تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

رفیق!گورت را گم کن
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۸  


تقدیم به آنا پولیتکوسکایا که خواب را از چشمان دیکتاتور ربود

جان سپرد تا از حقیقت بگوید"تهران"،شهر من،شهر تو و شهر ما میزبان خوبی برای "ناقضان حقوق بشر" است و این بی تردید که مایه ی شرمساری همه ی ما خواهد بود.چند سال پیش "فیدل کاسترو" که زندان های کوبا را مالامال از منتقدانش کرده،به پایتخت ایران سفر کرد و از بدو ورود تا لحظه ی خروج صدای کف زدن ها برایش قطع نشد.سال پیش نیز یک "قصاب حقیقی" در تهران از گارد تشریفات ریاست جمهوری سان دید.( + ) "عمر بشیر" که در چند سال گذشته،دجله ای از خون مردم دارفور به پا کرده،در شهر ما چنان تکریم شد که احتمالن خاطرات سفر به تهران تا لحظه ی مرگ در یادش بماند.رهبران خودخوانده کشورهایی چون ونزوئلا و زیمباوه نیز که هر کدام در تیره روزی های مردمان شان نقش به سزایی دارند،از سفره ی پر نعمت ایران بهره مند شده اند و در هفته ی گذشته این بار نوبت در میان تابوت هایی که خود ساختهبه دیکتاتورهای بزرگ و کوچک در شمال ایران رسید که در بزم تهران بنوشند و مست شوند.ترکمنستان،آذربایجان و قزاقستان به مدد این دیکتاتورهای کوچک،زندان های بزرگی هستند که یک ملت را در اسارت خود دارند.این روسای جمهور خودخوانده را اما "پدرخوانده"ای هم هست که دست بر قضا بیش از همه در تهران خوش گذارند؛"ولادمیر پوتین" ناقض درجه یک حقوق بشر،دشمن آزادی مطبوعات و قصاب مردم چچن.
کارنامه ی کسی که در تمام هفته گذشته،رسانه های دولتی و حکومتی ایران در تمجید و تحسین او گوی سبقت را از هم می ربودند،پر است از کثافت،لجن و خون مردم بی گناه.در مدت قریب هشت سال زمام داری این دیکتاتور،زندانی با نام روسیه بزرگ تر و محکم تر و پر قل و زنجیرتر شده است.در این مدت منتقدان پوتین یا در سردترین نقطه کره خاکی به حبس کشیده شدند و یا در خیابان به ضرب گلوله ی مردان امنیتی آقای رییس جمهور! به قتل رسیدند.آزادی بیان و پس از بیان وجود خارجی ندارد،رسانه های جمعی به شدت کنترل می شوند و هرگونه اعتراض مسالمت آمیز هم مانند میتینگ چند ماه پیش تر حزب "روسیه دیگر" با قدرت و خشونت هر چه بیش تری سرکوب می گردد.هم اینک در روسیه «روزنامه نگاری» را چونان «فعالیتی خطرناک» برمی شمارند و ولادمیر پوتین،یکی از 34 دیکتاتور جهان است که از سوی سازمان "خبرنگاران بدون مرز" به عنوان «دشمن آزادی مطبوعات» شناخته شده.این گروه در یکی از تازه ترین بیانیه های خود چنین نوشت:«پوتین با نزدیک شدن به پایان دوره ریاست جمهوری اش در سال 2008 و با توجه به عدم وجود تنوع و گوناگونی رسانه ها و پایگاه های خبری،فشارش را بر رسانه های خبری منطقه ای به وسیله ی فرمانداران منصوب خودش افزایش داده و در طول دوران زمام داری خود نیز کارنامه شرم آوری در زمینه مطبوعات بر جای گذاشت.»به کلمه "شرم آور" دقت بیش تری کنید،چون واقعن توصیف کاملی از کارنامه ی پوتین نیست؛در دوران پوتین "21 روزنامه نگار" روسی به دست نیروهای امنیتی و میلیشای غیر رسمی به قتل رسیدند و یکی از آخرین نمونه ها آن "آنا پلیتکوسکایا"،روزنامه نگار با سابقه و مشهوری بود که جنایت های دستگاه پوتین و نقض بارز حقوق بشر در چچن را فاش ساخت و به نمایش عمومی درآورد.تصاویر و فیلم هایی که او از قتل عام و کشتار بی دلیل مردم چچن به دست نیروهای امنیتی روسیه منتشر کرد،گرچه بسیار تکان دهنده بود اما عمق فاجعه ده سال "کشتار بی وقفه" در این ناحیه ی "مسلمان نشین" بسیار بیش تر است.رییس جمهور! کنونی روسیه درباره ی چچن نه تنها دست به قتل عام گسترده و آپارتاید شدید قومی و مذهبی زده که از دست یازدیدن به "تروریسم رسمی" نیز رویگردان نبود و بسیاری از رهبران میانه روی چچنی به دستور مستقیم پوتین و در یک سلسله عملیات ترور و کشتار کور به قتل رسیدند تا او از ترور رهبران یک ملت تجلیل کند.سیاست های دولت این قصاب در چچن تا به امروز به مرگ ده ها هزار نفر و آوارگی،بیماری و خانه به دوشی هزاران نفر دیگر منتهی شده،گزارش ها نشان می دهد که ناحیه ی چچن به دلیل کشتار بی وقفه به یک "منطقه ی مرده" شباهت یافته است.به همین دلیل هم جنایت های ولادمیر پوتین در چچن هم اکنون از سوی چند مرجع جهانی،هم چون کمیته کنگره آمریکا و دایره هلوکاست به بررسی گذاشته شده تا با نام «نسل کشی» از آن ها یاد شود.سیاست ضدبشری دولت روسیه البته تنها درباره ی روزنامه نگاران،منتقدان،مدافعان حقیقت و مردم چچن دنبال نمی شود چه،ملت روسی نیز از آن سهمی دارند!سه سال پیش در "بسلان" ولادمیر پوتین،یک فاجعه ی بشری را آفرید.در آن فاجعه ماموران امنیتی روسیه با دستور مستقیم او به یک مدرسه ی گروگانگیری شده یورش بردند و 334 دانش آموز را به همراه گروگان های شان به رگبار گلوله بستند.
با این کارنامه ی سیاه و نکبت بار،ولادمیر پوتین هم اینک در گزارش های تمامی سازمان های مدافع حقوق بشر به عنوان «دشمن شماره ی یک بشر» شناخته می شود اما جالب این جاست که همانند دیگر ناقضان حقوق بشر به پایتخت ایران می آید،با مقام های رسمی دیدار می کند و مورد تکریم و تجلیل و تحسین هم قرار می گیرد.آیا مدافعان حقوق بشر در ایران،شرمسار نیستند که شهرشان مامن،تفرج گاه و گردش گاه دشمنان بشر شده است؟شاید ما نمی توانستیم که مانند همه جای دیگر به حضور یک دشمن بشریت در میهن خود اعتراض کنیم اما آیا برپایی یک میزدگرد،کنفرانس خبری یا چیزی شبیه به آن برای توضیح دادن،کارنامه سیاه ولادمیر پوتین امکان پذیر نبود و آیا چند سازمان مدافع حقوق بشر در ایران،قادر به نوشتن چند خط بیانیه برای محکوم کردن حضور دشمن آزادی مطبوعات و ناقض حقوق بشر در ایران نبودند؟روزی،دوستی در پاسخ به یکی از انتقادهایم می گفت که «کارهای مهم تری داریم» اما این روزها فکر می کنم که «اصلن کاری نداریم،بلکه همگی خوابیم».

دختری که به ضرب دیکتاتوری پوتین آرامید

دیدار دیکتاتور با مقام های رسمی در ایران


پوتین،دشمن آزادی مطبوعات:
گزارش سازمان خبرنگاران بدون مرز
آنا از چه سخن گفت؟
او را کشتند
آزادی قاتلان روزنگار روسی!
پوتین،دشمن بشریت:
نسل کشی در چچن
نه سال ریختن خون مردم-EN
پیگیری اخبار قتل عام در چچن-EN
پوتین،ناقض حقوق بشر:
تایید ایالت های متحد آمریکا
تایید اتحادیه اروپا
بوش:نقض حقوق بشر در روسیه را پی می گیرم


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: ترور ،کلمات کلیدی: روسیه ،کلمات کلیدی: ناقضان حقوق بشر
 
طناب را چه کسی به گردن زهرا انداخت؟
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤  


شاید شما بتوانید بپذیرید که یک دختر و بیست و چند ساله،"بالغ و عاقل" در یک اقدام «جنون آمیز» به عمر خود پایان می دهد اما این دری و وری ها با عقل من جور در نمی آید.این که "زهرا"،یک دانشجوی علوم پزشکی و یک درس خوانده با پای خود به بازداشتگاه برود و سپس به انتخاب خویش،خود را «حلق آویز» کند،بیش تر شبیه فیلم های تخیلی از ژانر هیچکاکی است.مگر «جرم مشهود» این دختر معصوم چه بوده است؟اساسن مگر در ایران،آن هم در شهرستان و آن هم در مکانی عمومی مانند «پارک» می شود «جرم مشهودی» انجام داد؟بله،می شود حشیش بار کرد و پیش روی ماموران نیروی انتظامی کشید و رفت به فضا اما ناممکن است که بتوانی دست های عشقت را بگیری،نوازشش کنی و یا کمی او را ببوسی.حتم دارم که «جرم مشهود» این "دخترک بی گناه"،چیزی جز دیده شدن چند تار مو یا کمی آرایش غلیظ و یا نشستن روی یک نیکمت با دوستی نبوده است.تاوان چنین جرم مشهودی چه می تواند باشد،جز یک تعهد کتبی،یک تذکر،یک تهدید در دادسرا و نهایت تبرئه،حتا اگر قاضی از پشت کوه تحجر هم بیاید و سنگدل و سگ صفت هم باشد،برای جرمی به این مشهودی جز یک جریمه نقدی خیلی ناچیز نخواهد توانست حکم دیگری جاری کند.با این حساب زهرای بی گناه ما چرا باید خودش را حلق آویز کند؟دختری با آینده ای روشن،با رویاهایی بزرگ که می دانم چه قدر زجر و رنج کشیده تا به علوم پزشکی دانشگاه رسد،چرا باید خودش را برای مسئله ای به این کوچکی تلف کند؟ایمان دارم که مسئله ی این "بر باد رفته" جرم مشهودی که از آن دم می زنند و یک بازداشت 48 ساعته نبوده است.مسئله چیز دیگری است!زهرا قاتل جانی بالفطره بوده یا یک قاچاقچی سرشناس خطرناک که باید با «قرار موقت» یک احمق در بازداشت گاه بماند؟مگر نمی شد،با ضمانتی،اخذ کارت دانشجویی یا چیزی شبیه،او را تا روز دادسرا آزاد کرد؟چرا باید زهرا را در روز تعطیل و غیر کاری در یک مرکز بی درب و پیکر نگه دارند و دخترک معصوم را با مشتی "آدم های مشکل دار" تنها بگذارند؟فکر کنم،فعالان سیاسی و اجتماعی ایران فضای بازداشت گاه ها و تفکر منحط "زندان بانان" را نیک می دانند.در "اوین" که بودم،در حال رفتن به یکی از جلسه های بازجویی،پشت درب اتاق که چشم بند را برداشتم،پسری را دیدم که روی پله ها نشسته،برای یک لحظه ی کوتاه نگاهم در نگاهش گره خورد.در راه بازگشت،زندان بان [...]* با آب و تاب و از سر لطف و امتنان زیاد برایم تعریف می کرد که این پسر معصوم یک "دو جنسه" است و آن ها او را به بند جانیان و قاچاقچیان معروف فرستاده اند تا «چنان [...] را پاره کنند که دیگر هوس [...] دادن به سرش نزند...»این که تفکر زندان بان مشهورترین زندان ایران باشد،می توانم بفهمم که در بازداشت گاه امر به معروف! و نهی از منکر! سپاه در همدان چه آدم هایی مسوولیت نگه داری از زندانیان خود را دارند و درباره ی دخترک بی گناهی که از بد حادثه گذرش به آن جا بیافتد،چه فکر می کنند.من نمی توانم بپذیرم که زهرا برای مسئله ای به کوچکی این جرم مشهود،خودش را حلقه آویز کرده باشد.گزارش پزشکی قانونی می تواند پرده از راز این "قتل" بردارد و روشن کند که در 48 ساعت بازداشت زهرا،چه بر سرش آمده که دختری آینده دار و تحصیل کرده،نابودی خود را انتخاب می کند.گرچه بی تردید از گزارش پزشکی قانونی چیزی منتشر نخواهد شد اما اولیای دم این دختر بی گناه که احتمالن از طبقه ای نه چندان متمول هم باید باشند،به طور طبیعی حق خواندن و رویت گزارش پزشکی قانونی را دارند و حتا می توانند درخواست کالبدشکافی یک گروه مستقل را دهند.به گمانم،آن ها را آن قدر بترسانند که حتا از خیر جنازه دخترشان هم بگذرند اما تا دیر نشده باید چند تن از وکلای مشهور تهرانی بار سفر ببندند و وکالت این خانواده را بر عهده گیرند.زهرا "قربانی" شده است اما تا کی باید شاهد چنین فجایعی باشیم؟سال پیش در علامه،شش ماه پیش تر در کرمانشاه و اینک در همدان،وقت آن نیست که دیگر زهراها را دریابیم!
* هر ناسزایی که دوست داشتید،به جایش بگذارید.

 

فوق العاده بود.کار هر کسی است،دستش درد نکند

این مطلب را هم درباره فاجعه شش ماه پیش تر کرمانشاه نوشتم:
بله؛انقلاب فرهنگی لازم است

خبر رسمی:خودکشی یک دانشجوی پزشکی دریکی ازبازداشتگاه‌های امر به معروف-ایسنا


کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: اجتماع ،کلمات کلیدی: مرگ
 
ملت؛نماز نخوانید
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۱  


مسخره بود؛شصت سال تمام در حکومت رضاخان و محمد رضا و دوران پس از انقلاب،بخشی از مردم اصفهان "نماز" جمعه ای به امامت غروی ها برگزار می کردند اما به ناگهان خواندن نماز برای حاکمیت ایران گران آمد در شش ماه اخیر خواندن نماز جمعه را ممنوع کردند،حتا کار به «بازداشت و دستگیری نمازگزاران» هم رسید.امروز اما دیگر واقعن خنده دار است؛دو نفر را بازداشت می کنند،چون می خواهند که "نماز فطر" بخوانند!
از چند شب پیش تر جمعی از بچه های ملی - مذهبی در تکاپوی برگزاری نماز عید فطر در خانه یکی از دوستان بودند.قرار بود یک جمع همیشگی از فعالان سیاسی و اجتماعی نماز فطر خود را به جماعت بخوانند اما شگفتا که خواندن نماز و انجام "واجب دین" نیز به مذاق مدعیان دین خوش نمی آید!نماز برگزار نشده،به بازداشت "محمد بسته نگار و علی شاملو" منتهی شده که احتمالن در تدارک «براندازی نرم به وسیله ی خواندن نماز واجب عید فطر» بودند!پیش ترها به گاه بازداشت روزنامه نگاران و وبلاگرها همیشه می پرسیدیم؛این چه حکومتی است که با چند مقاله و نوشته و چند وبلاگ و سایت امنیت ملی اش با اخلال مواجه می شود و بیم «براندازی نرم» آن می رود اما این روزها انگار بنیان ها چنان سست شده که با خواندن نماز هم احتمال برافتادن یک حکومت و برپایی حکومت دیگری می رود؛پناه به پروردگار که در این نماز چه قدرتی نهفته بود و نمی دانستیم!
البته شاید این بازداشت خیلی هم طول نکشد،یعنی امیدوارم حال که نمازی برگزار نشده و زمام امنیت ملی سرجایش باقی مانده و براندازی نرم هم کارگر نیافتاده،این دو را به زودی آزاد کنند اما این مهم است که ما داریم در چه زمان و مکانی از تاریخ زندگی می کنیم؟تاریخ به یاد ندارد که در زمان حکومت داری بدترین و شدادترین مردمان نیز خواندن نماز جرم بوده باشد.


کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: دین ،کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: دیکتاتوری
 
ضد قهرمان روسی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٩  


«...تو هم مانند همه ی آن ها شدی.هیچ فکر نمی کنی که چه چیز به جلد کتابسود جامعه ی توست...تئاتر به چه درد شوروری بزرگ می خورد...»"والودیا"،واریا را چنین محکوم می کند.پزشک متعهد شوروی،شهروندی نمونه که تنها به وظیفه ی مقدس می اندیشد و آن را در نجات انسان ها می یابد،سرانجام عشق کودکی و نوجوانی را هم قربانی می کند؛«زندگی من و تو جداست» و والودیای "یوری گرمان"(1) می رود تا در یک جمهوری دور افتاده و ناشناخته خدمت کند و «مفید و مهم باشد».در دید قهرمان داستان "وظیفه ی مقدس تو"(2) یگانه خدمت به جامعه،نجات انسان هاست پس باید پزشک شد و یگانه وظیفه نسبت به میهن،جنگیدن است پس باید سرباز شد.این خط کشی او را از جامعه ای که در آن زندگی می کند و برای اعتلای آن می کوشد،دور می سازد و حتا عشق او،"واریا" نیز آرام آرام از زندگیش کنار می رود چه،دخترک به رویایی متفاوت می اندیشد؛کتاب می خواند،با شعر زندگی می کند و به معجزه ی تئاتر ایمان دارد و از نظر پزشک بزرگ و فرزند شوروی این ها چیزی جز «وقت تلف کردن» نیست.والودیا از همان نوجوانی به پوچی هنر باور دارد اما شگفتا که چند سال بعد در میان به انجام رساندن وظیفه ی مقدسش،موسیقی را پناهی تسکین پذیر می یابد و نیاز به عشق را با تمام وجود حس می کند،او که در گفتن «دوستت دارم» به معشوقه اش خساست به خرج می داد و اینک شب ها را با رویای واریا می گذراند.
داستان یوری گرمان سراسر تقابل سودهای شخصی و سودهای جمعی است.گرچه در "روایت شعارگونه"ی او سرانجام این والودیاست که وجهی پیروز بر سایر شخصیت های سودجوی داستان دارد اما در لا به لای سطور نامریی وظیفه مقدس تو می توان این حقیقت را هم دریافت که ادای دین به جامعه و میهن تنها در مشق سیاست و رزم خلاصه نمی شود.می توان هر خدمتی را در این دایره گنجاند و مهم هدفی است که شهروندان دنبال می کنند.در وظیفه مقدس تو،والودیا نمونه ای از یک نخبه ی کنش گر و شهروند مسوول معرفی می شود و نویسنده به دنبال ارایه یک کاراکتر و تیپ برای جوانان برآمده از انقلاب بلشویکی 1917 روسیه است اما خواندن این روایت در چهل سال پس از نگارش آن،خیلی هم حق را به قهرمان یوری گرمان نمی دهد؛او منزوی است،هنر را پوچ می نگارد،به عشق اعتنایی ندارد،مخالفانش را ته مانده بورژوازی می داند و در جایگاه قاضی می نشیند.آیا همین ها برای شکست این تیپ کافی نبود؟
نکته یابی کتاب:
- آدم برای این که از دیگران عقب نماند،احتیاج به استعداد خاصی ندارد.
- چشمه ی حیات درونی اش با وجود مقررات مدرسه هم چنان می جوشید و آن ها ناراحت بودند از این که والودیا زندگی جداگانه ای داشت و به جای این که از حقایق تزلزل ناپذیر که در کتاب های درسی نوشته شده بود،استفاده کند،همیشه در پی یافتن حقایق تازه بود.
- کی به این هنر احتیاج دارد؟...یک حماقت صد در صد خالص...
- آن شب،شب عجیبی بود.آن ها در هیچ موردی با هم موافق نبودند اما به هیچ وجهه نمی توانستند از هم جدا بشوند.
* به آدمی که در مدرسه خبرچینی کند،در جنگ نمی شود اطمینان کرد.
- انسان نمی تواند بدون عشق زندگی کند...
- این قدر زود عاشق نشو...تو هنوز خیلی وقت داری!
- به والنتینای تو نگاه کردم و تصمیم گرفتم،هرگز ازدواج نکنم.
* در زندان نبودم،نشد،به جز زندانی که اسمش امپراتوری روسیه بود.
- من هیچ حماسه جاودانی نمی خواهم...
- آدم نمی تواند تنها با پیروی از اصول زندگی کند...
- زمانه عوض شده و شعرها و سرودها هم عوض شده...
- تو و ماما برای آن این قدر زجر نکشیدید و جنگ نکردید که بچه های شما روی شادی و به طور کلی خوشبختی را نبینند.
- ... اعتقاد دارند که انقلاب محض خاطر آن ها صورت گرفته تا این که در درجه اول شکم آن ها را سیر و زندگی آن ها راحت و آسوده باشد.
* خیلی مهم است،از دیگران بشنوی که آدم پوچ و بی مصرفی نیستی!
- شخصیت های بزرگ در تاریخ طب]و در کلیت تاریخ[ همیشه به عنوان آدم های فوق العاده تر و تمیز و مزین به هاله ای از نور توصیف می شوند.
- رفقا!پروفسور گانچف و پروفسور پالونین طرز فکر کردن را به ما می آموزند.
- آدم باید در بالاترین پله از این نردبان لعنتی از این رتبه ها ابراز انزجار نماید،نه در پایین آن.
- ارزش زندگی انسان بسته به کارهایی است که می کند.
* کره ی زمین جز ما کسی را ندارد که روی کمکش حساب کند.
- مرگ برای او چیز اسرار آمیزی نبود،تنها به صورت دیو زشت و کریهی جلوه گر می شد...اجساد مردگان دیگر والودیا را نمی ترساند.
- چرا باید فکر کنم که حیا در کار من صفت خوبیست؟
- من آن چه را که در زندگی احمقانه و غیر قابل توجیه می دانم،رک و پوست کنده احمقانه می نامم.آن وقت خیال می کنند که من آدم ظالم و دژخیمی هستم!
- در زندگی همه چیز از سازش کوچک آغاز می شود...
* آن هایی که آمبولانس صدا می کنند،هرگز نام خانوادگی پزشک را نمی پرسند مگر برای این که از او شکایت کنند.
- کار بزرگ همیشه دشوار است...
- در این مورد آدم باید اجتماعی باشد،مبارز باشد،سرباز باشد نه این که خودش را بنده ی برگزیده خدا بداند و به انتظار هوای خوب لب دریا بنشیند.
* روی اشک های منسوبین متاثر و فشارهای دست و تقدیم گل های صحرایی به وسیله بچه های ممنون و سپاس گزار،حساب نکنید.
- تو باید به من بگویی که دوستم داری،می فهمی؟
- خود پسندی چیز مقدسی است اما تا وقتی که آدم خودپسند روی اجساد مردگان راه نرود.
- این طور نه.این طور مرده ها را می بوسند.[مرا] داغ و با حرارت ببوس.
- کتاب طبی به دست می گرفت اما شبح واریا محو نمی شد و دور کردن آن کار آسانی نبود...
- تو دکتری و باید بفهمی که دردهایی هست سوای درد شکم و درد سینه!

(1) یوری گرمان،نویسنده مشهور روسی است که از 1910 تا 1967 فرصت حضور در این دنیا را داشت.یکی از مشهورترین رمان های این همدوره ماکسیم گورگی،هنریش بیچاره نام دارد که به دستور سران آلمان نازی سوزانده شد.
(2) وظیفه مقدس تو،نویسنده:یوری گرمان،ترجمه:آلک قازاریان،چاپ 1976،بنگاه نشریات پروگرس(اتحاد شوروی،مسکو[!])

از همین تریبون در همین باره:
جنگ هم چیزی است - در آغوش نمایشگاه - واقعیت،فاتح می شود - چشم های فریفته - چرا نخبه ها کشته می شوند؟ - دنیایی که نیست - قبیله مرد - استبداد؛این موجود خزنده ی آرام و بی صدا


کلمات کلیدی: کتاب ،کلمات کلیدی: روسیه ،کلمات کلیدی: وظیفه مقدس تو ،کلمات کلیدی: زندگی
 
مرگ بر دیکتاتور؛از کلمبیا تا دانشگاه تهران
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٦  

 

رییس جمهور انقلابی بر آب

لازم نبود که حتمن در میان شلوغی و درگیری های پراکنده و باتوم نیروی انتظامی راهی به درون دانشگاه تهران بیابی تا بانگ «مرگ بر دیکتاتور» را بشنوی.صدای اعتراض بیش از 1500 دانشجوی مبارز ایرانی چنان بلند بود که پشت درب های شرقی و غربی مانده ی دانشگاه تهران نیز آن را می شنیدند.نیروی انتظامی دانشگاه تهران را به "محاصره" ی خود در آورده بود و نمی گذاشت کسی به جمع حاضران درون دانشگاه افزوده شود.به این ترتیب در حالی که ره یافتن به درون ممکن نبود،پشت درهای شرقی و غربی درگیری های پراکنده و کوچکی میان گروه های فشار و منتقدان محمود احمدی نژاد شکل می گرفت.رو به روی سر درب اصلی نیز ازدحام نیروهای امنیتی به شکلی بود که هرگونه نزدیکی به دانشگاه تهران را ناممکن می نمود.در د اخل دانشگاه در نزدیکی تالار علامه امینی کتاب خانه ی مرکزی اما "صدای راستین مردم ایران" بدل به نوایی جمعی شده بود.جمع هزار و پانصد نفره ای از دانشجویان امیرکبیر،علامه و چند دانشگاه دیگر که از بامدادان به دانشگاه تهران رفته بودند،شعار «دانشجوی زندانی آزاد باید گردد» را چون چماق حقانیت بر فرق سر  کسانی می کوییدند که در میان احاطه ی نیروهای خودی از «آزادی مطلق در ایران» سخن می راندند.این عکس های "احمد قصابان،مجید توکلی و احسان منصوری" بود که چون نگینی بر فراز دست های جمعیت می درخشید و تلالوی آن ها دروغ را روشن می ساخت.نیروی انتظامی که به شدت در صحنه فعال بود،می کوشید تا جمع معترضان را کنترل و هرگونه نزدیکی آن ها را به کتاب خانه مرکزی دانشگاه به شدت سرکوب کند و هیهات که "محمود احمدی نژاد" در قلب پایتخت ایران نیز باید از سوی نیروهای امنیتی به شدت حفاظت شود تا در رودرویی با حقایق خود را نبازد و تزویر از پرده برون نیافتد.هم زمان با پایان یافتن سخنرانی احمدی نژاد در میان خودی های تالار امینی،فرزندان آزادی خواه ایران از سوی گروه های فشار مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و تریبون آزاد دانشجویی آشکارا به صحنه نمایشی خشونت بار بدل شد.دانشجویان قصد داشتند تا با حضور پشت درب های اصلی دانشگاه،حضور و مظلومیت خود را در انظار عمومی آشکار کنند اما نیروهای انتظامی نه تنها با شدتی عملی بسیار جمع دانشجویان را از رو به روی درب های اصلی راند که به واکنش های مردمی نیز پاسخ گفت.آن ها افراد تجمع کرده در برابر پیاده روی رو به روی دانشگاه را به ضرب باتوم میهمان کردند و صدای بوق ماشین ها را با ارعاب و تهدید خاموش.محمود احمدی نژاد و وزرایش با سخت ترین و شدیدترین تدابیر امینتی دور از دسترس دانشجویان واقعی ایران از مهلکه بیرون برده شدند تا بار دیگر صدای و تصویر واقعی مردم را نبینند و نشنوند.با خروج رییس دولت از دانشگاه تهران،نیروی انتظامی کوشید تا آرامش ر ا در خیابان های به شدت ملتهب اطراف دانشگاه برقرار سازد که در این کار تقریبن موفق بود.پس از ساعت یک بعداظهر امروز،دیگر صدای اعتراضی در دانشگاه تهران شنیده نشد،خیابان های آرامش نسبی خود را بازیافتند و تمامی درب های دانشگاه گشوده شد.در گوشه و کنار دانشگاه تهران،جمعیت های کوچکی شکل گرفت که بحث منتقدان و هواداران حاکمیت در آن ها بسیار داغ بود و بسیار دیگری از دانشجویان نیز در سایه درخت های هفتاد ساله ای نشسته اند که اگر به زبان آیند،گواه سال ها سرکوب صدای جنبش دانشجویی هستند.

دروغی به اسم دانشجویان

و گفتمان پس از جنجال

آرامشظاهری پس از یک توفان

زنجیر هنوز برقرار است

زنجیر هنوز برقرار است!


کلمات کلیدی: گزارش اعتراض ،کلمات کلیدی: دانشگاه ،کلمات کلیدی: دیکتاتوری ،کلمات کلیدی: گالری
 
دروغ زیباست؟-1*
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸  


یا وقتی می خواهم بگویم که «من بردم»،چه کار باید کرد؟

همه چیز کثیف است،بوی مستراح می دهد؛وقتی که در ایران می خوانی و می شنوی و می بینی و در همان زمان هم به یاری اینترنت "حقیقت" را مرور می کنی.تلویزیون،رسانه های دولتی و کسانی که زمام امور کشورت را به دست دارند را جز دروغ و فریب سیاستی دگر در کار نیست و این به راستی که رنج آور و ناامید کننده و غمین آور است.دیگر برای لختی هم نمی شود،چیزی دید و شنید که بانگ "دروغ" همه جا را برداشته است.هیات دولت از مردم غایب و مجهول می خواهد که به جای آمدن به خیابان «نماز شکر» بخوانند،تلویزیون برنامه های عادی خود را قطع می کند تا «مراسم استقبال پرشور» و گداز از احمدی نژاد را به خورد ملت دهد و فردایش رسانه هایی را می خوانی که از یک پیروزی نامریی بزرگ در خاک شیطان بزرگ سخن رانده اند و از برپایی یک جشن بزرگ به میمنتی و مبارکی داده اند!این همه اما گمان نبرید که به کار نمی آید.
هزاره ی سوم است و دنیا غرق اینترنت و ماهواره اما در کشوری مانند ایران هنوز "پروپاگاندای" کاربرد دارد و شگفتا که نتایجی به دنبال می آورد،بسی درخشان.این جا،ملت بامداد تا به شامگاه از تلویزیون دولتی و به انحصار درآمده تغذیه می کنند،با طنزهایش می خندند،با درام هایش می گریند و در لا به لای فستیوال صدا و سیما اخبار یک سویه و به تمامی ضد حقیقت را آرام،آرام می پذیرند.در شهرهای بزرگ البته هستند بسیاری که ماهواره دارند اما خوراک آن ها هم صدا و سیماست،ماهواره را برای شو و فیلم و مولتی ویژنش می خواهند و اعتمادی هم به شبکه های فارسی زبان در کار نیست،حرف از BBC و CNN هم نزنید که در میان 500،600 کانال دیجیتالی گم و گورند.می ماند اینترنت که در ایران من هنوز وسیله ای برای عیش و نوش و خوش گذرانی با پورنو یا وقت گذارنی با چت است.از جمع چند میلیونی کاربران ایرانی،جز همین چند صد روزنامه نگار و وبلاگر و بیکار و فعال سیاسی و اجتماعی که در ایران از اینترنت برای رصد کردن جهان پیرامون و حقیقت بهره می جویند،دیگران به دنبال مقصود خویش هستند که خلاصه در سرگرمی و دوست یابی و خالی کردن عقده های بروز نیافته و سرکوب شده است.
با چنین ترتیبی پروپاگاندای سیاسی فریب کاران در ایران هنوز اثر شگرفی دارد.سفر به نیویورک،"تحقیر رییس دولت حاکمیت و وادار شدنش به گفتن ده ها دروغ کوچک و بزرگ در برابر چشمان از حدقه درآمده جهانیان" می شود پیروزی و شکست دشمنان.آن وقت است که جمع چند ده هزار نفر مخالفان در دانشگاه کلمبیا بدل می گردد به یک «جمعیت دویست و سیصد نفره سازمان یافته» که آن ها هم در برابر «انبوه» هواداران و عشاق سینه چاک احمدی نژاد «کاری از پیش نبرده اند»،انبوهی که «خودجوش و مردمی برای ابراز حمایت از معجزه ی هزاره سوم» و کوبیدن مشت بر دهان آمریکا(=خودشان) به دانشگاه آمدند.
می گویند،مردم آن چه را می شنوند باور می کنند و به آن چه که می بینند ایمان می آورند که این بسا درست سخنی است.ملت ایران می شنوند؛حرف های احمدی نژاد را که از «تحقیر شیطان بزرگ در پایتخت جهان» می گوید و باز می شنوند سخنان ده ها «کارشناس» یک شبه پیدا شده که با دلیل و مدرک! «دستاوردهای سفر نیویورک» را به اثبات می رسانند.ملت ایران می بینند،احمدی نژاد را در کلمبیا که آرام و شمرده شمرده حرف می زند و صدای کف زدن ها برایش قطع نمی شود،باز می بینند او را که در صحن سازمان ملل در برابر روسای دیگر کشورها با هیجان سخن می گوید و تقریبن همه ی دنیا را محکوم می کند.از این شنیدنی ها و دیدنی ها انتظار چه برداشتی باید داشت؟مردم ما هرگز حرف های مستدل و منطقی بالینگر را نمی شنوند،تنها شاید بدانند که رییس دانشگاه کلمبیا یک صیهونیست چاله میدانی است که «بی نزاکتی و بی ادبی» را از پدرش به ارث برده و در این جا کسی نمی فهمد که صدها هزار انسان  دیوارها و درخت های نیویورک را با گوشه هایی از نقض حقوق بشر در ایران آذین بسته اند.این روزها می توان در کشوری مانند ایران روز را شب کرد و شب را روز چه،دروغ جلوه گری می کند و راستی می بازد،به همین آسانی.
تمامی جمله های داخل « » مخلص کلام صدا و سیما در این روزهاست.

* "دروغ زیباست؟" بخش های جذاب تری هم دارد که در روزهای آتی آن ها را می نویسم.


کلمات کلیدی: دروغ پردازی ،کلمات کلیدی: نقادی ،کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: تحلیل
 
مواعید فرمود و آن کار دگر کرد!
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤  


«خانم ها و آقایان محترم»

ما امروز "در ایران" با «برپایی دادگاه های مخفی(غیر علنی)،شنود گسترده مکالمات تلفنی،بازگشایی نامه های خصوصی و احضارهای پی در پی و غیر قانونی رو به رو هستیم.»حکومتی داریم که «آشکارا دروغ می گوید،قانون را زیر پا می گذارد،اعتماد عمومی را از دست داده،ارزش ها عالی را زیر پا له کرده و این همه خوبی و زیبایی ها را صرف متامع شخصی خود می کند...آن ها ظلم وستم را به دیگران روا داشته اند،همه چیز را برای خود می خواهند و جان و مال و کرامت انسانی را زیر پا گذاشته اند...» ما به آن ها می گوییم که به «ملت خود خدمت کنید،ملت های دیگر(عراق و لبنان و سوریه) نیازی به شما ندارند...».
تمامی جمله های داخل « » عینن از سخنرانی دقایقی پیش محمود احمدی نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل نقل شده است.آیا افسوس؛آن مواعید که فرمودند،برفت از یادشان و یا هیهات که چون به ایران باز می گردند،کار دیگر می کنند!


کلمات کلیدی: دروغ پردازی ،کلمات کلیدی: نقادی ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: دیکتاتوری
 
دانشگاه کلمبیا در آمریکاست نه در ایران
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳  


شنبه بود،درست فردای روز دور نخست انتخاباتی که "احمدی نژاد" را به دور دومش فرستاده بودند.کنفرانس مطبوعاتی گذاشته بود و برخلاف همیشه،میل داشتم که با رییس دولت آینده ایران رو به رو شوم.رفتم آن هم درست فردای روزی که "توسعه" را از ما گرفته بودند.مدت ها کف سالن کثیف و کوچک و گرمی که تدارک دیده بودند،هگمی نشسته بودیم و جالب تر این که میکروفون دور خبرنگاران صدا و سیما و روزنامه های هوادار احمدی نژاد می گشت.بالاخره با زور و داد و بیداد میکروفن را قاپیدم.گفتم؛«امیدوارم در دولت خود،خبرنگاران و روزنامه نگاران را کف زمین ننشانید...» و رگ گردن محمود احمدی نژاد متبلور شد،مستقیم در چشمانش زل زدم،به من خیره شد و کینه جویی را در دو چشمش خواندم.دقایقی پیش ترش،احمدی نژاد در پاسخ به "کریستین امانپور" گفته بود که «آزادی در ایران 360 درجه است» اما کلهر به من گوشزد کرد که تنها یک پرسش؛«حق پرسیدن بیش تر را نداری» و جواب دادم؛«من دو تا می پرسم،خواست به یکی اش پاسخ دهد...» کلهر می خواست چیز دیگری بگوید که احمدی نژاد فرصت پاسخ گویی به متلک پرانی مرا مغتنم دید؛«عیبی نداره،بذار بپرسه،تیراژ توسعه که دو هزار تا بیش تر نیست» و نیش خبرنگاران کیهان و رسالت و آن زمان های همشهری تا بنا گوش باز شد.قافیه را نباختم؛«بهتر بود به جای شمارش تیراژ یک روزنامه،به پرسش های مردم پاسخ می دادید...»
بعدها دیگر هرگز با احمدی نژاد رو به رو نشدم،چرایش روشن بود؛خبرنگاران را "گزینش" می کردند.در نخستین کنفرانس مطبوعاتی پس از پیروزی که مستقیم از کانال های تلویزیونی ایران و جهان پخش می شد،تنها خبرنگاران صدا و سیما و کیهان و چند تلویزیون خارجی مجال پرسیدن یافتند.کنفرانس های بعدی هم بدتر شد اما بهتر هرگز.من هیچ وقت کار خبری نکرده ام و دوست هم نداشتم به این جور جاها بروم اما با چشم خود می دیدم که خبرنگاران خبره و زبده تری که "شجاعت پرسیدن" را هم دارند،یک به یک از کنفرانس های خبری می رانند تا اکنون که در کنفرانس های خبری احمدی نژاد،او می گوید و مابقی مانند "میرزا بنویس"ها می نویسند؛نه پرسشی،نه جسارتی و نه فایده ای.ماجرای و کیفیت گزینش سخنرانی ها و میتینگ ها و مراسم هایی هم که رییس دولت نهم در آن ها سخنرانی می کند،کمابیش بر همه روشن است و شاید در این دو سال و نیم تنها بتوان حضورش در "پلی تکنیک" را اتفاقی ویژه دانست که از این یکی هم به مدد سازماندهی نیروهایش سر سلامت به در برد و هرگز با حقایق رو به رو نشد.
اما ایالت های متحد آمریکا باید فرقی با این جا داشته باشد یا نه؟آن جا رییس دولت نهم ایران که هیچ،رییس جمهور خود را هم به بدترین شکل(از نظر ما) می کوبند و می رانند.آن جا برای نمونه می شود،در بلوار منهتن نیویورک یک بیلورد تبلیغاتی کرایه کرد و تصویر بوش را که با چند هزار میمون تزیین شده،به نمایش عمومی گذاشت.مشکل از ماست که عادت کرده ایم به "تعارف"های بی خودی،صراحت را اگر "واقعی" باشد،دوست نداریم و اگر چیزی را در لفافه نپیچند و به خوردمان دهند،حال مان بد می شود.تکه هایی از ماجرای کلمبیا را من هم دیدم و سخنرانی "بولینگر" را خواندم اما در کل با این "داستان همیشگی توهین" مشکل دارم،نمی فهمم که اگر کسی با صراحت انتقاد کند،معنایش بی ادبی و توهین است یا حتمن باید با هزار صلوات و درود و تهنیت کسی را مورد خطاب قرار داد؟"گفتمان رسمی" در ایران گویا ما را هم شرطی کرده است.اگر می خواهیم کسی را مورد خطاب قرار دهیم،عادت کرده ایم که پیش و پسش را با یک کامیون لقب بپوشانیم و اگر می خواهیم انتقاد کنیم،باید یک مقدمه مدح آمیز بنویسم که از خود اصل ماجرا بلندتر می شود.در خارج از این جا اما این خبرها نیست.مردم با هم راحت حرف می زنند،از هم خیلی صریح انتقاد می کنند و این سلسه ی رفتاری از کوچه و بازار تا درون هیات دولت هم تداوم پیدا می کند.در کل به جز ما ایرانیان کسی اهل "رودربایسی و لاپوشانی" نیست.دوستانی که از «توهین و بی احترامی به محمود احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا» سخن می گویند آیا انتظار داشتند که رییس دانشگاه کلمبیا پشت تریبون برای احمدی نژاد ثنا بگوید،بفرماید؛«خوش آمدید آقای رییس جمهور،قدم رنجه فرمودید،ما واقعن شرمنده ایم که وقت گران قدر شما را گرفتیم،می دانیم که چه قدر کار دارید اما خواهشمندیم کمی ما را راهنمایی فرمایید،به دیده منت می پذیریم...»!؟
نه آقایان و خانم ها؛این دری وری ها در گفتمان مردم جهان جایی ندارد.آن ها همان جور که فکر می کنند،حرف می زنند،انتقادهای شان را با صراحت و بدون ذره ای تعارف و رودربایسی می گویند و سپس هم "می شنوند".در دیدگاه دانش آموختگان کلمبیا؛«احمدی نژاد نماینده یک ساختار استبدادی است و از نظر آکادمیک چنین شخصی را پادوی دیکتاتوری می خوانند»،از منظر بچه های آمریکا؛«حاکمیت ایران به عراق و افغانستان و لبنان و سوریه اسلحه می فرستد تا آمریکایی ها را بکشند و از نظر عقلی این چیزی جز تروریسم نیست» و از نظر تاریخ دانان آمریکایی؛«احمدی نژاد هولوکاست را انکار می کند و به همین دلیل سواد تاریخی ندارد».آن ها احمدی نژاد را دعوت می کنند،به او می گویند؛«دیکتاتور،تروریست و بی سواد» و پاسخ هایش را هم می شنوند.این راه بدی است؟آیا نشنیدید که رییس دانشگاه کلمبیا همان ابتدا گفت:«دعوت از این سخنران به دلیل این نیست که از حق می گوید بلکه برای حقی است که ما برای شنیدن خود قایل هستیم».

تریبون آزاد در شهریور ماه(۵):
از جایی دور و پرت و بی ربط - عیدی نداریم - سوسک ها قسر در نمی روند - تو مطمئنی؟ - استخوان های دنده ات را می شمارم


کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: نقادی ،کلمات کلیدی: روزنامه نگاری