«...تو هم مانند همه ی آن ها شدی.هیچ فکر نمی کنی که چه چیز به
سود جامعه ی توست...تئاتر به چه درد شوروری بزرگ می خورد...»"والودیا"،واریا را چنین محکوم می کند.پزشک متعهد شوروی،شهروندی نمونه که تنها به وظیفه ی مقدس می اندیشد و آن را در نجات انسان ها می یابد،سرانجام عشق کودکی و نوجوانی را هم قربانی می کند؛«زندگی من و تو جداست» و والودیای "یوری گرمان"(1) می رود تا در یک جمهوری دور افتاده و ناشناخته خدمت کند و «مفید و مهم باشد».در دید قهرمان داستان "وظیفه ی مقدس تو"(2) یگانه خدمت به جامعه،نجات انسان هاست پس باید پزشک شد و یگانه وظیفه نسبت به میهن،جنگیدن است پس باید سرباز شد.این خط کشی او را از جامعه ای که در آن زندگی می کند و برای اعتلای آن می کوشد،دور می سازد و حتا عشق او،"واریا" نیز آرام آرام از زندگیش کنار می رود چه،دخترک به رویایی متفاوت می اندیشد؛کتاب می خواند،با شعر زندگی می کند و به معجزه ی تئاتر ایمان دارد و از نظر پزشک بزرگ و فرزند شوروی این ها چیزی جز «وقت تلف کردن» نیست.والودیا از همان نوجوانی به پوچی هنر باور دارد اما شگفتا که چند سال بعد در میان به انجام رساندن وظیفه ی مقدسش،موسیقی را پناهی تسکین پذیر می یابد و نیاز به عشق را با تمام وجود حس می کند،او که در گفتن «دوستت دارم» به معشوقه اش خساست به خرج می داد و اینک شب ها را با رویای واریا می گذراند.
داستان یوری گرمان سراسر تقابل سودهای شخصی و سودهای جمعی است.گرچه در "روایت شعارگونه"ی او سرانجام این والودیاست که وجهی پیروز بر سایر شخصیت های سودجوی داستان دارد اما در لا به لای سطور نامریی وظیفه مقدس تو می توان این حقیقت را هم دریافت که ادای دین به جامعه و میهن تنها در مشق سیاست و رزم خلاصه نمی شود.می توان هر خدمتی را در این دایره گنجاند و مهم هدفی است که شهروندان دنبال می کنند.در وظیفه مقدس تو،والودیا نمونه ای از یک نخبه ی کنش گر و شهروند مسوول معرفی می شود و نویسنده به دنبال ارایه یک کاراکتر و تیپ برای جوانان برآمده از انقلاب بلشویکی 1917 روسیه است اما خواندن این روایت در چهل سال پس از نگارش آن،خیلی هم حق را به قهرمان یوری گرمان نمی دهد؛او منزوی است،هنر را پوچ می نگارد،به عشق اعتنایی ندارد،مخالفانش را ته مانده بورژوازی می داند و در جایگاه قاضی می نشیند.آیا همین ها برای شکست این تیپ کافی نبود؟
نکته یابی کتاب:
- آدم برای این که از دیگران عقب نماند،احتیاج به استعداد خاصی ندارد.
- چشمه ی حیات درونی اش با وجود مقررات مدرسه هم چنان می جوشید و آن ها ناراحت بودند از این که والودیا زندگی جداگانه ای داشت و به جای این که از حقایق تزلزل ناپذیر که در کتاب های درسی نوشته شده بود،استفاده کند،همیشه در پی یافتن حقایق تازه بود.
- کی به این هنر احتیاج دارد؟...یک حماقت صد در صد خالص...
- آن شب،شب عجیبی بود.آن ها در هیچ موردی با هم موافق نبودند اما به هیچ وجهه نمی توانستند از هم جدا بشوند.
* به آدمی که در مدرسه خبرچینی کند،در جنگ نمی شود اطمینان کرد.
- انسان نمی تواند بدون عشق زندگی کند...
- این قدر زود عاشق نشو...تو هنوز خیلی وقت داری!
- به والنتینای تو نگاه کردم و تصمیم گرفتم،هرگز ازدواج نکنم.
* در زندان نبودم،نشد،به جز زندانی که اسمش امپراتوری روسیه بود.
- من هیچ حماسه جاودانی نمی خواهم...
- آدم نمی تواند تنها با پیروی از اصول زندگی کند...
- زمانه عوض شده و شعرها و سرودها هم عوض شده...
- تو و ماما برای آن این قدر زجر نکشیدید و جنگ نکردید که بچه های شما روی شادی و به طور کلی خوشبختی را نبینند.
- ... اعتقاد دارند که انقلاب محض خاطر آن ها صورت گرفته تا این که در درجه اول شکم آن ها را سیر و زندگی آن ها راحت و آسوده باشد.
* خیلی مهم است،از دیگران بشنوی که آدم پوچ و بی مصرفی نیستی!
- شخصیت های بزرگ در تاریخ طب]و در کلیت تاریخ[ همیشه به عنوان آدم های فوق العاده تر و تمیز و مزین به هاله ای از نور توصیف می شوند.
- رفقا!پروفسور گانچف و پروفسور پالونین طرز فکر کردن را به ما می آموزند.
- آدم باید در بالاترین پله از این نردبان لعنتی از این رتبه ها ابراز انزجار نماید،نه در پایین آن.
- ارزش زندگی انسان بسته به کارهایی است که می کند.
* کره ی زمین جز ما کسی را ندارد که روی کمکش حساب کند.
- مرگ برای او چیز اسرار آمیزی نبود،تنها به صورت دیو زشت و کریهی جلوه گر می شد...اجساد مردگان دیگر والودیا را نمی ترساند.
- چرا باید فکر کنم که حیا در کار من صفت خوبیست؟
- من آن چه را که در زندگی احمقانه و غیر قابل توجیه می دانم،رک و پوست کنده احمقانه می نامم.آن وقت خیال می کنند که من آدم ظالم و دژخیمی هستم!
- در زندگی همه چیز از سازش کوچک آغاز می شود...
* آن هایی که آمبولانس صدا می کنند،هرگز نام خانوادگی پزشک را نمی پرسند مگر برای این که از او شکایت کنند.
- کار بزرگ همیشه دشوار است...
- در این مورد آدم باید اجتماعی باشد،مبارز باشد،سرباز باشد نه این که خودش را بنده ی برگزیده خدا بداند و به انتظار هوای خوب لب دریا بنشیند.
* روی اشک های منسوبین متاثر و فشارهای دست و تقدیم گل های صحرایی به وسیله بچه های ممنون و سپاس گزار،حساب نکنید.
- تو باید به من بگویی که دوستم داری،می فهمی؟
- خود پسندی چیز مقدسی است اما تا وقتی که آدم خودپسند روی اجساد مردگان راه نرود.
- این طور نه.این طور مرده ها را می بوسند.[مرا] داغ و با حرارت ببوس.
- کتاب طبی به دست می گرفت اما شبح واریا محو نمی شد و دور کردن آن کار آسانی نبود...
- تو دکتری و باید بفهمی که دردهایی هست سوای درد شکم و درد سینه!
(1) یوری گرمان،نویسنده مشهور روسی است که از 1910 تا 1967 فرصت حضور در این دنیا را داشت.یکی از مشهورترین رمان های این همدوره ماکسیم گورگی،هنریش بیچاره نام دارد که به دستور سران آلمان نازی سوزانده شد.
(2) وظیفه مقدس تو،نویسنده:یوری گرمان،ترجمه:آلک قازاریان،چاپ 1976،بنگاه نشریات پروگرس(اتحاد شوروی،مسکو[!])
از همین تریبون در همین باره:
جنگ هم چیزی است - در آغوش نمایشگاه - واقعیت،فاتح می شود - چشم های فریفته - چرا نخبه ها کشته می شوند؟ - دنیایی که نیست - قبیله مرد - استبداد؛این موجود خزنده ی آرام و بی صدا