برای مهران قاسمی که نامردی کرد و زودتر رفت
از دیشب گوشم را پر کرده،مدام می خواند؛«خوابیدی بدون لالایی و قصه،بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه» و تصویر مردی ذهنم را پر می کند؛"کمی چاق و زیادی دلنشین" که جز به "خنده" لبش نمی شکفت.همیشه فکر می کردم که "مهران" این همه لبخند را از کجا می آورد،می گذارد گوشه لبش و تماشایی می شود.حالا اما از دیشب فکر می کنم که آخرین خنده ی او چه قدر دردناک است برای ما و چه شانسی دارند این فرشته هایی که او را با خود می برند.حتمن آن ها هم تعجب می کنند که چرا این مهران ما،تنها آدمی از این دنیای فانی و ایران دردزاست که همیشه می خندد و برخلاف این همه آدم عبوس و غمگین و عصبانی که هر روز این جا را ترک می کنند به مقصد آن دنیا،چرا این یکی نشانی از زخم های دنیوی را ندارد!نمی دانم،مهران دردها و غم هایش را کجا و چگونه حل می کرد،انگار اصلن یک راه حل ویژه و اسرارآمیزی یافته بود که بتواند بر هر ناخوشی و اندوهی پیروز شود و به چهره اش که بنگری،تو هم امیدوار شوی.از برای همین امیدواری بود،شاید که دیشب در راه رفتن به خانه اش امیدوار بودم،همه ی مان را گذاشته باشد سرکار تا کمی تفریح کند گرچه مدتی بود،آن شیطنت زیرپوستینش کم تر مجال می یافت.رسیدم به درب آن خانه،هوا چنان سرد می نمود که خون در جریان رگ هایت هم یخ می زد،بادی چنان سوزاننده می وزید که در حال حرک خشک می شدی و اما مهران با لبخندی بر گوشه ی لبش رفته بود.سکون و سکوت دهان ها،رنگ سرخ چشم ها و هق هق و های های بلند،همه جمع بودند تا باور کنی که رفته و نه تنها "سارایش" که همه ی ما دوستانش را تنها گذارده.آن وقت حقیقتن نگاه کردن به سارا جرات می خواست،به دختری که خیره مانده بود به نقطه ای و شاید در آن،دو سال پیش تر را می دید؛خودش را در لباس عروسی و مهران را در جامه ی دامادی،صدای بوق ماشین ها و هلهله ها و مبارک بادها.نه؛من توان زل زدن در چشمان خیره شده او را نداشتم،جرات نزدیک شدن به کالبد مردی که با لبخند آرامیده بود و آن همه طنین بلند اشک هم بیدارش نمی کرد.بغضم شکست و از این همه تلخی فرار کردم اما به کجا؟یاد "رفیق" دوست داشتنی هیچ کدام مان را رها نمی کند.
او را حالا می بینم در ژرفای ابرهای تیره و تار زمستانی،دارد می خندد و می رود و کسی چه می داند؛شاید بر اشک های ما تبسم می کند.
چشمانم را دیگر نمیبندم...مهران وقتی که در جشن تولد سی سالگی نوشت (+)
برای تو...تکلمه عاشقانه سارا پیش از آن که خیلی دیر شود (+)
برای فرشته ای که سرانجام پرواز کرد...سارا سه روز پرواز مهران نوشت (+)
لبخند به مرگ...رونوشت یادداشتم در اعتماد ملی (+)