تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

در خدمت و خیانت روحانیون
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸  

 

 

شعبان جعفری(نشسته در سمت چب) و کاشانی دو ماه پس از موفیقت کودتای سیاه 28 مرداد با هم عکس یادگاری می اندازند

از کودکی "عاشق"شان بودم،کتاب های "تاریخ" را می گویم که پر بودند از دروغ و نیرنگ.به ما می گفتند که "شیخ فضل ا..." نوری عجب مسلم و مسلمانی بوده و "طباطبایی و بهبهانی" تزویرکارانی که مشروطه را به بیراهه بردند.می دانستم دروغ می گویند و اما باز می خواندم شان و در همان دوران راهنمایی بود که تقریبن "معکوس خوانی" را یاد گرفتم.هر چه در کتاب های تاریخ معاصر مدرسه می خواندم،برعکسش می کردم و شگفتا که همآره به نتیجه ی درست می رسیدم.آقایان و خانم ها عزیز؛من نه در دبیرستان،نه در دانشگاه و نه در هیچ مجلس و محفل و میتینگ سیاسی نبود که عاشق "مصدق" شدم،از همان روزها قهرمانم شد که فکر می کردند عقلم نمی رسد و کلی پیرایه و دروغ و تحریف را همراه با نامش به خوردم دادند.هنوز آن سطر کتاب تاریخ سوم راهنمایی را یادم هست که دم از هدایت و راهبری مردم در قیام سی تیر توسط کاشانی می زد و چند سطر پایین ترش نوشته بودند که «مصدق با فاصله گرفتن از رهبر مذهبی مردم و بی توجهی به نظرهای آیت ا...کاشانی و خودبزرگ بینی موجبات شکست نهضت ملی صنعت نفت را پدید آورد».نمی دانم،دقیقن چند سال پیش تر بود و نمی دانم که هنوز این اراجیف را به خورد بچه های این مرز و بوم می دهند یا نه اما هر چه بود این کتاب های تاریخ را دوست داشتم و آن ها بودند که در سطور نانوشته شان کلی قهرمان برای من ساختند.اصلن سببی بودند که بعدها بروم،قهرمانانم را از تاریخ بیرون بکشم و حلاجی کنند.«تاریخ مشروطیت» کسروی و «تاریخ بیداری ایرانیان» کرمانی را چند سالی می شود که دارم و هنوز کامل نخوانده ام اما همان روز که خریدم تا بامداد مشغول بازکاوی طباطبایی و بهبهانی در آن ها بودند که چه نتیجه ی شیرینی داشت.اگر این کتاب های تاریخ مدرسه نبود و اگر بود و در آن ها تاریخ حقیقی جریان داشت،اگر برخی روحانیون و شخصیت های نه چندان خوشنام را ارج نمی گذارد و روحانیون و شخصیت های به شدت قابل احترام را لجن مال نمی کرد،شاید من هرگز کنجکاو نمی شدم و نمی رفتم سراغ جست و جو و کنکاش.آن ها بودند که با دروغ گفتن،مرا به جست و جوی حقیقت وا داشتند و این چه شیرین و تلخ است.شیرین از آن سو که قهرمانانت را می کاوی و منزه وپاک می یابی و تلخ چه،می بینی در این سرزمین تاریخ را وارونه آموزش می دهند و در آن خیانت کاران بر اریکه ی پادشاهی می نشانند.کم نبودند روحانیون مبارز و دلیر و جسوری که جان پای آزادی گذاشتند در راه میهن،از همه چیزشان گذاشتند و یا با دغدغه ی دین علیه جور صف کشیدند اما از این ها هیچ نامی نیست.خراسانی و بهبهانی و طباطبایی و نایینی چند بار نام شان در کتاب تاریخ مدارس آمده؟از بروجردی که مرجعی نزدیک به سکولاریته بود،چه نامی برده می شود و از طالقانی که به حق می توانست جامه ی رهبری به تن کند اما نه عشق به قدرت داشت و نه حب دنیا،ساده زیست و پاک رفت.در مدرسه اگر حرف مشروطه بود،فضل ا.. نوری پاس داشته می شد و اگر سخن صنعت ملی شدن نفت،کاشانی را علم می کردند.در سی سال آخر تاریخ معاصر هم که تنها و تنها نام یک روحانی مکرر می شود.این که وضع برخورد با روحانیت باشد،داستان دیگر "قهرمانان مل"ی ما روشن است،آن ها که انگار اساسن وجود نداشته اند.تاریخی که در مدارس به ما خوراندند،چنین بود؛یک رونوشت تحریف شده ی بی مایه از دوران صفویه به بعد.ین البته اصلن حرف تازه ای نیست اما آن چه در غروب روز سیاه 28 مرداد مرا به نوشتن واداشت،عکس هایی بود که قبلن هم دیده بودم اما بادیدن آن ها،در چنین روزی آتش به جانم شعله زد.برد مرا به دوران گذشته،به روزهایی که به زور تزویر و دروغ می خواستند نام خائنین ر ا به جای قهرمان در کله ی ما فرو کنند.سال ها از آن روزها گذشته و پس از آن بارها بار برایم 28 مرداد تداعی شده اما گویی حس من هنوز مانند همان نوجوانی است که برای نخستین بار از صنعت ملی شدن نفت می خواند؛مصدق هنوز برایم شورانگیز است و خیانت کاران به او چه نفرت انگیز.

شرح عکس خودش گویاست!


کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: تاریخ ،کلمات کلیدی: کودتای 28 مرداد ،کلمات کلیدی: عکس
 
هم بستر
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱  


رعد،کمی برق و اندکی بعد باران سمفونی دل انگیزش را سر داد.زمین خیس شد و بوی خاک باران خورده فضا را پر کرد.تخت های چوبی روی "پشت بام" هم خیس شدند و همین طور که باران گرد و خاک آن ها را می شست،کم کم رنگ شان به قهوه ای تیره می زد.هوا گرگ و میش بود و هنوز می شد از پشت شیشه "اتاق زیر شیروانی" قطراتی را دید که روی این سطح صاف و صیقلی سر می خورند."دختر" نگاهش را از شیشه برگرفت  و به چشمانی دوخت که شیطنت وار می پاییدش.گفت:«کی میشه که تابستون دوباره بیاد و شب ها زیر آسمون بخوابیم.وای...»و شراره ای از هیجان و شهوت در او شعله کشید.
...آن سال خورشید زودتر از همیشه سربرآورد،انگار تابستان برای آمدن بی قراری می کرد.دیگر بارانی نبارید و جایش را به خنکای نسیمی  داد که شب ها می وزید.اینک وقت خفتن زیر سقف آسمان فرا رسیده بود.تخت های چوبی هنوز سر جای شان بودند،روی پشت بامی که شب های خنک و دل انگیزی داشت.آسمان هم با کلی ستاره سو سو می زد و در چنین خلسه ای،بستری اغواکننده فراهم آمده بود اما در سراسر تابستان هیچ کس روی تخت ها دراز نکشید و آن ها هیچ شبی میزبان هم بسترانی نشدند.دلیل ساده ای وجود داشت؛دختر رفته بود و آن قدر نماند که تابستان را ببیند،وای که چه شب هایی را از دست دادند.


کلمات کلیدی: داستانک ،کلمات کلیدی: هم بستر ،کلمات کلیدی: اجتماع ،کلمات کلیدی: باران
 
بیمارم
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥  


یک ماه تمام خبرهای بد می شنوی،می خوانی و "تلخ" می نویسی مانند زهرمار.می نویسی اما این "درمان همیشگی" هم دیگر جواب نمی دهد،گویی از این "بیماری" مستمر،از این سیاهی که دور تا دورت تنیده شده،رهایی و خلاصی نیست.آن وقت دنبال یک بهانه،تنها یک چیز خیلی خیلی کوچک می گردی تا کمی آسوده تر شوی و بهانه به دست می آید.شاید اصلن مهم نباشد اما دیشب وقتی می شنوی تیم ملی کشورت قهرمان آسیا می شود،می خندی و می خندی.بهانه ی کوچکی بود و نامقدار در برابر کوه ستبر و استوار سیاهی ها اما چیزهای کوچک هم بالاخره چیزی است.بامداد برمی خیزی و نمی خواهی،همان ساعات نخست روز،حرامت شود.بی تفاوت از کنار کامپیوتر می گذری و بیرون می زنی.آغاز صبح است و هنوز از نسیم دیشبی چیزی مانده.نمی خواهی فکر کنی،می خواهی در خلا باشی و اصلن به یاد نیاوری که چه بر ایران و فرزندانش می گذرد؛تنها برای چند ساعت و تنها برای لختی.پیاده می روی و پر از خالی هستی اما به ناگاه همه چیز را حرامت می کنند،گویی "چند دقیقه فراموشی" هم گران می آید،گران.
زنگ آزاردهنده موبایل و یک بار دیگر پیامی که خبری با خود دارد.از موبایل بیزاری؛در این چند وقت بوی مرگ می دهد،زنگ هایش انگار "قاتل زندگی" است.باید خفه اش می کردی اما دیگر نمی شود.می خوانی و خشم و نفرت کور وجودت را پر می کند،بیماری و بیماری باز می گرد.همه چیز "سیاه" می شود و تلخ.ناسزا می گویی،لعنت و نفرین حواله می کنی اما این ها چیزی از دردت نمی کاهد.حقیقت را بارها بار دیگر برایت تکرار می کنند و چه قدر دردناک است که مرتب می خوانی؛«شرق توقیف شده».آوار پیام ها می رسد تا تو را بشکند که نمی داند تو شکسته ای،نمی داند مدت هاست از این شکستن ها دردمندی.می گویند؛«باید در این همه سال ها دیگر عادت کرده باشی» اما نمی دانی چرا مرگ چیزی است که به آن عادت نمی کنی؟"مرگ روزنامه" هنوز هم تو را در هم ریزد و می شود یکی از آن سیاهی های بدترکیبی که تو را به اسارت خود درآورده اند؛این روزها برای این بیماری نه درمانی است و نه مسکنی.

از همین تریبون در همین باره:
زنده شد یاد گورستان
خبر مرگ
و متولد می شوی
از چه نالیم؟


کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: آزادی ،کلمات کلیدی: روزنامه نگاری ،کلمات کلیدی: مرگ
 
پس از خاموشی
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤  


101 کلمه به یاد تمام ناتمام میهن و سرود قهرمانان مان در اوین

پرنده موسیقی نواخت.طنین زمزمه اش گوش ها را تیز کرد و سکوت،سکوت تا پرنده بخواند.می خواند گیرا،چه زیبا و با شور؛به آغوش فسون برانگیر مادگان می مانست که شعر خود عشق است و موسیقی بانگ بلند دلیران.روز،نور و خورشیدی در کار نبود اما پرنده جز سپیدی نگفت؛به رویایش تن دادیم.
سلطان اما نه اهل موسیقی بود و نه کمی شعر،عاشقی نمی دانست که سیاهی می ساخت.خیز برداشت،پرنده شکار شد و سکوت.سکوت تا پرنده خفه شود،موسیقی ننوازد،تا عاشق نشود و شعر ساز کند.
مدت ها می گذشت،آن نوا در قلب سیاهی ها به اسارت میهمان بود اما شگفتا،شب ها هنوز کسی موسیقی می نواخت؛گیرا،زیبا،با شور و پر از فریاد آزادی.

ساسان آقایی
14 مردادماه 1386
در سالمرگ اکبر محمدی


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: داستانک ،کلمات کلیدی: زندانی سیاسی ،کلمات کلیدی: سلطان
 
در ستایش آلزایمر
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۱  


شاید روایت تلخ این روزها برای نسل های پیشین ما به نهایت "تکراری" و ساده باشد.شاید رنجی که این روزها می بریم،در برابر تاریخی لبریز غم و اندوه،سرشار "شلاق استبداد" و سیاهی "زندان" خیلی هم بزرگ و مهم نباشد اما برای "نسل من"،این روزها تحمل مصایب به نهایت سخت آمده.برای نسلی که با امید شکفت و لبخند را بدید،مغروق دریایی از آینده ی خوب و شاد بود،همه چیز از دست رفته و این دارد ما را می خورد،دارد همه ی ما را به بی تفاوتی،تباهی و سپس نیستی می کشاند.یک انسان مگر چه قدر توان دارد؟در جوانی چرا باید چنین حرام شویم؟
این روزها در ایران،شب ها خواب نداری،کابوس می بینی به جایش و بامداد که برمی خیزی یا باید در انتظار هجوم ماموران باشی یا برگه ای که به ناکجاآبادی می خواندت اما اگر این ها هم نباشد،پازل های دیگری بامداد تا شامگاهت را تلخ خواهد کرد.یک تشویش دایم و عذاب مستمر همآره همراه توست.امروز هم روزی گندی خواهد بود؟از خود می پرسی و وصل می شوی به دنیای مجازی.البته طاقت می خواهد چون در این جا،چیزی برای خوشی که نیست هیچ،همه چیز برای اندوه و سوگ فراهم است.می خوانی؛ارباب کف از عنان بریده و به جان دوستان دربندت افتاده و باز این تویی که می پرسی؛چه باید کرد برای این بهترین ها؟تلفن را بر می داری و کسی را داری که از درون آن همه سیاهی،برایت چیزی داشته باشد.غنیمتی است اما افسوس که هر چه می گوید،بر "نفرتت" می فزاید.با روحی فسرده و شکسته خط ها را دنبال می کنی و حرف های مادری را می خوانی که می گوید:«فرزندم دارد می میرد،چرا کاری نمی کنید؟»این مادر اما تنها نیست،انگار همه ی "مادران ایران" به این عزای ملی دعوتند که کمی آن ورتر مادر دیگری دارد «دق» می کند چه،هر بامداد در انتظار حلق آویز شدن پسر،زجرکش می شود.بیچاره مادرهای ایران!بیرون می زنی،آفتاب داغ و حرم گرما چه محشری به پا کرده و به موسیقی پناه می بری که کسی می خواند؛«قرن ما،قرنی چنین بود...» و تاب شنیدنش را نداری.رد می شوی از این یکی اما بعدی فریاد می آورد؛«تصور کن...جواب هم صدایی ها،پلیس ضد شورش نیست...» و تو چنان "در هم ریخته"ای که هیچ تصوری برایت متصور نیست.ساعتی بعدتر به خرابه ای به اسم روزنامه می رسی و دقیقن همین زمان است که کسی می پرسد؛«از من نپرس خونم کجاست،تو این همه ویرونه / ای هم قبیله چی بگم،قبیله سرگردونه...» ترانه از «کودک نوزاده ای» سخن می راند که به دست ما کفن شده و از «آرزوهایی» که مرده،نه موسیقی اصلن پاسخ خوبی نیست.باز کامپیوتر،باز اینترنت و مرگ بر اخبار.صحنه های اعدام را می بینی و بالا می آوری اما هنوز زود است،برای بریدن،تا شب ساعاتی باقی مانده.تو نمی دانی که چند ساعت پیش تر ریخته اند خانه ی چند دوست نزدیکت و هر چه که داشتند را با خود می برند و زنگ موبایل پیک خبر بازداشت آن هاست.ساعت ها می گذرد و خبرها همین جور سیاه است و سیاه.باید برای دوستان شکنجه شده بنویسی،از اعدام های کور خبر دهی و پیگیر کار دوستان بازداشت شده باشی اما یک آدم چه قدر توان دارد؟مرتب می شنوی که «مراقب خودت باش» و شب هنگام در راه بازگشت به همه ی عالم و آدم مشکوکی،انگار یک روح تعقیبت می کند و تو نمی دانی این روح چه شکلی و چه رنگی است،می تواند جای هر کدام این آدم ها باشد.شب فرا می رسد و تو نه به هیبت آدمی که به شکل یک جنازه ی متحرکی.چشم ها گود رفته،لاغر شده ای و زردی از رخ و رخسارت می بارد.هر از گاهی لرزه و رعشه داری و متشنج و پرخاش گری.این آدم به همه چیز می ماند جز انسانی که در بدو تولد روحی در آن دمیده شده و دراز می کشی در مجرای بادی که شب ها می وزد.می خواهی همه چیز را فراموش کنی،از یاد ببری که چه بود و چه نیست و آن چنان مبتلا به آلزایمر باشی که اگر کسی نامت را پرسید،به یاد نیاوری.اما گویی خدا "عاشق تماشای تراژدی های انسانی" است و این موهبتش را از تو دریغ می دارد.همه چیزهایی که از بامداد دیدی و شنیدی در ذهنت نقش بسته و فراموش ناشدنی است،گویی.چشم ها را بر هم می گذاری تا "کابوس"ها بزم شبانه شان را آغاز کنند،تو میهمان هر شبه ی مجلس آنان هستی.


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: روزنامه نگاری ،کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: دیکتاتوری
 
در اوین چه می گذرد؟
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٩  


به روایت دوستان(و یک پی نوشت دردناک)

کاش می شد خندید،کاش می شد کمی شاد بود و کاش می شد از بازی لذت برد اما ای دریغا!دریغ که از "کاش ها" چیزی نمی آید  پدید و در این زهربازی نه شوری،نه لذتی و نه هیجانی نهفته نیست.شاید باید گریست و نوشت و تلخی زهر را به کام نوشید.با همه ی این ها اما جز همین تک صدایی ها و هم صدایی ها،راه دیگری نمی شناسم.بر ماست که تدوام بخشیم این زهر بازی ها را و بنویسیم و بنویسیم حتا اگر "خراش" بر می داریم.باید ادامه داد تا این بهترین فرزندان ایران زمین بازگردند به بیرون آن اندرونی های سیاه.امروز،ناخودآگاه به یاد آوردم که "اکبر محمدی" را در همین روزها از دست دادیم و لرزیدم از چیره دستی غبار فراموشی.ما نخستین سالگرد زجرکش کردن اکبر را از یاد می بریم و مشکل از حافظه ی ماست یا صدای بلند چکش؟وبلاگستان باید صدایی بلندتر و بلندتر داشته باشد،باید فریادهایش از درد را در خود نریزد و نگذرد که آرام،آرام دارد صداهایی شنیده می شود.بنویسید در «اوین چه می گذرد؟» و حمایت کنید از این «همبستگی» که امیدواریم بزرگ و بزرگ تر شود.این «کمپین» را هم جدی بگیرید که جدی در تلاش هستند گرچه همه ی این ها دلداری اندکی است!

پی نوشتی که مهم تر از متن است:
تایپ به پایان رسیده بود که زنگ خورد و آن سوی خط،صدایی آشنا خبری آشناتر را داد.قادر به کنترل خودم نیستم هیهات که کسی خواست به خاطر خود این بچه ها ننویسم.
در ادامه پی نوشت:
من ننوشتم که بچه ها را بامداد امروز بازداشت کرده اند چون خانواده های یکی،دو نفرشان خواستند تا روشن شدن موضوع خبری منتشر نشود اما مگر می شود در عصر کنونی چیزی را پنهان ساخت.وبلاگ ها خبر را منتشر کردند و دیگران فهمیدند کهمسعود باستانی و آصفی و فرشاد قربانپور در بازداشت به سر می برند و سهیل آصفی احتمالن با زنگ درب ماموران از خواب برخاسته است.خبر بامدادی وحشتانکی بود اما در عصر این روز بد،این خبر خوش را از من بشنوید که «مسعود آزاد شد».از دیگران هنوز اطلاع تازه ای در دست نیست.

در اوین چه می گذرد؟
سولماز شریف:صدای وبلاگت بلند
مهدی افشارنیک:فریادی بر نیم منهای ما نشده
کمپین آزادی پلی تکنیک:موضوع انشا:در اوین چه می گذرد؟
میرا:برای آزادی،برای عدالت،برای دانشجویان دربند...
میثم قاسمی:ما اوین زدگانیم
علی خردپیر:گمشدگان بیدار
نفیسه زارع کهن:در اوین چه می گذرد؟
عطیه وحید منش:در زندان اوین چه می گذرد؟
علی حق:نعره


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: زندانی سیاسی ،کلمات کلیدی: شکنجه ،کلمات کلیدی: بازی وبلاگی
 
در اوین چه می گذرد؟
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٧  


موضوع انشای ماست

"209" جای مشهوری است اما این نه افتخار که ننگ "بدنامی" است.آن جا شهره شده به محبس و اسارت گاه بهترین فرزندان ایران زمین و این مایه ی شرمساری است اما چه شگفت که سال های سال می گذرد و درب های 209 هم چنان مرتب باز و بسته می شوند و در در هر باز و بسته شدنی،قهرمانی دیگر را در دل این بند سیاه جا می گیرد.داستان ما و 209،ما و اوین گویی پایان ندارد و این روزها آن جا را چنان انباشته از میهمانش کرده اند که گنجایش حتا یک نفر دیگر را هم ندارد.ظرفیت تکمیل است اما کاش تنها سر 209 شلوغ بود،کاش این تنها دگرگونی این روزهای 209 بود.این بند در سی سال گذشته خاطرات آزاردهنده و دلخراش بسیاری دارد؛به بند کشیدن بهترین های یک مملکت البته خودش به نهایت تلخ و دلخراش است اما شکنجه قهرمانان یک ملت بسی ناگوارتر و آزاردهنده تر.چند سالی می شد که 209،رنگ شکنجه گران را به خود نمی دید،فریادهای ناله و صدای شکستن استخوان های میهمانانش را نمی شنید و به چشم خود نمی دید که سیرت و درون یک انسان را با تمسک به چه رفتارهای وحشتناکی چگونه پاره پاره می کنند،از میهمانش پیکری درب و داغان باقی می گذارند که هیچ شباهتی ندارد به انسانی که از درب این بند گذشت،این روزها اما همه چیز بازگشته است،209 می شنود صدای انسان هایی که از درد فریاد می کشند و می فهمد دردهایی ناگفتنی را از سکوت ویران کننده ی میهمانانش.در مرداد 86 گویی برگ های تقویم به عکس ورق می خورد و ما در حال بازگشت به دهه ی تاریک و سیاه و وحشت زای 60 هستیم.
اینک همه شنیده ایم که با دوستان مان در 209 چه می کنند و آیا "سکوت" جایز است؟بله؛سد سانسور چنان ستبر شده که به رسانه های رسمی اجازه ی اشاره ای کوچک،حتا نامفهوم و ناگویا را به ماجرای هولناک 209 نمی دهد اما به گمانم در هزاره ی سوم،در عصر دهکده ی جهانی و در سال های اوج گیری رسانه های مجازی سانسور بهانه ی خوبی نباشد.امروز،همه ی ما "وبلاگ" می نویسیم و در دنیای مجازی نشانی داریم،پس این وبلاگ ها به چه کار می آید؟مگر وبلاگ،واگویه ی دل مشغله های ما نیست و آیا آن چه این روزها در اوین می گذرد،بخشی از ذهن ما را به درد نیاورده است؟چرا نباید موجی به راه انداخت و بی اعتنا به سانسور رسانه های رسمی از اوین،209 و میهمانانش نوشت؟رشته بازی هایی وبلاگی که از «شب یلدا» در وبلاگستان آغاز شد،نشان داد که می توان با ظرافت و فانتزی،موجی در وبلاگستان به پا کرد که همه گیر شود اما آیا وبلاگ های ما تنها ابزار بازی و دست رشته و سرگرمی و مایه ی تفریح است؟بگذارید یک بار جدی بازی کنیم،این بازی تلخی است،اصلن "زهربازی" است اما بگذارید این بار آغازش کنیم تا در آخر پیش وجدان خود و چهره ی در هم تکیده ی میهمانان اوین شرمنده نباشیم.موضوع انشای امروز همه ی ما این است؛«در اوین چه می گذرد؟» و می توان هر چیزی در این انشا گنجاند.از تجربه های شخصی تا واگویه های تلخ و نگرانی های مشترک،از خاطره هایی که با میهمانان امروز اوین داشتیم تا رنجی که اینک خانواده های شان می برند.ما برای رساندن انتقال فریادهای دردمندانه ای که اوین را پر کرده،به ده وبلاگ،صد وبلاگ و هزار وبلاگ نیاز داریم که انشا بنویسند و بگویند که «در اوین چه می گذرد؟».زهربازی وبلاگستان "قانون" ندارد چون بازداشت و دستگیری و شکنجه قانون ندارد،تنها بنویسید و دیگران را دعوت کنید به نوشتن.
دعوتی های من
برای آغاز بازی از ده نفر دعوت می کنم که بیش ترشان را دوستان عزیزم تشکیل می دهند با دغدغه هایی مشترک،به این امید که دست کم 5 نفرشان پاسخ دهند؛مریم شبانی،نفیسه زارع کهن،روزبه میرابراهیمی،آرش غفوری،محبوبه حسین زاده،سولماز شریف،پیمان عارف،مهدی افشارنیک،سجاد سالک و مهدی تاجیک،آسیه امینی و البته دعوتی ویژه دارم برای "مسعود بهنود" که امیدوارم قابل بداند و با قلم افسون برانگیزش بنویسد.
در ادامه
انشای خودم را فردا می نویسم،همین جا و از دوستان اگر کسی خواست بنویسد و حتمن باید دعوتی برای نوشتنش در کار باشد،ایمیل بزند یا نظر بگذارد تا در پست فردایم دعوتش کنم،گرچه برای زهربازی نیازی به دعوت نیست.این یک مهیمانی مشترک است،دوستان!


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: زندانی سیاسی ،کلمات کلیدی: روزهای وبلاگی ،کلمات کلیدی: شکنجه
 
به شما که افتخار می کنید
ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳  

 

عکسی که تلوزیزون ایران با افتخار تمام آن را پخش می کند

سرباز هر چه زور دارد را خرج می کند تا میز دراز و بی قواره ای که زیر پای شش "انسان" قرار دارد،چرخ بخورد.میز به راه می افتد و شمارش آغاز می شود؛یک،دو،سه،چهار،پنج و شش و کار تمام است.شش نفر در این ردیف و شش نفر آن طرف تر حلق آویز شده اند و و آقایان و خانم ها؛آرام و آسوده باشید،از فردا همه جا امن امن است!
این روایت،تخیل نویسنده نیست،متاسفم که برداشتی واقعی و به شدت حقیقی است از رخدادی که این روزها در سکوت انجام می شود و به کمال می رسد.می گویند؛آن ها «اراذل و اوباشند»،می گویند؛«چنان با مردم کرده اند که این حلق آویز کردن ها،سزای کوچکی برای جرم آن هاست» و می گویند؛«ما چماقی که بر سر مردم فرود آمده بودیم را هوار سر صاحبانش کرده ایم» اما آقایان چرا در "سکوت"،چرا به وقت پرسش که می رسد،می گریزید و چرا جوابی برای ده ها پرسش به وجود آمده در کار نیست؟آیا اساسن جوابی وجود دارد؟مگر شما با افتخار بر سر این جنازه های "گردن شکسته و صورت کبود" عکس یادگاری نمی گیرید،مگر به این ابتکار فوق انسانی نمی بالید،پس چه هراس و بیم،بفرمایید؛سرتان را بالا بگیرید و شفاف پاسخ دهید و در برابر افکار عمومی توضیح.می دانیم کارهای مهم تری دارید و اصلن این افکار عمومی را داخل آدم به حساب نمی آورید که برایش توضیح دهید اما خب مشکل این است که ما کمی خنگ و کودنیم و نمی فهمیم اراذل و اوباش یعنی چه؟این اراذل معنا و مفهومش چیست و در مملکتی که قانون ساعتی و دل به خواهی تغییر می کند،به چه کاری اراذلی و به چه رفتاری اوباش گری می گویند؟بله؛خودمان هم می دانیم که مشکل از ماست،اصلن فهم ما از روز نخست کج بود و فکر می کرد که هر آدمی با هر جرمی،بالاخره باید در دادگاهی منصف و در شرایطی عادلانه محاکمه شود،ببخشید اما شما نگفتید که این حلق آویزها،در کدام دادگاه و در پیشگاه کدام قاضی منصف محاکمه شدند و چه کرده بودند که آن ها را مستحق مرگ شناختند.خب البته دادگاه علنی و حق انتخاب وکیل و چیزهایی مانند این ها برای شمایی که این همه کارهای مهم و از جمله وظیفه ی تامین امنیت ما را دارید،جز وقت تلف کردن و ادا و اصول چیز دیگری نیست اما احتمالن لازم است؛وقتی از بامدادان تا شامگاهان تصاویر کتک خوردن این آدم ها را پخش می کنید و یک ماه بعدترش دارشان می زنید،مردم بفهمند که ماجرا از چه قراری بود و این ها چه کردند و چرا اصلن این فرجام شان بود.می فرمایید که این آدم ها،«جرم های بسیار بزرگ و سنگینی دارند که اعدام شده اند» اما چرا اسامی تک،تک آن ها را با روزمه ی جرم های شان منتشر نمی کنید تا ما هم با این ابراخلال گران نظم آشنا شویم و چرا به جای پخش یک سریال اکشن از دستگیری آن ها،جلسه های دادگاه ایشان را روی آنتن نبردید تا مردم ماهیت کفتارها و شغال ها و کرکس ها را ببینند و برای مخترعان این طرح کف مرتب بزنند.شما که حتمن مانند ما اطمینان دارید؛جلسه های دادگاه چنان منصفانه و شرایط محکمه آن قدر عادلانه بوده که پخش آن ها به سرافکندگی مجرمان و لعن و نفرین مردم و همراهی بیش تر با این طرح منتهی می شود،پس چرا این فرصت را دریغ داشتید؟
البته ما علاوه بر پرسش های مان،شرمنده هم هستیم که فهم و شعور قدردانی نداریمو نمی فهمیم که چه قدر برای امنیت زحمت می کشید و مرتب اراذل و اوباش را روی آن میز چرخ دار آهنی می برید،هر چه باشد مشکل از ماست.واقعن دستت تان درد نکند و خسته نباشید اما چون این پرسش ها بی پاسخ هستند،می ترسم که من هم روزی با جمعی از ارازل و اوباش بروم آن بالا و سرم را به باد دهم.آخر می دانید،وقتی متر و اندازه ای در کار نیست،می شود هر چیزی را برای هر کسی دوخت و به زور هم تنش هم کرد.

مرتضی لطفی پیش از دستگیریمرتضی لطفی پس از دستگیری


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: اعدام ،کلمات کلیدی: عکس ،کلمات کلیدی: نیروی انتظامی
 
مژده ای در راه نیست
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢  


وقتی قرار بر فراموشی باشد،نوشتن بسی سخت می آید.این ته نوشت ها تنها روایت های نوشتنی این روزها هستند.

***
ته نوشت

۱.کاش سال یازده ماه بود:خرداد،ماه گندی است.هر سال می اندیشم که از چه سالی چنین شد و هر بار به سال هایی دور و دورتر می رسم.نمی دانم چرا اما همه ی اتفاق های بد زندگی در خرداد می افتد و برایم همیشه این خرداد بی پدر و مادر؛ماه مرگ،ماه جدایی و ماه فراموشی بوده است.خرداد امسال هم به همتایانش رفته بود،لعنتی!
۲.لازم است که نوشته شود،میهمانان تیرماه اوین فراموش نشوند!
۳.نه آقای شاملو،چه مژده ای،چه شکستن زمستانی:و امروز صدایی خاموش می شود،صدایی که بانگ برآورد؛«در این جا چار زندان است» و از آن روزها هنوز ما نشنیده ایم مژده ی نازلی را که «زمستان شکست و رفت».
۴.رکوردشکی های تیری:از خودم بسیار ممنون و متشکرم که در ماه گذشته رکورد تریبون آزاد را جا به جا کردم با نوشتن 14 پست در یک ماه.میانگین بگیریم،می شود تقریبن هر دو روز یک پست و نتیجه ی بدیهی اش این بود که در تیرماه رکورد بازدیدها هم شکسته شد و کلی آمار وبلاگ بالا رفت.البته در هفته ی اخیر با هک شدن پرشن بلاگ،این بالارفتگی مجازی به نحو مقتضی جبران گردید!
۵.به فوریت وظیفه تان را به انجام رسانید:از نخستین باری که یکی گفت؛«فیلتر بودی» شاید یک سال هم بیش تر می گذرد.تا شش ماه پیش هم خودم جایی ندیدم که وبلاگم فیلتر شود و از اسفند 85،تریبون آزاد یک سره فیلتر شد و از هیچ کجای ایران بدون ابزار و درب باز کن،قابل دسترسی نبود اما خب یادتان رفته که ظلم پایدار نمی ماند!هکرهای عراقی اسباب تغییر دامین پرشن بلاگ را فراهم آوردند و به این ترتیب ما را از اسارت برادران رهانیدند،دم شان گرم و دم شما بیش تر گرم که در یک تلاش نفس گیر،آدرس تریبون آزاد را به Bavar.Persianblog.Ir تغییر می دهید.امید که این یکی از شر نامحرم آسوده باشد.

تریبون آزاد در تیرماه(۱۴):
دلتنگی - تهران،ساعت صفر - شرق تهران در آتش - بنزین ممنوع شد - حقایقی که پشت در ماند - دین فضیلت نیست - خبر مرگ - نامه ای به پس فردا - چیزی یادت می آید؟ - روز ناخوشی است امروز - قانون مجرم است - این تاوان استقلال است - من زنم را نمی فروختم - دوری


کلمات کلیدی: شخصی ،کلمات کلیدی: ته نوشت ،کلمات کلیدی: فیلتر ،کلمات کلیدی: وبلاگ نویسی