنامه هایی زد که از دیدگاه رقیبش «کاغذ پاره ای» بیش نبودند.صدور دو قطعنامه علیه ایران در زمان مسوولیت علی لاریجانی در به راستی نمره منفی آشکاری بود که در کارنامه مرد هسته ای دیده می شد.در زمان حسن روحانی که لاریجانی به انتقاد بی محابا از او می پرداخت،ایران در شرایطی بغرنج تر و بدون داشتن برگ های بازی و تجربه در زمینه دیپلماسی هسته ای،بارها تا بزنگاه شورای امنیت رفت اما به سلامت از این خان ها گذشت و اینک دو قطعنامه در یک سال می توانست برای علی لاریجانی چه معنایی جز شکست دیپلماتیک را تداعی کند؟او برای توقف این قطعنامه ها که از آن می توانست چون «یک پیروزی بزرگ» بهره برداری کند،دست به کار شد و بازی سولانا آغاز گردید.هم زمان ایران برای به دست آوردن مهره های بیش تری در بازی دیپلماتیک خود،کار یک توافق سمبلیک با آژانس درباره برخی مسایل نه چندان مهم پرونده هسته ای را پیش برد اما گویا این توافق،نقطه اختلاف دو راهبر پرونده هسته ای ایران شد.پس از توافق زمان بندی شده با آژانس بین المللی انرژی اتمی،مطلع کلامی تازه از محمود احمدی نژاد شنیده می شد؛«پرونده هسته ای ایران بسته شده»،«پرونده هسته ای به بایگانی سپرده شد» و «پرونده هسته ای دیگر وجود خارجی ندارد».به نظر رییس دولت نهم چنین می آمد که توافق با آژانس درباره مسایلی که خطوط قرمز ایران را رعایت می کرد،کافیست و ایران پیش از این نباید پیرامون «حق هسته ای خود» به مذاکره بردازد،چون اینک یک «کشور هسته ای» است.او این دیدگاه هایش را نه تنها در چندین نوبت در ایران بلکه در دانشگاه کلمبیای آمریکا نیز به روشنی بیان کرد و گفت که «دیگر گفت و گویی بر سر فعالیت های هسته ای ایرن لازم نیست چون این پرونده بسته شده است».این سخنان هم زمان با آغاز رایزنی های 5+1 برای تحریم شدیدتر ایران و صدور قطعنامه سوم همراه بود با تلاش های تازه ای که لاریجانی برای توقف قطعنامه ها دنبال می کرد.پاردوکس دو مدعی پرونده هسته ای ایران در همین نقطه به اوج رسید.محمود احمدی نژاد و هوادارانش به این نتیجه رسیده اند که « گفت و گوها و تاکید ایران بر عدم تعلیق غنی سازی نمی تواند روند قطعنامه ها را مختل کند،پس بهتر است به جای گفت و گوی بی حاصل،به غرب دندان نشان دهیم و کلیت گفت و گوها متوقف شود» اما علی لاریجانی با تجربه دو قطعنامه که به اجماع بیش تر جهانی علیه ایران انجامیده،از سیاست «ادامه گفت و گو و تلاش برای رسیدن به یک راه حل بینابین» دفاع می کند.این جدال دو مدعی پرونده هسته ای در چند ماه گذشته سبب شد،انسجام سیاست هسته ای ایران مورد هدف قرار گیرد تا آن جا که علی لاریجانی در تدارک گفت و گوهای جدید با سولانا بود که محمود احمدی نژاد در مراسم روز قدس در تهران به شدت به انتقاد از «مذاکره کننده های خودسر» پرداخت و یا در نمونه ای روشن تر و نزدیک تر پس از سفر پوتین به تهران و دیدار با رهبری،علی لاریجانی از «یک پیشنهاد هسته ای مهم» سخن گفت و فردای آن روز محمود احمدی نژاد «وجود چنین پیامی» را رد کرد.عمر اختلاف بر سر پیام پوتین اما به 48 ساعت هم نکشید چرا که علی لاریجانی در اقدامی که «ناگهانی» خوانده شد،در بامداد روز شنبه،نخستین روز کاری ایران از سمت دبیری شورای عالی امنیت ملی کنار رفت تا پرونده هسته ای ایران به سعید جلیلی سپرده شود.سعید جلیل مردی است که از وزارت خارجه دولت احمدی نژاد سربرآورده و به نوشته یک روزنامه نزدیک به جریان های حکومتی،«مورداعتمادترین فرد رییس جمهور در سیاست خارجی است». چرا علی لاریجانی رفت؟-چکیده ای در اعتماد ملی! تریبون آزاد در مهرماه(۸): |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : همیشه یک جوری شروع میشود اما مهم آن است که گویی شروعش را پایانی نیست.وقتی تو خودت میخواهی یا نه اما به هر حال باید،پایت را از آن حفاظ نرم مادری بیرون بگذاری،دیگر خواست تو مهم نیست.تو میآیی و این جا چیزهای خوب و بد،زشت و زیبا،دیدنی و نادیدنی را با هم مییابی؛ تفکیکی در کار نیست.میآیی که زندگی کنی،بیاندیشی، بنویسی،عاشق شوی و بمیری.آفرینندهام مرا برای همین پنج کار آفرید.چه حاصل تلخی که اگر میدانست "من" میشوم،هرگز نمیآفرید پروفایل مدیر : ساسان آقایی |
| گذشته های وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لينك دوني |







"شب"های تهران،مشهور است به تفاوت،روزگاری برای زیبایی اش به انتظار شب می نشستیم و این روزها برای پیدا کردن خلوتی که در روز یافتنی نیست.پیاده روی در این شب های تهران دوست دارم چه،در سکون خیابان و سکوت حاشیه هر چه پیش می روی،بیش تر "غرق" می شوی.آن شب هم خیابان ها خلوت تر می شدند و این مرا به پیاده رفتن می خواند.بی توجه به زمین و زمان،پیاده و سواره،راه خودم را می رفتم و غرق افکارم بودم.نه کسی را می دیدم و نه چیزی می شنیدم،شب نیز بساط حکومت خود را کامل می کرد و این کمک می کرد که تنها با خودت باشی و خودت.مسیرم از خیابان کریم خان می گذشت که خاطره هایش برای من بی شمارند.از ویلا تا کلیسا،کمی بعدتر می رسی به نشر ثالث،آن ورترش اعتماد ملی است و سپس هفت تیر موعود.در کنار دیوار سپید رنگ کلیسا اما به یک باره همه چیز دگروگون شد؛صدای محزونی مرا خواند:«آقا»...


