تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

کربلا این جاست
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۸  


ده روز می‌شود که ایران "سیاه" می‌پوشد،بانگ روضه و مصیبت و ذکر و پند و اندرز از هر گوشه‌ی شهر بلند است و امروز صدای ارکستر سوگواران تمام خیابان‌ها را پر کرده بود.فردا هم که بیاید،ظهر "عاشورا"ست و طبل‌ها و سنج‌ها و زنجیرها با تمام قدرت‌شان می‌کوبند اما برای چه،برای که؟؟؟
می گویند؛برای "حسین"،برای 72 نفری که 1400 سال پیش در صحرایی بر جهالت و ظلم شوریده‌اند و جان را فدای "آرمان" کرده‌اند اما آیا حسین مرده تا بر جنازه‌اش بگریند،تا هزاران سال پس از حماسه‌اش،فاجعه ببافند و دم بگیرند و بسوزند.اصلن این "خلایق حسینی" قادر به تمیز دادن حسین و یزید هستند؟والله که نیستند که اگر بودند،حسین خلاصه در تعداد تیغ علم‌ها و بزرگی چوب بیرق‌ها و چربی پلوی نذری نمی‌شد.فهم این مردمان از کل صحنه‌ی عاشورا یک پیرهن مشکی است و یک ظرف خورشت قیمه،نه حسین می‌شناسند و نه عاشورا و نه کربلا؟صدا و سیما که یک بنیان اساسی "خرافه سازی" است،همین ساعتی پیش فیلم مشهور "سفیر" را نشان می‌داد."قیس مسهر" یکی از رابطان حسین با کوفه است اما این ماموریت لو می‌رود و قیس اسیر بند والی کوفه می‌شود.سریال داستان اسارت قیس و "شکنجه"‌ی وحشیانه‌ی او در زندان است،او را به شدترین‌ترین روش‌های ممکن شکنجه می‌کنند و تا آستانه‌ی "مرگ" پیش می رود،مردم ما این‌ها را می بینند اما در فهم کنه‌ی مطلب درمی‌مانند.بر "شکنجه‌گران ابن زیاد" لعن و نفرین می‌فرستند و بر بدن تکه تکه‌ی قیس اشک می‌ریزند اما کسی هم توجه می‌کند که زندان و شکنجه نماینده‌ی کدام حکومت است،این ظلم برهنه و نقض بارز حقوق بشری از سوی چه کسانی رخ می‌دهد؟
ساعتی پس از دیدن سفیر،خبری به دستم می رسد،برای صدها بار تلخ و دردناک؛«ابراهیم لطف الهی،دانشجوی سنندجی در بازداشت فوت می‌شود».خبرها حکایت از «شکنجه‌ی شدید» او دارد (+) و این نه نخستین بار است که آخرین بار هم نخواهد بود.تنها کافیست به آرشیو ذهنی خود نگاهی بیاندازید؛"زهرا کاظمی" هنوز از یادها نرفته،"زهرا بنی یعقوب" تنها چندماهیست که روپوش سفیدش را با کفن عوض کرده و شاید به چهلم "مهدی حسین پور" هم نرسیده‌ایم که در بازداشت‌گاه «درگذشت»!(+)خلایق حسینی،این ها را می‌دانند و می‌بینند؟خوب است که آن‌ها شکنجه‌گران قیس را نفرین می‌کنند اما آیا جرات گفتن کلمه‌ای در برابر همتایان امروزی ماموران ابن زیاد را دارند؟
سر و صدای دسته‌ها هنوز در کوچه‌ی ما بلند است اما حسرت بر این خلایق و درک‌شان؛آن‌ها در سوگ یک کربلای ذهنی نشسته‌اند،غافل از آن‌که کربلای راستین جای دیگریست!

در همین باره از همین تریبون:
طناب را چه کسی به گردن زهرا انداخت؟ (+)


کلمات کلیدی: زندانی سیاسی ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: کربلا ،کلمات کلیدی: حقوق بشر
 
«دشمن ملت»
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٤  


تاریخ "ایالت‌های متحد آمریکا"،تاریخی پر از افتخار است.آن ها نخستین مردمانی بودند که به شیوه‌ای کاملن مدنی،"دموکراسی" را سنگ بنای کشور فدرالیته‌ی خود ساختند و نخستین کسانی شدند که قوانین مدرن را برای داوری و نظارت بر جریان زندگی عمومی پذیرفتند.به تاریخ آمریکا که بنگرید‌ یک جریان "پراگماتیک همیشگی" را می‌یابید که بیش‌تر اوقات در راستای "منافع عمومی" و حقوق بشری به کار گرفته شده،به تصحیح مکرر اشتباه های گذشته می پردازد و همین پراگماتیسم نمونه های روشنی دارد که چون‌ یک منجی در بزنگاه های تاریخی تبلور‌ یافته است.حمله ژاپن به بندر "پرل هاربر" شاید تنها جرقه‌ای بر آغاز دورانی است که ارزش‌های بشرمدارانه غرب مجال همگانی شدن‌ یافت و در پایان قرن بیستم،تمامی پایگاه‌های ایدئولوژیک شرقی را سنگر به سنگر فتح کرد اما آمریکا پیش از این جرقه مهیا شده بود.برای درک نقش این کشوردر جهان پس از خود کافیست که بیاندیشید؛نبرد شمالی و جنوبی آمریکا بر سر برده‌داری تا چه مقدار جهان آینده‌ی خود را متاثر ساخت و ‌یا اگر ایالت‌های متحد بر انزوای سنتی خود پیروز نمی شد و به مدد متحدین در جنگ جهانی دوم نمی شتافت،دنیای امروز چگونه دنیایی بود؟
به همین آسانی می شود دریافت؛در این جمله که «ایالت‌های متحد ‌یک بار جهان را از فاشیسم و بار دیگر جهان را از کمونیست نجات داد» صداقتی غیر قابل انکار نهفته گرچه نمی‌توان منکر شد که در تاریخ آمریکا نیز برگ‌های سیاهی پیدا می شود؛قدرت‌‌یابی جنبش مک کارتیسم در قلب تمدن آمریکایی ‌یا دخالت در دو کودتای سیاه دهه‌ی 50 علیه دولت‌های مردمی مصدق و آلنده و ‌یا جنگ ویتنام از این جمله هستند.هر کدام از این نقطه‌های سیاه که بخش بزرگی از آن محصول دوران جنگ سرد و ترس فزاینده از گسترش کمونیسم بود،سرنوشت ملت‌هایی را دگرگون کرد و نمی‌توان به سادگی از آن ها گذشت،بی شک ایالت‌های متحد باید تاوان این رخدادهای تیره و تار را پس دهد اما به نظر می‌رسد که "هوش سیاسی" آمریکا،خود بیش از هر مدعی دیگری به تنبیه مقصران و تصحیح سیاست‌های اشتباه می پردازد.نگاهی به دیپلماسی‌ یک دهه‌ی اخیر این کشور نشان می‌دهد که پس از پایان جنگ نخست خلیج فارس،ایالت‌های متحد به گفتمان بشرمدارانه‌ای بازگشته که در آن نخستین استراتژی،گسترش آزادی‌های سیاسی و مدنی ملت‌ها و "صدور دموکراسی" است.آمریکا در این دهه نه تنها به به حمایت از دولت‌های متعهد به برقراری دموکراسی پرداخته که دوستان خود در خاورمیانه را به شدت برای اصلاح زیرساخت‌های سیاسی  تحت فشار قرار داده و در کنار این سیاست،با تحریم دولت‌هایی چون زیمباوه و سودان در آفریقا،برمه در آسیای شرقی و سوریه در خاورمیانه،یک هژمونی ایده‌آل در سیاست خارجی خانه‌ی سفید شکل گرفته است.این اما تمام دگرگونی‌های پس از جنگ سرد نیست.حمایت ‌یک جانبه‌ی ایالت‌های متحد از اسراییل اینک به حمایت این کشور از "روند صلح" نزدیک‌تر و در ده سال اخیر حتا نیروی نظامی پرتوان آمریکا نیز در سرنگونی دیکتاتورها به خدمت گرفته شده است.آن ها در ده سال به سه جنگ بزرگ رفته‌اند و نتیجه‌ی جالبی هم گرفته‌اند؛سه جنگ و "سقوط سه دیکتاتور" و رویش سه دولت بر پایه‌ی آرای مردمی.بله؛«خشونت در ذات جنگ است» و شاید برخی ایده‌آلیست‌های حقوق بشری و مدافع صلح بر این روش خرده گیرند اما برای ‌یک دنیای بهتر و زیباتر آیا ساقط ساختن میلوشویچ،طالبان و صدام "به هر بهایی" نیاز نبود؟
شاید وقت آن رسیده که باید نگاه سیاه و سفید خود به سیاست‌های آمریکا و آرمان‌شهرهای "دست نیافتنی" مدعی صلح و آزادی را به زباله دانی سپرد و کمی به پراگماتیک اندیشید،رویا را واگذاشت و در صحنه‌ی حقیقی زیست.پرزیدنت بوش در همه‌ی هشت سال گذشته،بیش از هر چیز دیگری تنها "عمل" کرده و گرچه همواره موجی از مخالفان غرق در اتوپیای خیالی،دولت آمریکا را متهم کرده‌اند اما این تنها تاریخ خواهد بود که قادر به درک حل ‌یک مجهول است؛«سرنگونی دیکتاتورها چه قیمتی دارد؟»

مرتبط:
سخنرانی بوش در ابوظبی به تاریخ 13 ژانویه‌ی 2008:ایرانیان ملتی ثروتمند،با فرهنگ و پراستعداد هستند و روزی فرا می رسد کهدوستی بهتر از آمریکا در کنار خود نخواهند یافت (+)


کلمات کلیدی: تاریخ ،کلمات کلیدی: دموکراسی ،کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سیاست
 
لبخند به مرگ
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩  


برای مهران قاسمی که نامردی کرد و زودتر رفت

از دیشب گوشم را پر کرده،مدام می خواند؛«خوابیدی بدون لالایی و قصه،بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه» و تصویر مردی ذهنم را پر می کند؛"کمی چاق و زیادی دلنشین" که جز به "خنده" لبش نمی شکفت.همیشه فکر می کردم که "مهران" این همه لبخند را از کجا می آورد،می گذارد گوشه لبش و تماشایی می شود.حالا اما از دیشب فکر می کنم که آخرین خنده ی او چه قدر دردناک است برای ما و چه شانسی دارند این فرشته هایی که او را با خود می برند.حتمن آن ها هم تعجب می کنند که چرا این مهران ما،تنها آدمی از این دنیای فانی و ایران دردزاست که همیشه می خندد و برخلاف این همه آدم عبوس و غمگین و عصبانی که هر روز این جا را ترک می کنند به مقصد آن دنیا،چرا این یکی نشانی از زخم های دنیوی را ندارد!نمی دانم،مهران دردها و غم هایش را کجا و چگونه حل می کرد،انگار اصلن یک راه حل ویژه و اسرارآمیزی یافته بود که بتواند بر هر ناخوشی و اندوهی پیروز شود و به چهره اش که بنگری،تو هم امیدوار شوی.از برای همین امیدواری بود،شاید که دیشب در راه رفتن به خانه اش امیدوار بودم،همه ی مان را گذاشته باشد سرکار تا کمی تفریح کند گرچه مدتی بود،آن شیطنت زیرپوستینش کم تر مجال می یافت.رسیدم به درب آن خانه،هوا چنان سرد می نمود که خون در جریان رگ هایت هم یخ می زد،بادی چنان سوزاننده می وزید که در حال حرک خشک می شدی و اما مهران با لبخندی بر گوشه ی لبش رفته بود.سکون و سکوت دهان ها،رنگ سرخ چشم ها و هق هق و های های بلند،همه جمع بودند تا باور کنی که رفته و نه تنها "سارایش" که همه ی ما دوستانش را تنها گذارده.آن وقت حقیقتن نگاه کردن به سارا جرات می خواست،به دختری که خیره مانده بود به نقطه ای و شاید در آن،دو سال پیش تر را می دید؛خودش را در لباس عروسی و مهران را در جامه ی دامادی،صدای بوق ماشین ها و هلهله ها و مبارک بادها.نه؛من توان زل زدن در چشمان خیره شده او را نداشتم،جرات نزدیک شدن به کالبد مردی که با لبخند آرامیده بود و آن همه طنین بلند اشک هم بیدارش نمی کرد.بغضم شکست و از این همه تلخی فرار کردم اما به کجا؟یاد "رفیق" دوست داشتنی هیچ کدام مان را رها نمی کند.
او را حالا می بینم در ژرفای ابرهای تیره و تار زمستانی،دارد می خندد و می رود و کسی چه می داند؛شاید بر اشک های ما تبسم می کند.

چشمانم را دیگر نمی‌بندم...مهران وقتی که در جشن تولد سی سالگی نوشت (+)
برای تو...تکلمه عاشقانه سارا پیش از آن که خیلی دیر شود (+)
برای فرشته ای که سرانجام پرواز کرد...سارا سه روز پرواز مهران نوشت (+)
لبخند به مرگ...رونوشت یادداشتم در اعتماد ملی (+)


کلمات کلیدی: یادمان ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: روزنامه نگاری ،کلمات کلیدی: مهران قاسمی
 
آرامش گریخت
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦  


محو بودم و خاموش.محو سپیدی و برف و خاموش؛غرق در افکاری دور و دراز.برف "خاطره انگیز" بود،یادم می آورد که روزهای سرد چه قدر صدایش گرم می شد و داغ می کردیم.دوست داشتم همین جور خودم باشم،با خودم با خاطره هایم با غم هایم و با آن همه تنهایی اما صدایش خیلی بلند بود.عقب تاکسی نشسته بود و با موبایلش حرف نمی زد،داد می زد.مزاحم؛"آرامش" را از من می گرفت و این حق را نداشت.
«سلام مریم جان
دیشب محسن اومد پیشت
...
پنجاه،دو رو ورش
...
کارش رو انجام دادی براش
هزینش رو گرفتی!؟
...
آهان موبایلش پیشته
مریم جان
امشب وقت داری
...
هاشم رو بفرستم بعداظهر خونتون
...»
با جمله ی «پیاده می شم» تاکسی متوقف شد.آرامشم را باخته بودم و دیگر نه برف برایم زیبا بود،نه سکوت و خاموشی.انگار پرده ی سیاهی روی این همه زیبایی کشیده بودند.حتا برنگشتم،نگاهش کنم،مردی که صدای کلفت و بدصوتی داشت و همه چیز را" معامله" می کرد.
دستی،اسکناسی به راننده داد،صدای باز و بسته شدن درب شنیده شد و تاکسی آرام راه خود را در پیش گرفت.به همان آرامی هم صدای مرد در فضا گم شد؛مریم،محسن،معامله،هزینه،هاشم و یک بعدظهر دیگر.

تلخ واره های دیگری از همین تریبون:
میعاد در لجن (+)
تن سه زهرا تومانی (+)


کلمات کلیدی: در شهر ،کلمات کلیدی: فحشا ،کلمات کلیدی: تلخ واره ها ،کلمات کلیدی: تاکسی
 
بی نظیر بوتو کافر و ضدا انقلاب بوده است!
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۳  


دقیقن هفت روز پس از ترور ددمنشانه ی "بی نظیر بوتو"،بانوی پاکستانی و «ابراز تاسف مقام های حکومتی و دولتی ایران»،هم چنین «محکومیت ترور بوتو و درخواست شناسایی عوامل آن از سوی ایران»! از این  سیاستمدار برجسته پاکی به وسیله نیروهای امنیتی در تهران تجلیل شد و نیروی انتظای نیز فقدان وی را به شکلی "مناسب و قابل توجه" گرامی داشت!عصر امروز(پنج شنبه)،فعالین جبهه ملی و برخی دیگر از احزاب ایرانی بنابر قرار قبلی قصد برگزاری مراسم "بزرگداشت بی نظیر بوتو" را داشتند که این مراسم نه تنها با دخالت نیروهای امنیتی به هم خورد که با برخورد نیروی انتظامی همراه بود و به ضرب و شتم و «بازداشت برخی افراد حاضر در مراسم» نیز منتهی شده است.مراسم بزرگداشت بوتو قرار بود که در مسجد ولیعصر خیابان وزرا از ساعت 2:30 دقیقه تا 4 بعداظهر امروز برگزار شود و چهره هایی چون "عباس امیر انتظام و هرمیداس باوند" از بانیان این مراسم ناکام بودند.نیروی امنیتی اما با تحت فشار گذاردن دست اندرکاران مراسم بزرگداشت بوتو موفق شده اند که مراسم را دقایقی بیش از آغاز لغو کنند و پس از آن نیروی انتظامی برخی شرکت کنندگان بی خبر از لغو مراسم را مورد ضرب و شتم قرار داده که این درگیری ها به بازداشت تعدادی نیز منتهی شده است.احتمال می رود که بازداشت شدگان به اماکن نیروی انتظامی در خیابان وزرا انتقال داده شده باشند اما امیدوارم که به زودی آن ها را آزاد کنند.
البته با این وجود نیز باز جای پرسش باقیست که چرا حکومت ایران با برگزاری یک مراسم بزرگداشت کوچک برای بانوی فقید پاکستانی مخالف است و نه تنها اجازه برگزاری آن نمی دهد که با گسیل کردن صدها مامور،با دست اندرکاران آن نیز برخورد می کند؟آیا بی نظیر بوتو از دید ایشان،فردی کافر،فاسد و ضدانقلاب است که تجلیل از او در "مسجد" با امنیت ملی آقایان در تضاد باشد؟شاید هم نیروی انتظامی با نوع پوشش و وضعیت حجاب و زیبایی چهره ی وی دچار مشکل است و گمان دارد که با تجلیل از این «بدحجاب متبرج» الگوی فکری زنان ایرانی خراب می شود!به هر حال ما مانده ایم که «دم خروس را باور کنیم با قسم حضرت عباس را»؛حکومتی که از ترور کسی متاسف می شود و دوستدار شناسایی عوامل خشونت در پاکستان است اما با تجلیل غیر دولتی همین فرد مشکل دارد و دست به اقدام های خشونت بار می زند!


کلمات کلیدی: پاکستان ،کلمات کلیدی: طالبان ،کلمات کلیدی: بی نظیر بوتو ،کلمات کلیدی: یادمان
 
دست های آلوده دیکتاتور
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱  


عصر پنج شنبه،دقیقن دقایقی پس غریو هزاران طرفدارش،درست در لحظه ای که به نظر می رسید "او" به دروازه پیروزی از هر لحظه ی دیگری نزدیک تر است و تبسم شیطنت آمیزی روی لبان بی نظیرش نقش بسته بود،دو گلوله و یک کمربند انفجاری کار زن تسلیم ناپذیر پاکی را ساخت تا آن تبسم شیطنت آمیز،آن نگاه نافذ و کاریزمای دوست داشتنی نابود شود.صدای انفجار که بلند شد و خبرگزاری ها که خبر مرگ "بی نظیر بوتو" را تایید کردند،جای لبخند بانوی زیبای روی را قهقهه های مستانه یک "دیکتاتور" گرفت که حکومتی بر بنیان رعب و وحشت ساخته و در فقدان بی نظیر بوتو پایه های به لرزه درآمده این دیکتاتوری را استوارتر از ماه ها گذشته می بیند."پرویز مشرف" البته قهقهه های خود را پشت درب جا گذاشت و در برابر صدها دوربین پنهان کرد،به جای آن خنده های مسموم،«تسلیت گفت،پرچم های پاکستان را نیمه برافراشت و سه روز عزای عمومی اعلام کرد» گرچه این عزا روز "جشن راستین" اوست.دیکتاتور پاکستانی می دانست که به زودی همه انگشت های اشاره او را نشانه می رود،پس پیش دستی کرد و "سرنخی نامریی" داد؛«بی نظیر بوتو را القاعده کشته است» اما این اتهام حتا برای تروریست ها و آدمکش های القاعده ای نیز گران آمد چه،در پاکستان امن ترین جای سکونت بنیادگراها،بی نظیر محبوبیتی کم نظیر داشت و دخالت القاعده در ترورش،"آخرین پایگاه امن" آن ها را فرو می رخت،پس به فوریت القاعده گفت؛«ما او را نکشته ایم،در سم طالبان نیست که زنان را بکشد».پس بی نظیر بوتو را چه کسی از صحنه ی سیاسی پاکستان حذف کرد؟؟؟
شاید نگاهی به گذشته و بازخوانی یک نامه بتواند سرنخ های ترور او را روشن تر سازد.بی نظیر بوتو،حامی نخستین طالبان بود؛او نه تنها به طالبان و در پی آن القاعده اجازه بال گشایی در آسمان افغانستان را داد که در زمان نخست وزیری خود نیز با اندیشه ایجاد ثبات در همسایه ی پرآشوب کشورش،رسمن و آشکارا به حمایت از حکومت طالب ها پرداخت.گرچه گذر زمان،همه چیز را دگرگون می کند و بانویی که در اکتبر به پاکستان بازگشت،شباهتی زیادی به نخست وزیر سابق نداشت اما هنوز هم می توان روابط گذشته را دلیل محکمی دانست که القاعده هرگز دست به ترور دوست پیشین خود نزده است.این روابط البته تنها یک دلیل است.گواه دیگر را می توان نامه ای دانست که پس از ترور بوتو منتشر شد.او به نماینده خود در ایالت های متحد نوشت:«چنانچه حادثه‌ای برای من‌ در پاکستان اتقاق بیفتد، مسوول آن پرویز مشرف...او حمایت‌های امنیتی لازم را از من به عمل نمی‌آورد و به این ترتیب خیلی روشن است که اگر اتقاقی برای من در پاکستان بیفتد،مسوولیت آن به عهده شخص مشرف خواهد بود...در این جا محال است که بدون موافقت پرویز مشرف،پلیس چهار خودروی حفاظت از شخصیت‌ها یا خودروی امنیتی ویژه‌ای برای من اختصاص دهد...»
دو دلیل و البته "انگیزه"؛انگیزه مهم ترین بخش هر "جنایتی" است و مشرف دیکتاتور آشکارا از انگیزه نابودی بوتو برخوردار بود،کسی که با بازگشت خود به پاکستان پایه های هشت سال دیکتاتوری او را متزلزل کرد و دست کم نیمی از قدرت مطلقه ی مشرف را برای خود می خواست.این پازل ها خوب که در کنار هم جمع شود،یک "کیفرخواست" کامل  بی نقص علیه پرویز مشرف است.او بیش ترین بهره را از مرگ بوتو می برد و در کشوری چون پاکستان پاک کردن سرنخ های یک جنایت آسان است،پس چرا بی نظیر بوتو ترور نشود؟به این ترور از هر زوایه که بنگرید،دو گزینه بیش تر ندارد؛نیروهای امنیتی پاکستان و یا القاعده،گزینه ی نخست که گویای دخالت مستقیم مشرف در ترور یک رقیب سیاسی است اما حتا اگر مشرف بتواند با دلیل و برهان مشکوک گزینه دوم را به اثبات رساند،باز هم انگشت های اشاره او را رها نخواهد کرد چه،روشن است که القاعده در پاکستان زیر کنترل شدید مشرف اجاره فعالیت دارد و دیکتاتور پاکستانی نمی توانسته بی اطلاع از برنامه ریزی برای ترور بی نظیر بوتو باشد.
بله؛پرویز مشرف شاید دیکتاتور زیرکی باشد که توانسته در هشت سال گذشته همه ی رقبایش را فراری دهد و کنترل پاکستان را بدون مشکل زیادی در دست گیرد اما این یک بار را اشتباه کرده است؛"دست های آلوده"ی او خیلی زود خود را افشا می کند و این نشان شرافتی است که گویی در مشرف وجود خارجی ندارد.


کلمات کلیدی: دموکراسی ،کلمات کلیدی: ترور ،کلمات کلیدی: بی نظیر بوتو ،کلمات کلیدی: پاکستان
 
دولت دروغ گوها
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤  


* در باب صفایی فراهانی و گردابی که به دولت پیشکش کرد

"محمود احمدی نژاد" گرچه نتوانست «به سرعت دنیا را به سوی احمدی نژادی شدن» پیش برد اما گویا در کسوت رییس دولت نهم خوب توانسته گفتمانش را به بدنه ی دولت تزریق کند.گفتمانی که نمادهای روشنی دارد؛در آن آسمان را به زمین می دوزند،هر چیز بی ربطی را می ریسند و با استفاده از صنعت نساجی،بافتنی چهل رنگی فراهم می آورند،مونولوگ را به دیالوگ ترجیح می دهند،از فرار رو به جلو چونان یک تاکتیک موثر بهره می برند و سرانجام چون همه ی این ها نیز به نتیجه نرسید قواعد بازی را در هم می ریزند و به وارد کردن اتهام های پی در پی روی آورده و دایره ی "اخلاق" را زیر پا می نهند.اما گفتمان احمدی نژادی این بار در آزمونی زنده و سخت نمره ای منفی گرفت آن زمان که در جدال با "محسن صفایی فراهانی"،مداخله گران دولتی ورزش نتوانستد پاسخی برای مدارک و مستندهای رییس کمیته انتقالی فوتبال داشته باشند و یک به یک از کارزار رقابت بیرون شدند.صفایی فراهانی مردی است با گوشی پر از اتهام و ناسزا و گردنی کلفت تر از آن که با چند تشر و نیش و کنایه بتوان او را از میدان به در کرد.او با یک کوله بار از تجربه های این چنینی،یک پوشه کارنامه و مدرک به استودیویی آمد که احتمالن با موضع قبلی قرار بود صفایی را در گرداب یک چالش فرو برد اما پاسخ های زیرکانه و صادقانه او سازمان تربیت بدنی را هدف گرفت و مداخله گران سیاسی ورزش را در گرداب بی کفایتی خود بیش از گذشته فرو برد.آن ها گمان می کردند با گفتمان ویژه ی خود،شانتاژ و فرار رو به جلو خواهند توانست،پیروز این مناظره باشند و خود را به یک باره "بازنده" یافتند گرچه "فاجعه" این نیست،فاجعه واکنشی است که مسوولان سازمان بروز دادند؛آن ها به جای سکوت آشکارا به اتهام زنی و دروغ بافی روی آوردند.البته "کیومرث هاشمی" گفت:«آدم ها در روز روشن دروغ می گویند ولی انگار در شب هم می شود دروغ گفت» اما به راستی باید در افسوس صفایی فراهانی شریک شد که «دروغ گفتن برای انسان ها،کار آسانی شده» و گویی در گفتمان دولت نهم،ابایی از سناریو پردازی نیست.برنامه ساعتی پیش نشان داد که برخلاف تبلیغ یک سره دین و اخلاق،این روزها در گفتمان رسمی دولت بدیهی ترین مرزهای اخلاق هم زیر پا نهاده می شود و این آفتی بزرگ است و یک اپیدمی وحشتناک.وقتی که یک مسوول میانی دولت،برای موضوعی نه چندان مهم چون فوتبال با خیالی آسوده و بدون کوچک ترین وجدان دردی در رسانه جمعی دروغ می گوید،آیا انتظار دروغ گفتن رییس همین دولت در باب موضوع مهمی چون تورم گزاف است و وقتی که دولتی دروغ را به همین آسانی رواج می دهد،آیا نباید جامعه ای داشته باشیم که در آن دروغ گفتن بسی آسان تر از سر کشیدن لیوانی آب است؟

تریبون آزاد در آذر ماه(۷):
عذاب (+) تاوان هلهله (+) با ما بمان (+) هرگز به سکوت میاندیش (+)  آخرین سنگر ایستاده (+) حلالت نمی کنم (+) سلام به آزادی،سلام به زندگی (+)


کلمات کلیدی: ورزش ،کلمات کلیدی: دروغ پردازی ،کلمات کلیدی: تلویزیون ،کلمات کلیدی: نقادی