تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

سنگی بر دوش،خاری بر پا،راهی دشوار
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠  


دلارام علی محکوم به شلاق خوردن می شود و تا جان به لب نشود،قاضی تازیانه به دست دارد."مریم حسین خواه" به زندان می رود و تا درهم نشکند،به "زندان بیرون" باز نخواهد گشت.دوستان من در کمپین یک میلیون امضا،سخت در فشارند و این پیامد خشمیگن شدن توتالیترهاست(+).چه باک که خشم آن ها،درستی راه این زنان را واگویه می کند و ما،این مردان صلب را به تحسین وا می دارد.
این طرح را تقدیم می کنم به روزهای سخت و راه ناهموار مریم حسین خواه و دیگران زنان این سرزمین.

طرح از کوربس

در همین باره از همین تریبون:
اوین خیس است (+)
درسی برای زندان بان (+)
* به کمپین می پیوندم (+)
هشت مارس در زندان (+)
نزن زن! (+)
آنها خواهرمان هستند (+)


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: زنان ،کلمات کلیدی: زندانی سیاسی ،کلمات کلیدی: طرح
 
دیوانه در ویرانه!
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸  

 

 

 

چاوز در آغوش چه کس دیگری می تواند قرار بگیرد؟

ساعتی پیش در میان "سکوت" یاس آور و بی تفاوتی دایمی "ما"،فرودگاه مهرآباد با شرمساری تمام میزبان یک "ناقض حقوق بشر" دیگر بود،او که راه تهران را به خوبی یاد گرفته و از فرودگاه به پاویون ریاست جمهوری می رود تا دست های این دیکتاتور در دست های محمود احمدی نژاد گره خورد.چاوز،تنها دو هفته پس از به رگبار بستن دانشجویان معترض در کاراکاس فلاکت زده به تهران می آید و بدا که پایتخت ویرانه ی ما به قامت دیکتاتور آمریکای لاتین می آید چه،در شمال تهران،در اوین نیز دانشجویان منتقد بسیاری هستند که در بندند."هوگو چاوز" را جز تهران در کدام پایتخت جهان جایی است،او که تاب یک اعتراض مسالمت آمیز دانشجویی را ندارد،جواب فریاد منتقدانش را با سرب داغ می دهد،رسانه های آزاد را چون CRTV سلاخی می کند و با تغییر قانون اساسی یک کشور قبای دیکتاتوری مادام العمر را برای خود می دوزد.کارنامه ی این "حراف لاتینی"،دست کمی از دیگر رفقایش ندارد؛ماجرای کودتای سیاسی او با تغییر قانون اساسی هنوز داغ است که آگاهان از یک "انقلاب فرهنگی" کودتایی در دانشگاه ها خبر می دهند.از این ها که بگذریم،نام ونزوئلارا در رتبه 114م جدول آزادی مطبوعات در سال 2007 می بینیم که گواه روشن سرکوب آزادی بیان به وسیله ارتش،نیروهای امنیتی و میلیشای نظامی چاوز است،گزارش سال خانه آزادی(+) نیز ونزوئلا را در ردیف هفت کشوری قرار می دهد که با نقض بارز حقوق بشر،«بدترین عملکرد را در عرصه‌ی آزادی مطبوعات» از خود بر جای گذاشته اند و گزارش سالانه وزارت خارجه ایالت های متحد(+) افتخاری دیگر را در کارنامه چاوز ثبت می کند؛«ونزوئلا پیشرفتی در بهبود وضع حقوق بشر و حقوق شهروندی نداشته است».این ها همگی بخش کوچکی از پرده ی نمایشی سیاه است که هوگو چاوز در ونزوئلا به اجرا گذاشته و بازگویی بخش بزرگ تری از "دیکتاتوری سرخ" این رفیق! می ماند برای زمانی که شرش از سر مردمان ونزوئلا کم شود و حقوق شهروندی،آزادی بیان و آزادی مطبوعات به فضای این کشور اعاده گردد.اکنون تنها می شود تاسف خورد که دیکتاتور بزرگ و ناقض حقوق بشر برای هفتمین بار به تهران آمده،آن هم درست دو هفته پس از سرکوب اعتراض های دانشجویی و ما این جا در سکوت این رفت و آمدها توهین آمیز را نظاره می کنیم.

سرکوب؛هم در ایران،هم در ونزوئلا-1

سرکوب؛هم در ایران،هم در ونزوئلا-2

سرکوب؛هم در ایران،هم در ونزوئلا-3

ناقضان حقوق بشر در تهران چه می خواهند؟
استخوان های دنده ات را می شمارم (+)
رفیق گورت را گم کن (+)

دیدار با عالی ترین مقام حاکمیت ایران

پرونده نکبت بار یک دیکتاتور:
شلیک میلیشای چاوز به دانشجویان (+)
دیکتاتوری چاوز کامل می شود (+)
ونزوئلا؛ناقض حقوق بشر (+)
فشار بر آزادی مطبوعات (+)
تهاجم به آزادی (+)
در باشگاه هفت تایی بدترین ها (+)

دیکتاتور در تهران:
ششمین سفر چاوز به تهران (+)
هوگو چاوز وارد تهران شد (+)

* کوشیدم منابع به زبان فارسی باشد


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: دانشگاه ،کلمات کلیدی: ناقضان حقوق بشر ،کلمات کلیدی: دیکتاتوری
 
شصت به شصت
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦  


حکایت حاکمیت ایران و جامعه ی جهانی بر سر دو چالش بزرگ هسته ای و "حقوق بشر" بی شباهت به طنز دوستی نیست که به خواستگاری رفته بود و هنگامی از نتیجه اش سراغ می گرفتید،پاسخ می داد؛"60،60" شد و اگر می دید که هاج و واج مانده اید،خودش توضیح می داد:«هر چه ما گفتیم،آن ها شصت نشان دادند و هر چه آن ها گفتند،ما شصت نشان دادیم.»مفهوم این "شصت" عزیز که البته در یگنه ی دنیا کاربرد OK را هم دارد،در این حکایت ایرانی به همه چیز تفسیر می شود جز همان OK.در این ماه های اخیر انگار داستان آن خواستگاری به بازی سیاست حاکمیت ایران با جامعه ی جهانی نیز رخنه کرده است.از قرار جامعه جهانی هر چه می گوید،ایران شصت نشان می دهد و در برابر هم نباید انتظار داشت که هر چه حاکمیت ایران می گوید،دنیا شصت نشان ندهد!نمونه ی روشنش گزارش تازه برادعی است که ایران از آن چون یک «پیروزی دیپلماتیک» یاد می کند و 5+1 اساسن این گزارش را به پشیزی نمی گیرد.

طرح از کوربیس


کلمات کلیدی: پرونده هسته ای ،کلمات کلیدی: تحلیل ،کلمات کلیدی: طرح ،کلمات کلیدی: سیاست
 
میعاد در لجن*
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٥  


- می خواستم بگذرم از این تلخ واره و ننویسم اما نشد،وقتی که داستان این زهرا(+) را خواندم.فکر می کنم،آن زهرایی که من دیدم،چه می شود؟

زنی غمگین"شب"های تهران،مشهور است به تفاوت،روزگاری برای زیبایی اش به انتظار شب می نشستیم و این روزها برای پیدا کردن خلوتی که در روز یافتنی نیست.پیاده روی در این شب های تهران دوست دارم چه،در سکون خیابان و سکوت حاشیه هر چه پیش می روی،بیش تر "غرق" می شوی.آن شب هم خیابان ها خلوت تر می شدند و این مرا به پیاده رفتن می خواند.بی توجه به زمین و زمان،پیاده و سواره،راه خودم را می رفتم و غرق افکارم بودم.نه کسی را می دیدم و نه چیزی می شنیدم،شب نیز بساط حکومت خود را کامل می کرد و این کمک می کرد که تنها با خودت باشی و خودت.مسیرم از خیابان کریم خان می گذشت که خاطره هایش برای من بی شمارند.از ویلا تا کلیسا،کمی بعدتر می رسی به نشر ثالث،آن ورترش اعتماد ملی است و سپس هفت تیر موعود.در کنار دیوار سپید رنگ کلیسا اما به یک باره همه چیز دگروگون شد؛صدای محزونی مرا خواند:«آقا»...
نمی دانستم با من است یا دیگری اما در خیابانی دراز،جز خودم کسی را نیافتم.گوینده در شب "گمشده" بود اما کمی که جلوتر آمد،نور خیابان اندام ظریف و کوچکش را نمایان کرد.پیش از این که نزدیک تر شود،به سرعت چندین گمان از سرم گذشت.این "کودک" یا چیزی گم کرده و یا راه خانه را در این سیاهی،شاید هم برای کسی کمک می خواهد اما "شوک" مرا قفل کرد.رو به رویم ایستاد و در چشمانش می شد همه چیز را خواند.در چشمانش و لباس نازک و مویی زیر کلاه پنهان کرده تا پسر بنماید.آن قدر سن و سال کمی داشت که انگار هنوز به بلوغ دخترکانه هم نرسیده بود.به سرعت کلمه ها را پشت سر هر ردیف کرد،چنان تند که به من فرصت درآمدن از بهت و حیرتم را ندهد،شاید می ترسید که بروم؛«آقا،سلام!یه چیزی می گم بتون.به هر کی گفتم،بهم خندیده.من مادرم دیابت داره،از دوشنبه انسولین نزنده،حالش خیلی بده.پول آمپولش فقط دو هزار تومن می شه،دو هزار تومن بیش تر نیست.تو رو خدا بهم بدید،کمکم کنید،هر روز دعاتون می کنم.»چونان جن زده ها به او خیره شده بودم،در دروغ هایی که به هم می بافت،"حقیقتی" را می یافتم که تلخ تر از هر دروغی بود.از نگاه خیره مانده من کمی ترسید اما دست به کیفم که بردم،پی برد توانسته به خوبی نقش بازی کند.می خواستم،بپرسم؛«چرا؟» این پرسش در من می جهید اما قدرت حتا یک تک واژه به زبان آوردن را هم نداشتم.مشتی اسکناس درآوردم و با یک کلمه ی «ممنون» به سرعت دور شد.دوست داشتم بروم دنبالش،نگذارم برود،بگویم که «مگر تو چند سال داری،بچه ای،حیف توست،حیف این زندگی توست» اما حتا نتوانستم سرم را بچرخانم و از دور نگاهش کنم.همان جا،مانند یک تکه چوب بی مصرف،یک تنه ی لش و خشکیده ایستاده بودم؛شوک،بهت،حیرت و جای شگفتی نداشتند.لحظاتی پیش کودکی از کنار من گذشته بود که خون حیض خود را جای خانه ی پدری در دخمه ای تاریک و سرد و دهشتناک می دید.

* نام مجموعه شعری از نصرت رحمانی

تلخ واره ای دیگر از همین تریبون:
تن سه هزار تومنی (+)


کلمات کلیدی: تلخ واره ها ،کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: اجتماع
 
تن داده ایم
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢  


در باب روزنامه نگاری،عشق ما و هرزگی دیگران

در یک کلام؛"عاشق" بودم.دوم خرداد مرا هوایی کرده بود و نشانی از "بهار" را می جستم.روزنامه،کتاب،فیلم،ادبیات و باز روزنامه.در این ورق های زرد و گاه تیره ی سیاه و سفید انگار چیز دیگری نهفته بود،کمی شوریدگی می خواست فهمش.آن ها بوی بدی داشتند اما حکایت از ماجراها می کردند که سر پرسودا می خواست و خب خدا مرا برای دردسر آفریده بود.چه ذوقی و چه شوری،عشقی و رویاها و آرزوهای بزرگ؛نه "روزنامه نگاری" قدر هیچ کدامش را ندانست،افسوس!
نه یک عمر،نه نیم قرن،نه بیست سال،نه حتا ده سال،تنها چند سال،چند سالی کافی بود تا شراره های توفنده عشقم به ساحل سرد سکون و بی تحرک ژورنالیسم ایرانی خاموش شود.دیگر نه نوشتن و نه دیدن نامم بر برگی از این کاغذهای حال رنگ و رویی یافته،حسی را برنمی انگیختند.تمجید و سرزنش اثری مشابه داشت؛بی رد پایی در من و وقتی کار به چنین جایی می رسد،یعنی باخته ای!
اما تنها من نباخته بودم.خیلی های دیگر هم را می دیدم که باخته اند و چند نفری بودند که از باخت ما،"می بردند"،این برندگان همیشگی را «ارباب جراید» می خواندند که به حق نام بامسمایی بود،آن ها رسم مالوف ارباب و رعیتی را خوب خوب از بر بودند.آرام،آرام در یافتم که سرزمین ژورنالیسم ایرانی نیز شباهت تام و کمالی دارد به جامعه ی ایرانی؛"عاشق کش است".خواستم دیگر فریفته نشوم اما نشد.وقتی می دیدی که تو "وسیله" هستی برای دیگران و نردبان قامت بخشیدن به لابی بازهایی که جز به قدرت نمی اندیشند،می خواستی چنان عشق را بکوبی که تا ابد دهر هم سربرنیاورد اما مگر عاشق به یک لبخند شهوت آلوده،به ناز و کرشمه ای بی حاصل دوباره نمی بازد؟می دانستم که روزنامه  برای ارباب جراید جز "گاری" نیست و روزنامه نگار هم "قاطر و یابویی" که گاری آقایان را بر دوش خود کشد تا آن ها سواره سنگر قدرت را فاتح شوند اما با همه ی این دانسته ها،باز "وسوسه"ای می کشاند مرا به تحریریه ای و پس از چند وقتی ناغافل درمی یافتی که دل بسته ای؛به میزت،به کارت و به روزنامه ات،"ات"هایی که همیشه فریب بودند و دروغ،باید به جایش یک "شان" می گذاشتی!
حکایت این سرزمین همیشه چنین بوده،در زمان ما نیز درب بر همین پاشنه چرخیده و این نوید می دهد که انگاردر آینده هم چنین خواهد بود.این جا نه چیزی اصلاح می شود و نه چیزی دگرگون؛عاشق ها می آیند تا ببازند و اربابان قدرت که در بی قدرتی می شوند،«ارباب جراید»! دفتر روزنامه می گشایند تا عشق ما را به مفت صاحب شوند و با آن هرزگی کنند.تاریخ مطبوعات را هم که ورق می زنم،هرگز روزنامه نگاری نمی بینم که نشریه ای را در تملک داشته و دوام آورده باشد.هستند نمونه هایی نادر که یا ره سیاست پیمودند و یا سر را به دار و احوال امروز ما از آینه ی گذشته،به نیکی هویداست.شگفتا اما که ما نیز چونان حاکمان هرگز درس نمی گیریم و عبرت؛می نالیم،قلم تیز می کنیم،ناسزا می گوییم،سر آخر هم فرو که گرفتیم باز در جایی دیگر تن می دهیم.کوله ی عشق مان را برمی داریم،می بریم و پیش پای یک صاحب قدرت دیگر حراج می زنیم،او هم مدتی خوش است با عشق ما اما ماه عسل را پایانی است.ارباب جراید چون خسته شد یا مقصود حاصل،ما را دور می اندازد تا با نوباوه ای دیگر دمی بگذارند.حکایت ما بی شباهت به داستان روسپیان نیست،بیش تر آن ها نیز از سر خط عشق به ته خط روسپیگری رسیده اند.

دو انتقاد در باب روزنامه نگاری از همین تریبون:
تعهد از دست رفته +
نه به هر بهایی +

بیانیه هایی بی مخاطب:
حکایت تیترهای سفارشی(بیانیه ۱۲۰ امضایی) +
چرا از ما سواستفاده می کنید؟(بیانیه ۲۲۲ امضایی) +

روایت اخراج ها،استعفاها و رفتن های اجباری:
آرش حسن نیا:من درد مشترکم +
آرش حسن نیا:داستان اونی که گفت:"نه" +
الناز انصاری:ما چرا می پرسیم،ما چرا می فهمیم... +
علی دهقان:روایت کوچ اجباری از اعتماد +

چیزهای دیگری درباره روزنامه نگاری از همین تریبون:
داستان یک با «شهامت» +
خبر مرگ +
و متولد می شوی +
زنده شد،یاد گورستان +
از چه نالیم؟ +


کلمات کلیدی: روزنامه نگاری ،کلمات کلیدی: نقد از درون ،کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: تلخ واره ها
 
دسته گل فراموش شده
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩  

 

 

 

 

یک کلونی از مردگان نسل کشی قوم ارمن

به ساعت ثمره هاشمی،مشاور نزدیک محمود احمدی نژاد،رییس «23 ساعت و خرده ای» میهمان ارمنی ها بود اما گویا از این سفر که سرانجام هم به 24 ساعت نرسید،آن ساعت هایی مورد توجه قرار گرفت که محمود احمدی نژاد ترجیح داد در تهران باشد و نه در ایروان.بازگشت ناگهانی او هم روایت های متفاوتی را در پی داشت و داستانی هایی که برخی از آن ها انصافن نیازمند قوه ی تخیل بالایی بود اما به نظر آن چه که بیش از همه به حقیقت ماجرا نزدیک تر می آید،بازگشت احمدی نژاد برای خودداری از گذاشتن دست گلی بر سنگ یادبود قتل عام ارامنه باشد.گرچه دیوار حاشا بلند است و دبیرخانه ی دولت نهم بی آن که نیازی به بازخوانی بروشور برنامه های احمدی نژاد در ارمنستان ببیند ،می تواند این یادبود و ادای احترام را از بیخ منکر شود اما انکار،پاسخ پرسش های شکل گرفته نیست!چرا محمود احمدی نژاد از ادای احترام به قربانیان یک فاجعه ی تاریخی خودداری کرد؟آیا گذاردن دسته گلی بر سنگ یادبود این قربانیان هزینه گزافی داشت،دلیل دیپلماتیک بود یا انتخاباتی و آیا رییس ارزشی دولت نهم از انجام یک کار اخلاقی می هراسد؟باری؛می توانید اساس و بنیان وجود چنین برنامه ای در سفر احمدی نژاد به ارمنستان را منکر شوید اما خب با انکار ماجرا پرسش های دیگری هم پیش می آید؛چرا رییس دولت نهم که «پیام اخلاق و معنویت به جهانیان»* می دهد و «برای اداره جهان برنامه دارد»،ادای احترام به قربانیان یک ماجرای تاریخی را در دستور کار خود قرار نمی دهد؟این پرسش آن زمان رنگ تازه ای به خود می گیرد که به یاد نیویورک هم باشیم.هنوز یک ماه بیش تر نگذشته از زمانی که محمود احمدی نژاد قصد داشت به قربانیان فاجعه ی یازدهم سپتامبر ادای احترام کند.اینک،چه پیش آمده که او از ادای احترام به تاریخ یک ملت و صدها هزار قربانی سرباز می زند و کدام رفتار را می شود باور کرد؛ادای احترام به پنج هزار قربانی در کشور شیطان بزرگ یا بی اعتنایی به صدها هزار قربانی یک کشور دوست و همسایه؟برآیند بدیهی  این پرسش ها و کوشش برای یافتن پاسخ،منتهی می شود به پرسشی دیگر که آیا سیاست دولت نهم اخلاقی و صادقانه است؟
چندی پیش از این سفر اما رخداد دیگری نیز می تواند به قیاس گرفته شود.کنگره کشوری «امریالیستی،مادی گرا و دشمن بشریت» در یک اقدام بشری و انسانی فاجعه ی کشتار ارامنه به دست دولت عثمانی را نسل کشی برشمرد و به این ترتیب دین خود را به قربانیان،آسیب دیدگان و بازماندگان فاجعه ی 1915 ادا کرد.این ادای دین و اقدام اخلاقی برای کشوری که احمدی نژاد بارها دولت آن را متهم به «بی اخلاقی و زورگویی» کرده،هزینه های گزافی را هم در پی داشت.تنها 48 ساعت پس از تایید کنگره ایالت های متحد،ترکیه سفیر این کشور را توبیخ و سفیر خود از امریکا را فرا خواند،دو هفته بعد نیز حمله به شمال عراق از تصویب مجلس ترکیه گذشت و این چنین یکی از متحدان استراتژیک خانه ی سفید به بهای انجام کاری اخلاقی و بشری از دست رفت.با این وجود دولت پرزیدنت بوش اخلاق را فدای سیاست نکرده و به پشتیبانی از مصوبه ی کنگره پرداخت.
محمود احمدی نژاد چه بخواهد و چه نخواهد،رفتارش در خودداری از ادای احترام به قربانیان کشتار ارامنه با رفتار اخلاقی ایالت های متحد در قبال این رویداد تاریخی مقایسه می شود اما از این قیاس برای «پرچم دار معنویت و اخلاق» سرخوردگی باقی خواهد ماند.آیا سیاست ایرانی،برخلاف شعار و در عمل سیاستی منهای اخلاق است؟سهراب سپهری که خدایش بیامرزد،روزی گفت:و قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت!
* جمله های د اخل « » از سخنرانی رییس دولت نهم در مجمع عمومی سازمان ملل متحد نقل شده است

گناه این کودکان و زنان تنها نژادشان بود

پیرامون نسل کشی در همین تریبون:
استخوان های دنده ات را می شمارم
رفیق!گورت را گم کن

* هر کوشش را نقبی به زندان است - یادداشت من برای بازداشت باقی و رزاقی در گویا


کلمات کلیدی: ارمنستان ،کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: دروغ پردازی
 
پایان گفت و گو
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢  


چرا علی لاریجانی رفت؟

توجه:با توجه به قلع و قمع این مطلب در اعتماد ملی،متن کاملش را این جا منتشر می کنم

«دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند» و سرانجام در اقلیم هسته ای ایران نیز دو رهبر نگنجیدند.مشکل راهبری پرونده هسته ای ایران به راستی با رفتن حسن روحانی و پیدا شدن دو جانشین برای او آغاز شد.تا پیش از مردادماه 84،حسن روحانی در کسوت دبیر شورای عالی امنیت ملی،تنها کسی بود که مسوول این پرونده برشمرده می شد و این انحصار تا به آن جا بود که حتا محمد خاتمی،رییس جمهور وقت ایران نیز کم تر سراغی از پرونده هسته ای کشور می گرفت و مهر سکوت و انفعال در این زمینه بر پیشانی وزارت خارجه دولت او نقش بست.پس از به قدرت رسیدن محمود احمدی نژاد  که به شدت منتقد آن چه که «انفعال و عقب نشینی بر سر حق هسته ای ایران» می خواند،بود،علی لاریجانی،رقیب انتخاباتی رییس دولت نهم و یک منتقد دیگر حسن روحانی هم به شورای عالی امنیت ملی رفت تا مسوولیت پرونده هسته ای ایران به او سپرده شود.اما مسوولیت علی لاریجانی بنیانی بر آب داشت.رییس دولت نهم که تا پیش از رسیدن به قدرت به «اقتصاد،مافیا و پول نفت» توجه بیش تری نشان می داد،پس از تیرماه 84 راه صفحه های نخست رسانه های دنیا را از جاده پرونده هسته ای و سخنان شگفت انگیز یافت و چنان علاقه مند پرونده ی هسته ای ایران شد که آرام،آرام علی لاریجانی از صحنه خارج گردید.مانند گذشته این دبیر شورای عالی امنیت ملی بود که مسوول پرونده برشمرده می شد،در گفت و گوها شرکت می کرد و به کار تبادل نظر و رای و پیام شغول بود اما او رقیب قدرتمند دیگری هم داشت که  در کرسی بالاتری از شورای عالی امنیت ملی می نشست.نام محمود احمدی نژاد در تمامی دو سال گذشته بیش از علی لاریجانی در پرونده هسته ای ایران مطرح بود و اگر در ابتدا نیز این رویکرد تنها در داخل دنبال می شد،به تدریج به بازی بین المللی ایران کشیده شد.علی لاریجانی شاید در روزهایی که «خبرهای خوشی هسته ای» را نه او بلکه محمود احمدی نژاد برای مردم داخل کشور می سرایید،گمان نمی کرد،روزی هم برسد که رییس دولت نهم،هیاتی مستقل برای گفت و گو و رایزنی در پرونده هسته ای ایران به سرپرستی نزدیک ترین مشاور خود راهی اروپا کند اما چنین روزی در انتظار مسوول پرونده هسته ای ایران بود؛مسوولیتی که تاج و تختی نداشت و تنها به صندلی دبیری شورای عالی امنیت ملی آن هم زیر نظر محمود احمدی نژاد در کرسی ریاست همین شورا منتهی شده بود.نبرد زیر پوستی دو مدعی راهبری پرونده هسته ای ایران به همین ترتیب ادامه داشت بی آن که هر کدام ساز خود را کوک کند و انسجام سیاست خارجی ایران دچار مشکل شود.البته دلایل مهمی هم وجود داشت؛هر دو مدعی،دشمن خارجی مشترک و منتقد داخلی مشترک داشتند و جدای از این،تقریبن دیدگاهی نزدیک را دنبال می کردند.گرچه علی لاریجانی بیش از محمود احمدی نژاد به اروپا دل می بست و گرچه رییس دولت نهم تندتر و بی پرواتر از دبیر شورای عالی امینت ملی سخن می راند اما سیاست هر دو در پرونده هسته ای یک مشی روشن و از بالا گرفته شده داشت؛عدم تعلیق غنی سازی،ادامه کار سانتیریفوژها،رسیدن به توانایی تولید صنعتی صوخت هسته ای و هم زمان بازی با مهره های باقی مانده در سبد دیپلماسی ایران.به نظر می آمد که سیاست ایران در پرونده هسته ای بر پایه «رسیدن به نقطه برگشت ناپذیر» و بازگشتن به میز گفت و گو پس از رسیدن به این نقطه پایه گذاری شده و به همین دلیل بود که حتا دو قطعنامه شورای امینت سازمان ملل متحد نیز نتوانست ایران را مجاب به دگرگونی در سیاست هسته ای خود کند.قطار هسته ای ایران چنین با دو راهبر راه خود را ادامه می داد تا در بزنگاه قطعنامه سوم شورای عالی امنیت ملی،علی لاریجانی دست به تلاشی تازه برای توقف قطعنامه هایی زد که از دیدگاه رقیبش «کاغذ پاره ای» بیش نبودند.صدور دو قطعنامه علیه ایران در زمان مسوولیت علی لاریجانی در به راستی نمره منفی آشکاری بود که در کارنامه مرد هسته ای دیده می شد.در زمان حسن روحانی که لاریجانی به انتقاد بی محابا از او می پرداخت،ایران در شرایطی بغرنج تر و بدون داشتن برگ های بازی و تجربه در زمینه دیپلماسی هسته ای،بارها تا بزنگاه شورای امنیت رفت اما به سلامت از این خان ها گذشت و اینک دو قطعنامه در یک سال می توانست برای علی لاریجانی چه معنایی جز شکست دیپلماتیک را تداعی کند؟او برای توقف این قطعنامه ها که از آن می توانست چون «یک پیروزی بزرگ» بهره برداری کند،دست به کار شد و بازی سولانا آغاز گردید.هم زمان ایران برای به دست آوردن مهره های بیش تری در بازی دیپلماتیک خود،کار یک توافق سمبلیک با آژانس درباره برخی مسایل نه چندان مهم پرونده هسته ای را پیش برد اما گویا این توافق،نقطه اختلاف دو راهبر پرونده هسته ای ایران شد.پس از توافق زمان بندی شده با آژانس بین المللی انرژی اتمی،مطلع کلامی تازه از محمود احمدی نژاد شنیده می شد؛«پرونده هسته ای ایران بسته شده»،«پرونده هسته ای به بایگانی سپرده شد» و «پرونده هسته ای دیگر وجود خارجی ندارد».به نظر رییس دولت نهم چنین می آمد که توافق با آژانس درباره مسایلی که خطوط قرمز ایران را رعایت می کرد،کافیست و ایران پیش از این نباید پیرامون «حق هسته ای خود» به مذاکره بردازد،چون اینک یک «کشور هسته ای» است.او این دیدگاه هایش را نه تنها در چندین نوبت در ایران بلکه در دانشگاه کلمبیای آمریکا نیز به روشنی بیان کرد و گفت که «دیگر گفت و گویی بر سر فعالیت های هسته ای ایرن لازم نیست چون این پرونده بسته شده است».این سخنان هم زمان با آغاز رایزنی های 5+1 برای تحریم شدیدتر ایران و صدور قطعنامه سوم همراه بود با تلاش های تازه ای که لاریجانی برای توقف قطعنامه ها دنبال می کرد.پاردوکس دو مدعی پرونده هسته ای ایران در همین نقطه به اوج رسید.محمود احمدی نژاد و هوادارانش به این نتیجه رسیده اند که « گفت و گوها و تاکید ایران بر عدم تعلیق غنی سازی نمی تواند روند قطعنامه ها را مختل کند،پس بهتر است به جای گفت و گوی بی حاصل،به غرب دندان نشان دهیم و کلیت گفت و گوها متوقف شود» اما علی لاریجانی با تجربه دو قطعنامه که به اجماع بیش تر جهانی علیه ایران انجامیده،از سیاست «ادامه گفت و گو و تلاش برای رسیدن به یک راه حل بینابین» دفاع می کند.این جدال دو مدعی پرونده هسته ای در چند ماه گذشته سبب شد،انسجام سیاست هسته ای ایران مورد هدف قرار گیرد تا آن جا که علی لاریجانی در تدارک گفت و گوهای جدید با سولانا بود که محمود احمدی نژاد در مراسم روز قدس در تهران به شدت به انتقاد از «مذاکره کننده های خودسر» پرداخت و یا در نمونه ای روشن تر و نزدیک تر پس از سفر پوتین به تهران و دیدار با رهبری،علی لاریجانی از «یک پیشنهاد هسته ای مهم» سخن گفت و فردای آن روز محمود احمدی نژاد «وجود چنین پیامی» را رد کرد.عمر اختلاف بر سر پیام پوتین اما به 48 ساعت هم نکشید چرا که علی لاریجانی در اقدامی که «ناگهانی» خوانده شد،در بامداد روز شنبه،نخستین روز کاری ایران از سمت دبیری شورای عالی امنیت ملی کنار رفت تا پرونده هسته ای ایران به سعید جلیلی سپرده شود.سعید جلیل مردی است که از وزارت خارجه دولت احمدی نژاد سربرآورده و به نوشته یک روزنامه نزدیک به جریان های حکومتی،«مورداعتمادترین فرد رییس جمهور در سیاست خارجی است».
این فرجام رقابت دو ساله بر سر کسب اختیار پرونده هسته ای ایران بود و به نظر می آید که محمود احمدی نژاد،یک بار دیگر رقابت را از علی لاریجانی برده و از دیروز او را می توان مرد هسته ای ایران دانست،مردی که نه دبیر شواری عالی امنیت ملی که رییس این شوراست!با پیروزی محمود احمدی نژاد در این کشاکش احتمالن باید به انتظار دیدگاه های سرسختانه تر ایران در پرونده هسته ای بود.با توجه به تاکید احمدی نژاد بر «بسته شدن پرونده هسته ای» احتمالن،دبیر جدید شورای عالی امنیت ملی،قطعنامه سوم علیه ایران را «کاغذ پاره ای مانند دو کاغذ پاره دیگر» توصیف خواهد کرد و این به راستی پایان گفت و گوهاست.سولانا را می توانید از امروز به فراموشی بسپارید.

چرا علی لاریجانی رفت؟-چکیده ای در اعتماد ملی!

تریبون آزاد در مهرماه(۸):
دانشگاه کلمبیا در آمریکاست نه در ایران - مواعید فرمود و آن کار دگر کرد! - دروغ زیباست؟ - مرگ بر دیکتاتور؛از کلمبیا تا دانشگاه تهران - ضد قهرمان روسی - ملت؛نماز نخوانید - طناب را چه کسی به گردن زهرا انداخت؟ - رفیق!گورت را گم کن


کلمات کلیدی: پرونده هسته ای ،کلمات کلیدی: تحلیل ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: روزنامه نگاری