تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

نامه‌ي متين
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳٠  

 

"مهدي كروبي"،شيخ ريش سفيد در پاسخ به بيانيه‌ي "علي اكبر هاشمي رفسنجاني" نامه‌اي را منتشر ساخت كه احتمالا متن آن را تاكنون خوانده‌ايد.كروبي در پاسخش بندهايي از مسايلي را مطرح كرده است كه سال‌هاست با سكوت هاشمي بي‌پاسخ گذاشته شده و گويي‌ يك "قرار" نانوشته وجود دارد كه هرگز به ‌اين موارد مبهم و مكتوم و سوالات ملت‌ ايران پيرامون بسياري از مهم‌ترين وقايع سياسي ربع قرن اخير پاسخ داده نشود.هاشمي رفسنجاني بهرماني البته اگر خود دخيل در‌اين ماجراها نباشد،دست‌كم آنچنان كه سالياني پيش "اكبر گنجي" گفت،«عاليجنابي خاكستري» است كه مي‌تواند نقش «سرخ‌پوشان» حوادث تلخ سياسي‌ ايران را افشا كند و با شكستن سكوتش تاريخ سياسي پس از انقلاب را شفاف و صادق.
نام "سعيد امامي" ‌را ملت‌ ايران هنوز از ‌ياد نبرده است،همچنان كه قتل‌هاي زنجيره‌اي خاطراتي تلخ را براي روشنفكران و فرهيختگان‌ ايران زنده مي‌كند و ماجراهايي كه بر "فرج سركوهي،سعيد سيرجاني" و نويسندگاني از‌ اين دست گذشت هنوز تن بسياري ديگر را مي‌لرزاند.مهدي كروبي در نامه‌اش البته به برخي ضعف‌هاي ساختار شخصيتي هاشمي رفسنجاني نيز اشاراتي دارد.رئيس جمهور سابق ‌ايران هيچ‌گاه پاسخ نداد كه بر سر مردان نزديكش و‌ ياران و به نوعي شاگردانش چرا‌ ايستادگي نكرد.اين اما ‌يك خصوصيت ديرين شخصيت اوست كه هاشمي حتي در اوج قدرت و اقتدارش نيز نتوانست "محمد خاتمي" ‌را در جايگاه وزارت ارشاد حفظ كند و "بيژن زنگنه" را به فشار شديد راستگرايان وا گذاشت هر چند كه مي‌گويد پس از رفتن او از وزارت زنگنه را به سمت معاونش ارتقا داد،اين حتي در مورد "عطاا... مهاجراني و عبد ا... نوري" نيز صادق است و از همه مهم‌تر پيرامون نماد سازنگي‌اش،"غلام‌حسين كرباسچي" كه هاشمي اگر چيزي هم كسب كرد از بركات مديريت نوين او در اداره شهر تهران بود.ماجراي "بهزاد نبوي" و رد صلاحيت‌هاي مجلس چهارم نيز كه فراموش‌شدني نيست و اگر خاتمي‌ انتخابات غيررقابتي،غيرآزاد و ناعادلانه‌ي اول اسفند 82 را برگزار كرد،هاشمي نيز به برگزاري انتخاباتي چنين در زمستان 70 تن داد.
اين‌همه البته به معناي تاييد مهدي كروبي نيست و دفاع از نامه او نبايد به پاي دفاع از او و عملكردش تمام شود.مهدي كروبي خود پرونده‌هاي بسياري براي بازگويي دارد كه احتمالا از سوي ستاد تبليغاتي هاشمي ‌رفسنجاني بزودي مطرح مي‌شود و به آن دامن خواهند زد.طرح بسياري از‌اين موارد كه وارد شدن به "حوزه خصوصي" افراد خواهد بود،به‌طور عمومي ‌البته نه منصفانه و نه جوانمردانه خواهد بود اما من آنجا به مهدي كروبي انتقاد دارم كه مربوط به رفتار و فعاليت‌هايش در حوزه‌ي عمومي ‌مي‌شود.كروبي با عملكرد و رفتارش بويژه در زمان رياست مجلس ششم ‌يكي از عوامل مهم عقب‌ماندگي جنبش اصلاحي ‌ايران بود،همچنان‌كه "مجمع روحانيون مبارز" با پس‌روي‌ها و عقب‌نشستن‌هاي بسيار،اصلاح‌طلبان ديگر و پيشرو را زمين‌گير كرد.كليت آنان در حقيقت سرعت‌گير قطار اصلاحات بود و سرعت‌گير قدري چون روحانيون نشسته در مجمع سرانجام موفق شدند قطار اصلاحات را به كمك نقايص اصلاح‌طلبان ديگر متوقف سازند.شخص مهدي كروبي همان كسي بود كه با كدخدامنشي براي تاييد اعتبارنامه‌ي راه‌يافته‌ي تهران،"غلام‌علي حدادعادل" در مجلس ششم به دليل‌هاي خاص خويشاوندي!!! و سپس با تمكين صريح از «حكم حكومتي» براي از «دستور كار خارج كردن طرح اصلاح قانون مطبوعات» در همان ابتدا به كار مجلس ششم پايان داد و همه اميدهاي ملت ايران به "پارلمان برآمده از راي مردم" را به ‌ياس بدل ساخت.در كنار‌ اين مهدي كروبي و مجمع روحانيون مبارز اساسا نه قرابتي با قرائت "اصلاحات بنيادين" دارند و نه اصولا مي‌توان آنها را نيرويي جدا از ساختار حاكميت دانست كه سابقه‌ي ‌ايشان «حل شدن»شان در قانون اساسي و نظام را به اثبات مي‌رساند و در حقيقت آنها نماد آشكار «التزام عملي به ولايت فقيه» هستند.اين‌چنين ناگفته پيداست كه "فرض محال رئيس جمهور شدن كروبي" نمي‌تواند پاسخگوي برآورده شدن الزامات تغييرات مسالمت‌آميز ساختاري باشد چه،حتي آنها به هر نوعي از لفظي تا فيزيكي خواهند كوشيد در برابر ‌اين تحولات و تغييرات بايستند.اين‌همه البته موجب نمي‌شود كه اذعان نكنم،مهدي كروبي با حمايت بي‌نظيرش از زندانيان سياسي،عقيدتي و مطبوعاتي و ابراز همدردي موثر با خانواده هاي‌ ايشان‌ يكي از معدود نقطه‌هاي روشن پرونده‌ي خويش را فراهم آورد.
در‌اين كشاكش دعواها و سواستفاده‌هاي سياسي،البته بايد ‌اين نكته را اضافه كنم كه آن‌چه در بالا آمد،به معناي تاييد ديگر كانديداها نيست.اين گفته از آن روست كه در بزنگاه اخير همواره بايد توضيح داد ‌اين را،كه وابسته به ‌اين و هوادار آن ‌يكي نيستيد چه،"آش شله‌قلم‌كاري" در حال پخته‌شدن است كه اگر از هاشمي انتقاد كنيد متهم به حمايت،هواداري‌ يا وابستگي به كروبي ‌يا نومحافظه كاران مي‌شويد و جالب‌تر كه انتقاد از هر سه‌ ايشان به دفاع از "معين و مشاركت" تعبير مي‌شود و اما تبري جستن از هر ‌يك ‌اين جريانات شما را به "ابراهيم ‌يزدي" متمايل مي‌سازد.حال آن‌كه هيچ‌كدام از‌اين سوتعبيرها كه ممكن است از‌اين مطلب و نوشته‌هاي ديگر انتخاباتي بشود،هرگز صحيح نيست.
آن‌چه امروز نوشتم،از براي طرح سوالاتي دوباره است.سوالاتي كه قسمتي از آن در پاسخ مهدي كروبي به هاشمي رفسنجاني آمده است و تصريح دارد كه سكوت هاشمي در برابر‌اين موارد نه قابل توجيه است و نه قابل دفاع و بيش از همه به زيان خود او تمام خواهد شد.كروبي در نامه‌اش البته تنها مواردي را گفته است كه خود در آنها شريك نبوده و ‌يا حاكميت را به چالش نمي‌كشد.اين‌چنين مي‌توان موارد بسيار ديگري را نيز به‌ اين سوالات اضافه نمود و ليست بلندبالايي را نوشت كه در برابر آن هاشمي رفسنجاني "مسئول" است‌ يا مسئول "انجام آنها" و ‌يا مسئول "روشن‌نشدن حقيقت" در ‌اين ماجراها.يكي از مهم‌ترين ‌اين مسايل كه مهدي كروبي نيز آن را طرح نكرده است،تصميمي ‌فاجعه‌بار است كه شاكي آن ده‌هزار خانواده به سوگ نشسته و هزاران دختر بيوه‌شده و كودكان يتيم‌مانده هستند؛«ادامه جنگ» و مصيبتي كه پس از ‌اين تصميم بر سر ملت ايران نازل شد،همچنين ماجراهاي اوائل انقلاب،عزل "بني‌صدر" و ‌يا حوادثي پس از آن مانند بركناري ‌"آيت‌ا... منتظري" و رخدادهاي پس از فوت "آيت‌ا.. روح‌ا... خميني" همگي جمله "اختفا مانده‌هاي تاريخ سياسي ‌ايران" هستند و به نوعي همه‌ي آنها به هاشمي رفسنجاني بازمي‌گردد،مردي كه اگر قفل دهان را بشكند به تاريخ ايران خدمتي بي‌بديل كرده است.

***

ته‌نوشت 1
بي‌پدرومادر،فاسد،زنازاده+مقاديري كتك:راه‌يافتگان مجلس هفتم،مجلس محافظه‌كاران و نومحافظه‌كاران البته تنها در بي‌سوادي و ناآشنايي به قانون تخصص ندارند.در ‌اين‌روزها از نزديك شاهد بودم كه ادبيات گفتاري و عملكرد رفتاري‌ اينان تا چه حد سخيف و شنيع و مايه‌ي شرمساري است.البته شايد انتظار گزافي است از كساني كه تا ديروز «سر چهارراه‌ها ماشين ملت را مي‌گشتند» و امروز از حسب "تمايل قدرت" در خانه‌ي ملت نشسته‌اند،ظرفيت لازم و كافي را داشته باشند اما حقيقتا راه‌يافتگان مجلس هفتم جاي بسي شرمساري دارند،هم براي ما و البته بيشتر از ما براي كساني كه به هر نحو ممكن و با صرف هزينه‌هاي گزاف آنها را بر صندلي هاي مجلس نشاندند.دوستي مي‌گفت،به يكي از نمايندگان مجلس پنجم كه از قضا آن مجلس نيز مجلس محافظه‌كاران بود،از دست مجلس هفتم،مجلس نومحافظه‌كاران شكايت برده است و آن نماينده كه اتفاقا جايگاهي در ميان راست‌گرايان دارد،تنها به «لبخندي» بسنده كرده است.حقيقتا فكر نمي‌كنم چنين "نوادري" در تاريخ جهاني پيدايش پارلمان نظيري داشته باشند و از‌اين سبب شايد نام راه‌يافتگان مجلس هفتم به عنوان سمبلي از نتايج انتخابات فرمايشي در تاريخ ثبت شود.
البته شايد "مهدي كوچك‌زاده" حق دارد.شايد علم غيب دارد و مي‌داند "پدر و مادران ما" چه‌كاره هستند و به همين سبب هم از «خدا نمي‌ترسد.» براي كوچك‌زاده مي‌نويسم كه هم متاسفم و هم البته خوشحال.تاسف براي تو و خوشحالي براي ‌يك پيروزي در يك كل‌كل خانوادگي.متاسفم كه مجبورم و مجبور و مجبور بنا به دلايلي در هفته چندباري قيافه‌ات را تحمل كنم،چون حالم بد مي‌شود وقتي مي‌بينمت كه ناخودآگاه صحنه‌ي درگيري‌ات را با ‌ايرج جمشيدي،خبرنگار شرق به‌ ياد مي‌آورم،ذهن خنگ و بيكار و بي‌عارم ‌يادآوري مي‌كند كه در جمع خودمان،مخاطب قرارمان دادي و گفتي:«فاسد ،مزدور،خدا نترس،بي‌اعتقاد» و هزار و يك كوفت و زهرمار ديگر هستيد.مهدي كوچك‌زاده كه از نام و شهرتت بسياري چيزهاي ديگر روشن است،تا كنون ننوشتم اما اكنون مي‌نويسم.در سالي كه گذشت هشت‌ماهي بيكار بودم،خانه نشسته بودم و كانال تلويزيون عوض مي‌كردم و بي‌هدف روزها را مي‌گذراندم،پيشنهاد كار زياد بود اما انگار هيچ‌كدام‌شان نمي‌توانست مرا راضي كند چون بسياري از آنها آن نبود كه مي‌خواستم و بايد از آن مي‌نوشتم كه چندان اعتقادي به نوشتنش نداشتم.بي‌كاري و بي‌پولي را تحمل كردم تا چيزي ننويسم كه مخالف افكار و عقايدم باشد.انكار نمي‌كنم كه بسياري از ماها حتي خود من در قبال كاري كه مي‌كنيم،نيازهاي نه‌چندان زياد مالي خود را برطرف مي‌كنيم و از روزنامه‌نگاري به قول معروف "نان" مي‌خوريم اما تنها نان خوردن ملاك نيست.من اگر درسم را تمام كنم كه سال‌هاست اولويت هزارم شده است،بهترين موقعيت‌هاي كاري و مالي برايم فراهم است چه،دوستاني كه به عقيده‌ي خودشان پايه رشدشان در الكترونيك من بودم،هر كدام اكنون مديري و مسئولي در شركتي شده‌اند.مي‌توانيد سوابق مرا از دانشگاه‌هايي كه در آن درس خوانده‌ام و ميزان توانمندي‌ام را در رشته‌ي تحصيلي‌ام جويا شويد."مهدي كوچك زاده و ديگر راه‌يافتگان‌اين مجلس تاريخي"؛ما براي كاري كه مي‌كنيم پول مي‌گيريم اما من به شخصه و گمان نكنم كه ديگر همكارانم نيز براي آن‌چه كه به آن اعتقاد نداريم،پول مي‌گيريم.اين شماييد كه پا بروي انصاف گذاشته‌ايد،حق و ناحق را نمي‌بينيد و از مواهب بي‌نظير "نزديكي به قدرت" سود مي‌بريد،در عين ناشايستگي به مجلس مي‌رويد،حقوق ميليوني مي‌گيريد،فيش پايان‌سال‌تان «پنج ميليون» است و هزار و ‌يك مزاياي مالي و منفعت‌هاي اقتصادي ديگر از رهگذر صندلي‌هاي سبز رنگ نصيب‌تان مي‌شود كه اساسا مبلغ فيش حقوقي‌تان در برابرش قابل ناديده گرفتن است.
از رويي ديگر اما خوشحالم چه به نظرم آمده كه در‌يك كل كل قديمي‌ خانوادگي پيروز شده‌ام اگر چه بازنده‌اش چندان بروز نمي‌دهد.برنده "منم" و بازنده "مادرم" كه صبح و ظهر و شام را نماز به جماعت برگزار مي‌كند،«ولي‌فقيه»‌اش را از من كه پسرش باشم بيشتر دوست دارد و هربار كه مي‌نويسم تا چند روزي خانه آفتابي نمي‌شوم،مباد كه نفرين‌هاي بي‌ريشه‌ي مادرم دامانم را بگيرد.مادرم البته چون ‌اينترنت را «موجودي خرافي» مي‌داند،حتما‌اين سطور را نخواهد خواند اما خوشحالم كه يكي از راه‌يافتگاني كه او نديده و نشناخته تنها بر سر "اجماع در مسجد" به آنها راي داد،چنين پسرش و همكاران پسرش را «زنازاده» مي‌خواند،گستاخي مي‌كند و اتهام و افترا مي‌بندد.برخلاف هميشه كه بعد از گزارش‌ها و نوشته‌هايم در خانه آفتابي نمي‌شدم،اين بار سرافراز روزنامه را برداشتم،خانه آمدم و طوري آنها پخش كردم كه مادرم بتواند بخواند كه كوچك‌زاده‌ي مجلس‌شان،چگونه از "خجالت رايش" درآمده است.بيچاره مادر پنجاه ساله‌ي من كه هميشه مي‌گويم،«آن دنيا موهايت ‌يقه‌ات را مي‌گيرند و شكايت مي‌برند كه ما‌ يك دانه‌مان هم در تمام عمر ‌اين خانم رنگ هوا و آفتاب را نديديم».به رويش نياورد،من هم چيزي نگفتم كه مثلا «تحويل بگير كه راه‌يافته‌ي عزيزت چه گفته و چه كرده» اما حس كردم كه "فرو ريخت" در ‌يك آن.پيروزي بر تفكرات مادرم چه لذتي داشت،هر چند كه مي‌دانم ‌اين پيروزي اثري ندارد و باز همين چندي ديگر آن برگه‌ي اسمي‌ كه "چهارشنبه شب قبل از 27 خرداد" در مسجد دست‌شان مي‌دهند را مي‌رود و اول صبح جمعه روي برگه‌ي رايش مي‌نويسد.


ته‌نوشت2
راه‌يافتگان ‌يا نمايندگان:
در "ته‌نوشت" چند روز پيش از جرو بحثم با "مهدي" نوشته بودم و‌اين كه ديگر به من چه و از ‌اين به بعد ‌يك كاري مي‌كنم كه خودشان كيف كنند.اما لعنت به ‌اين رافت و عطوفت من كه باز فردا كه مهدي آمد و انگار نه انگار ديروزش مي‌خواسته مرا بزند،سلام و عليك كرد و من سرد جوابش را با ‌يك كلمه دادم،يك مقداري نرم شد.شبش هم كه براي "تيتر ‌يك" دعوتم كرد و تيتر پيشنهادي من هم شد اول،ديگر اساسا فراموش كردم كه ديروزش چه خبر شد و چه بزن بزني در شرف وقوع بود و من هم از روي عصبانيت نوشته بودم كه«به من چه از‌اين به بعد».خلاصه‌ اين‌كه «آن موعيد كه فرمود...» برفت از‌يادم و روز از نو روزي از نو.اما اتفاقات جديدي روز چهارشنبه افتاد.من كه از اول مجلس رفتنم دعوا داشتم كه «نمي‌روم» و «ولم كنيد بابا» و بعدش "تطميعم" كردند و شرط گذاشته بودم و هر كاري دوست داشتم با ‌اين بيچاره‌هاي مجلس بكنم،روز چهارشنبه براي مطالبم صحنه‌ي دلخراشي اتفاق افتاد.از گزارش روز سه‌شنبه از صحن مجلس،بسياري شاكي شده بودند و به‌ويژه كه هيچ‌كس‌ يادش نبود راه‌يافتگان چه لايحه‌ي مهمي ‌را رد كرده‌اند و من بطور ويژه رويش كار كردم و تيتر ‌يك هم زديم:«مخالفت مجلس با فعاليت سازمان‌هاي خيريه» كه حسابي "بعضي‌ها" را برافروخت آنقدر كه روز پنج‌شنبه "كيهان" طاقت نياورد و خيلي ناشيانه ‌اين گزارش را‌ يك جورهايي  به ‌يك جاهاي نامناسبي وصل كرده بود.اما از آنجا كه حرف حساب جواب ندارد،اين بعضي‌ها  نتوانسته بودند زياد به اصل گزارش گير دهند و زوم كرده بودند روي‌ «يك كلمه‌اي» كه "اعتقاد قلبي راسخ من" است و از اساسا از روزي كه ‌اين مجلس تشكيل شده است هميشه در مورد افرادش به كار برده‌ام؛«راه‌يافتگان» و ‌اين دليلي بود كه زوم كنند روي گزارش.اين از‌يك سو،از‌يك سوي ديگرش هم برخي احمق‌هاي اتاق فكر كه از روال روزنامه راضي نيستند و انتظار دارند ما "بولتن هاشمي" دربياوريم،گير داده بودند كه ‌اينها با‌اين كارها‌شان روزنامه را تحت‌تاثير قرار مي‌دهند و فلان و بهمان.اينها همه سببي شد كه همه‌ي راه‌يافتگان گزارش چهارشنبه تبديل به «نمايندگان»!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شود آن هم به طرز ويژه‌اي.اين "احسان مهرابي" خدانيامرز كه اميدوارم هر چه زودتر از هستي ساقط شود،وقتي حروف‌چيني گزارش تمام شده بود،به تايپيست فرمود كه با ‌يك «دستور كلي(Replace All) همه راه‌يافتگان بشوند نمايندگان» و والسلام.خدا ازش نگذرد،هم از احسان و هم از "تكنولوژي" كه‌ اين ابزارهاي خطرناك را در اختيار "قدرت متحجر" قرار مي‌دهد.شما فرض كنيد اگر دستور كلي نبود،من حداقل صد جايش نوشته بودم راه‌يافتگان،اولا احسان و مهدي حال نداشتند كه بيايند‌ اين‌همه راه‌يافته را توي صفحه بكنند نماينده،دوما اگر هم مي‌خواستند صفحه‌بند مي‌گرفت مي‌زدشان!!!،بويژه صفحه‌بندهاي توسعه كه‌ يك الف اضافه‌ يا كم نمي‌كنند و كلي غر مي‌زنند.بنابراين اگر تكنولوژي Replace All نبود اساسا حتي به قيمت توقيف روزنامه هم عناصر معلوم‌الحالي چون احسان و مهدي نمي‌توانستند به اهداف شوم و پليد خود نائل شوند.به هر حال من كه غر زدم و دعوا كردم،به من هم گفتند ننويس راه‌يافته كه مي‌نويسم و چاره‌ي ديگري هم ندارند چون‌ يا نبايد بنويسم و به تلكس بسنده كنند و ‌يا هي بروند دستور كلي بدهند و من هم از‌اين به بعد ‌يك طورهايي مي‌نويسم راه‌يافته كه دست كم بعضي‌هايش از تيغ  Replace All موفق به فرار شوند و باقي بمانند.آخرش هم‌ يا به ‌اينجا مي‌رسد كه راه‌يافته "نهادينه" مي‌شود و ‌يا نمي‌شود كه من سريع بهانه‌ام جور مي‌شود كه ديگر نروم مجلس راه‌يافتگان و تازه كلي هم غر بزنم.به هر حال اگر كس بيكاري پيدا مي‌شود كه توسعه و گزارش‌هاي مرا از مجلس بخواند،خودش لطف كند و شعور به خرج دهد،هر جايش كه راه‌يافته‌ها گير Replace All  افتاده بودند را درست بخواند؛اينها همه راه‌يافته بودند كه به زور قدرت و ضرب تكنولوژي نماينده شده‌اند.«فارسي را پاس بداريد و زين پس به جاي كلمه مبهم نماينده بخوانيد راه‌يافته».


 
روز اول در ميان راه‌يافتگان
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٦  

 

پيش از اين و در روزهايي كه مجلس ششمي ‌داشتيم برآمده از آراي ملت ايران،گه‌گاهي به پارلمان مي‌رفتم،روزهايي در تحصن و چند باري براي گفت‌و‌گو با نمايندگان.اما از روزي كه مجلس «راه‌يافتگان» تشكيل شده بود،به ‌يك حس غريب سعي مي‌كردم نه‌تنها از نمايندگانش كه از ساختمان تازه‌اش نيز فاصله بگيرم كه نزديكي با راه‌يافتگان مجلس هفتم نقطه‌ي چندان روشني در كارنامه‌ي افراد محسوب نمي‌شود!اي دريغا اما از چرخش روزگار كه سرانجام مرا اينك به مجلس راه‌يافتگان كشانده است،آن هم نه براي چند باري كه دست‌كم براي مدتي.
ديروز پس روزها دعوا و كشمكش و قال گذاشتن بچه‌ها،به زور تهديد و تطميع و التماس و خواهش به عنوان "خبرنگار پارلماني" به ساختمان هرمي‌ شكل بهارستان رفتم تا از جلسات راه‌يافتگان گزارش و خبر تهيه كنم.قرعه‌ي اقبال تيره‌اي است چه،پيش از اين هم همواره‌ يك نيروي گزير از حوزه داشتم،هم كارهاي خبري كسل‌آور را هميشه "چيپ" مي‌دانستم و هم از همه مهمتر بايد تا مدتي كه آنجايم با كساني سر و كله بزنم كه شاهكارهاي خلقت و از نوابغ حاكميت ايرانند!ديروز كه روز اول كاريم در حوزه‌ي مجلس بود،يكي از دستورات كار مجلس اختصاص به طرحي آبكي و غيركارشناسي با نام «الزام دولت به دستيابي به فناوري صلح‌آميز هسته‌اي»داشت.البته گزارشش را نوشتم كه مي‌توان در توسعه‌ي امروز خواند،فكر مي‌كنم براي كار اول گزارش خوبي از آب درآمده اما حقيقتا حضور در ميان راه‌يافتگان به جهاتي جالب و چشم‌نواز است.
در منظر اول در مجلس هفتم ايران كه خود را «خدمت‌گذار» مي‌خواند،اساسا خدمت‌گذاران! هيچ كدام به بحث و مذاكراتي كه صورت مي‌گيرد توجهي ندارند،يكي با موبايل صحبت مي‌كند و ديگري به ديد و بازديد مشغول است.آن ‌يكي خدمتگزار محترم معركه گرفته و‌ يكي هم پيدا مي‌شود كه احتمالا جاي بهتري از صحن علني براي خوابيدن و رفع خستگي پيدا نكرده است.بي نظمي‌ در صحن علني مجلس هفتم واقعا صحنه‌اي ديدني را بوجود مي‌آورد كه گاه اين بي‌نظمي‌ تا آنجا پيش مي‌رود كه مثل ديروز صداي رياست مجلس را درمي‌آورد.
ساعت نمايشگر تعداد افراد هم كه ‌يك سوژه‌ي جالب توجه است.اين كنتر گمان كنم كه در هر دقيقه بيش از پنج،شش بار تغيير مي‌كند و پركارترين چيزي است كه در مجلس پيدا مي‌شود،بيچاره.يكي مي‌رود بيرون،يكي مي‌آيد،يكي كارت مي‌زند و آن‌يكي نمي‌زند و نمايشگر تعداد افراد حاضر لحظه‌اي آرام نمي‌گيرد.احتمالا در صندلي‌هاي مجلس جديد،استكبار جهاني و خير نديده ميخي،سيخي و چيزي از اين دست كار گذاشته است كه نمايندگان لحظه‌اي در جايگاه خود‌ يافت نمي‌شوند.
نكته‌ي قابل توجه ديگر،خود برخي از نمايندگان مجلس هفتم هستند.آشنايي به قانون برخي راه‌يافتگان كه قرار است مثلا قانونگذاري كنند،اساسا در سطح ابتدايي و كتب تعليمات اجتماعي دوران راهنمايي مدرسه باقي مانده و رشد چنداني نداشته است.آنها كه اينها را براي مجلس دست‌چين و گل‌چين كرده‌اند،يك مقداري در حق دوستان كم‌فروشي كرده‌اند كه البته شايد در خيل آن‌همه كار فراموش‌شان شده،اما هر چه هست،لازم بود كه براي اين نمايندگان دوست‌داشتني ‌يك‌دوره كلاس فشرده‌ي آشنايي با قانون،نحوه‌ي قانون‌گذاري و همچنين «چگونه راي دهيم؟»بگذارند تا دوستان نشسته! بر صندلي‌هاي سبز رنگ سابقا قرمز دچار سردرد حاصل از سردگمي‌ نشوند.شما كه اين‌همه كار كرديد تا دوستان به مجلس راه‌ يابند،ردصلاحيت كرديد،دعوا نموديد،بن پخش كرديد،تبليغات پرحجمي ‌را تدارك ديديد و بالاخره از گل آفتاب‌گردان عزيز و شعارهاي بي‌صاحب جنبش اصلاحي كه كلي خرج فرموديد،برگزاري‌ يك دوره كلاس فشرده كه از همه الزامي‌تر بود،براي اين عزيزان را چرا فراموش كرديد؟
البته نكات ديدني مجلس هفتم به همين جا‌ها ختم نمي‌شود.به طور مثال جديدا اعضاي هيئت رئيسه و روساي كمسيون‌هاي مختلف "‌شان" تازه‌اي پيدا كرده‌اند.اين عزيزان به خبرنگاران افتخار نمي‌دهند پاسخگوي سوالات‌شان باشد و در مجلس تازه اين مخبران كميسيون‌ها هستند كه وظيفه‌ي سر و كله زدن با خبرنگاران را بر عهده دارند.اين البته شايد از وجود يك موهبت در مجلس است،به نام "درب پشتي" كه همه از طريق آن خارج مي‌شود تا خبرنگاران منحوس بدتركيب كه شبيه فرشتگان نهي و منكر هستند را رويت نكنند،خدا معمار اين ساختمان را بيامرزاند كه درب پشتي را ساخت!همينطور اين كه راه‌يافتگان بعضا صحن مجلس را با ميدان «نبرد حق عليه باطل»اشتباهي مي‌گيرند،جوزده مي‌شوند و «مر گ بر آمريكا» و انگليس و هر چيز ديگري كه دستشان بيايد را فرياد مي‌زند،خود نكته ديگري است.از نكات ديگر مجلس خدمت‌گذاران ‌يكي هم ‌يك سري معلم و بازنشسته‌اند كه هر روز به هواي خدمت‌گذاري راه‌يافتگان جلوي درب مجلس براي رسيدگي به حقوق و مطالبات‌شان صف‌آرايي مي‌كنند اما راه‌يافته اي را نمي‌يابند كه حس خدمت‌گذاري‌اش شكوفا شود و پاسخ درستي به آنها دهد.
قسمت كنترل هم البته خود به تنهايي ماجرايي مفصل و جالب است.نه‌تنها ميهمانان نمايندگان و كه خبرنگاران ثابت مجلس نيز مجبورند موبايل و كيف خود را تحويل دهند،در حالي كه در مجلس ششم از تحويل دادن موبايل و كيف و امثالهم خبري نبود.احتمالا عزيزان مجلس هفتم از پيشرفت تكنولوژي چندان خرسند نيستند و مي‌ترسند موبايل‌هاي جديدي كه از عكس و فيلم‌برداري و بولوتوس و ... همه‌كار مي‌كند،اين توانايي را داشته باشد كه دست به كارهاي غيرانساني و غيراسلامي‌ بزند!!!حالا خدا را صدهزار مرتبه شكر كه به مدد گيت‌هاي حفاظتي و مقادير متنابهي مبادي كنترل در مجلس،اجازه مي‌دهند كه ما لباس‌هاي‌مان را با خود ببريم.
اين‌چنين از ديروز من مي‌توانم شاهد ماجراهاي جالبي باشم كه در مجلس محافظه‌كاران و نو‌محافظه كاران مي‌گذرد.ماجراهاي ديدني و روايت‌كردني كه اگر تصميم به ادامه كار خبري در مجلس داشتم حتما از نوشتنش دريغ نخواهم كرد.ديدني‌هاي اين مجلس فراوان است،به من كه‌ "يك روز در ميان راه‌يافتگان" حسابي خوش گذشت.


***

ته نوشت:
ماجراهاي تيتر امروز:
تيتر ديدني امروز توسعه،«مجلس‌هاشمي‌ را تاب نياورد» از بركات ذهن فعال و سيال "مهدي" است و شما آن را مي‌توانيد كه در صفحه‌ي اول روزنامه مشاهده بفرماييد،در حالي كه مطلبش را در انتهاي صفحه‌ي دوم خواهيد خواند و مطلبي كه زير تيتر‌ يك آمده،اساسا ارتباطي با تيتر شاهكار!توسعه(از لحاظ خبري و از لحاظ زيبايي)ندارد!سردبيران محترم روزنامه‌هاي جهان و بويژه سردبيران روزنامه‌هاي لوموند،فيگارو،گاردين،نيويورك‌تايمز،الشرق‌الاوسط و جامعه‌ي خدا بيامرز؛«اگر بلد نيستيد صفحه‌‌ي يك ببنديد و ‌يا از صفحه‌هاي ‌يك تكراري خود خسته شده‌ايد،به دوستان ما در توسعه مراجعه كنيد،با جديدترين متد صفحه‌ي ‌يك بستن و تيترهاي فراموش‌نشدني البته با كمي ‌مزه‌ي ‌هاشمي».
فارغ از اين بحث‌ها اما خداييش در ماجراي درپيت شدن تيتر ‌يك امروز روزنامه كمي ‌تا قسمتي من و مقدار زيادي شعور دوستي مقصر بود.من طرفدار تيتر شدن بيانيه "ميرحسين موسوي" بودم كه "مريم شباني" گزارشش را نوشته بود و مهدي و "احسان" هم طرفدار تصويب طرح «الزام دولت به دستيابي به فناوري صلح‌آميز هسته‌اي» در مجلس و گزارش من از صحن علني،تا اينجا اساسا تيتر ‌يك امروز روزنامه محلي از اعراب نداشت تا آن كه صفحه‌ي "ده" لعنتي روزنامه براي رفع اشكال به دست‌مان رسيد و من با حذف اسم ‌يكي از "احمق‌هاي اتاق فكر" از پاي مطلبي سرآغاز دعوايي شديد را فراهم آوردم.ميان من و مهدي بحثي در گرفت و اين بحث تا جاهاي باريكي پيش رفت كه اگر احسان نبود،معلوم نيست اين جاهاي باريك به كجاها ختم مي‌شد.نتيجه‌ي اين بحث اين شد كه مهدي از اختيارات شخصي‌اش استفاده كرد و براي اين كه حال مرا بگيرد،تيتر ‌يك را به ‌هاشمي‌ اختصاص داد.حالا من هم تصميم تازه اي دارم تا حسابي بعضي چيزها روشن شود.هنگامي‌ كه شعور دوستان در همين حد است كه سر مسائل شخصي،حيثيت روزنامه را زير سوال مي‌برند،چرا بايد اينقدر براي مهم مسئله مهم باشد.از امروز من هم بي‌خيالي طي مي‌كنم تا هر كاري كه خواست انجام دهد،آخرش روشن مي‌شود،من ضرر مي‌كنم‌ يا روزنامه و دوستان.


 
آخرين قمار هاشمي
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٢  

 

هاشمي‌ رفسنجاني بنا بر پيش‌بيني‌هايي كه مي‌شد كرد،به ميدان آمد تا دوباره‌ انتخاباتي تازه را تجربه كند.بيانيه‌ي بلند بالاي او كه تني چند از روزنامه‌نگارانش! آن را تهيه كرده بودند البته بيش از تعارفات و حرف‌هاي نچندان تازه چيز بارزي نداشت و من در نهايت نفهميدم كه هاشمي ‌از «يكدست شدن حاكميت» نگران است يا از «حضور نظاميان» و براي اين آمده ‌است كه «ساختار سياسي ايران» را نجات دهد يا "جايگاه رياست جمهوري آن" را و يا از «نيامدن چهره‌اي كه در نظر وي مناسب براي رياست جمهور ملت ايران باشد»،مجبور به «نوشيدن داروي تلخ» شده‌است!صحبت‌هاي كوتاه ساعاتي پيش او هم در وزارت كشور البته چيز چندان تازه‌اي را عرضه نكرد و تا اينجاي كار هاشمي‌ رفسنجاني جز نامي ‌كه خاطراتي نچندان خوش را براي مردم و ما تداعي مي‌كند،چيز جديد،محيرالعقول و نكته‌اي مناسب و فراخور حال اين زمان ارائه نداده ‌است چه او بطور طبيعي پيش از ثبت نام ماه‌ها به بازي زيركانه‌ي «آمدن و نيامدن» مشغول بود كه در هنگامه‌ي ترديد چيز تازه‌اي ارائه نمي‌شود و البته تازه دو روزي است كه وي رسما به صف كانديداها پيوسته ‌است و ناگفته روشن است كه دو روز مجال اندكي براي نشان دادن رويي تازه ‌است.هاشمي‌ البته ديروز وعده داده ‌است كه بزودي در يك كنفرانس مطبوعاتي «جامع» پاسخگوي خبرنگاران مشتاق باشد و من حداقلي اميد دارم كه‌ اين كنفرانس مطبوعاتي شومني تازه نگردد،خبرنگاران داخلي و خارجي‌اش را گزينش نكنند،سوالات از پيش تعيين شده نباشد و البته وقت نيز كم نيايد! تا رئيس تشخيص مصلحت فرصت رويارويي مستقيم و بي‌پرده با افكار عمومي‌ بي‌رحم ايران را داشته باشد.
اما هاشمي ‌چه با چهره‌اي تازه كه نزديكانش در تلاشند تا آن را بيافرينند و چه با همان چهره قديمي ‌كه ما مي‌شناسيم و دست‌كم به گمان من تغييري نكرده‌است،با حضور در انتخابات ناخودآگاه سرنوشت و حيات سياسي خود را به دست "آزموني نامعلوم" سپرده‌است.او اگر نمي‌آمد،احتمالا در پست رياست تشخيص مصلحت روزهاي آرامي‌ و بي‌تاثيري را مي‌گذراند چه،با يكدست شدن نظرات مجلس و نگهبانش و ايجاد يك تعامل جالب ميان برخي نهادها اساسا ديگر چندان نيازي به رجوع به دفتر جناب هاشمي ‌در مجمع تشخيص نمي‌شد و اعضاي اين نهاد هم با فراغ‌بال بيشتري مي‌توانستند دوران كهنسالي خود را به ‌استراحت بپردازند.علاوه بر اين هاشمي ‌رفسنجاني اگر مي‌توانست از سوداي جامه جذاب رياست جمهوري بگذرد،شايد ديگر هرگز روزهايي را شاهد نبود كه زير هجمه‌اي شديد يا بايد سكوت مي‌كرد و يا بايد سخن مي‌گفت كه ‌اولي به بهاي خرد شدن خود تمام مي‌شد و دومي‌ به قيمت خرد شدن ساختار.او اگر نمي‌آمد شايد تا سال‌ها سال بعد ديگر كسي نمي‌پرسيد كه تعديل اقتصادي او مثبت بود و يا منفي و هاشمي‌ در قبال چه ‌امتيازاتي توانست اختيار وزارتخانه‌هاي اقتصادي را در زمان رياست جمهوري‌اش در دست داشته باشد.همچنين شايد هيچ‌كس ناگهان يادش نمي‌آمد كه دوران به رياست جمهوري رسيدن او همراه با اوج‌گيري و قدرت‌يابي روزافزون باند سعيد امامي ‌مرحوم بود كه پس از آن سال‌هاي پركاري را گذراند!
اما اينك كه ‌او دوباره آمده ‌است،گويي هيچ‌چيز از يادها نه كه نرفته كه "زنده" شده ‌است.هاشمي ‌كنون در ماه عسل شيرين پس از اعلام رسمي‌ نامزدي‌اش قرار دارد اما اين ماه عسل را پاياني خواهد بود زودهنگام.او پذيرفته‌ است كه نامزد اين انتخابات شود پس اينچنين تلويحا قبول كرده و اگر نكرده كه بايد بپذيرد،پاسخگو باشد،در قبال كارنامه‌اش،رفتارش و عملكردش.هاشمي ‌رفسنجاني ناخواسته و ناخودآگاه "قفل رمزگشاي" بسياري از مواردي است كه در ذهن ملت ايران به شكل يك "معما" بدل شده‌اند.بارزترين اين معماها البته موضوعي است كه‌ اساسا هاشمي ‌با آن،طرحش و بازشكافي‌اش مشكلي ديرين دارد؛«قتل‌هاي زنجيره‌اي» همان چالشي كه در انتخابات مجلس ششم دامانش را گرفت و زمينش زد.اينچنين هاشمي ‌آمده ‌است اما گرچه همراهانش بشدت در پي ساختن فضايي هستند كه پاسخگويي هاشمي‌ در مورد موضوعاتي مبهم و مهم را نطلبد و از كنار اين مسايل مبهم راحت بگذرد،ليك نمي‌تواند قفل بر اسرار نهان دوران رياست جمهوري‌اش زند كه ‌اگر زند،"بازنده" ‌است.او كه مي‌آيد،با هر ترفند و حربه‌اي كه در نظر گيرند تا از پاسخ به پرسش پيرامون ماجراهايي در امان باشد،باز هم نخواهد توانست از نگاه نافذ منتقدان مستقل و ديرينش بگذرد و دگربار با نعل و ميخ زدن سوالات مكتوم ملت ايران را بي‌پاسخ گذارد و ناديده گيرد.اين جبر زمان است كه بايد هاشمي‌ اگر پذيرفته كه كانديداي اين انتخابات شود،بايد اين را هم بپذيرد كه همه گذشته‌اش را پاسخ دهد و شفاف سازد.
اينچنين به گمانم اين "قمار آخر" كهنه‌كار سياست ايران،هاشمي‌ رفسنجاني در 74 سالگي است.هاشمي ‌با شركت در اين انتخابات در حقيقت به ريسكي تن داده كه هرگز پيش از اين نمونه‌اش در كارنامه ‌او ديده نمي‌شد.اين انتخابات تعيين تكليف "سرنوشت غايي" اوست،كسي كه سال‌ها بر مسند رياست‌هاي مختلف نشسته ‌است اما دست بازي سياست دگر بار براي ميز رياستي ديگر او را ناخواسته به ‌يك عرصه «گنگ و ناشناخته» كشانده‌ است.هاشمي‌ نمي‌تواند چون زمستان 78 سوالات منتقدان مستقلش كه واگويه‌ي معماهاي ذهني يك ملتند را بي‌پاسخ گذارد چه،اين ناديده گرفتن به شكستش در اين انتخابات و حذف شدن بي‌رحمانه‌ از صحنه‌ي سياست ايران منتهي مي‌شود و او البته ‌اگر بخواهد اين بار آنچنان كه همراهانش تبليغش را مي‌كنند،پاسخگو باشد،راي كسب كند و به ناچار شفاف شود،در برابر چيزهايي قرار مي‌گيرد كه مدت‌ها كه سال‌ها هزينه‌هاي گزافي را براي حفظ آنها پرداخته بود.اين انتخابات قمار آخر اوست كه چون بسياري از چيزهاي ديگر "تكليف" اين سياست‌ورز را نيز روشن مي‌كند.هاشمي ‌در اين انتخابات يا "بازآفريني" مي‌شود و يا به حذف بي رحمانه ‌از صحنه سياست ايران تن خواهد داد اما انتخاب با خود اوست.

***


ته‌نوشت:
هجمه‌ي ناجوانمردانه:
دلم براي نوشتن يك پست تر و تميز تنگ شده بود،حسابي اما براي نوشتن "ته‌نوشت" سوژه‌ي جالبي نداشتم.ديشب مي‌خواستم از "مجتبي سميع‌نژاد" بنويسم كه بعد فكر كردم ديدم اساسا ماجراي مجتبي نيازمند يك مطلب جداي ديگر است كه بزودي مي‌نويسم.پس ته‌نوشت امروز بي‌سوژه ماند و تنها چند تا نكته ته‌نوشت امروز شد و بس.
اول؛از "سولماز" و فراري‌اش ممنونم كه حسابي زيرآب صداي مرا زده‌است.«فاجعه زيست محيطي» البته نكته تازه‌اي نيست سولماز جان،يك مقداري به IQ دست‌نخوره‌ي آكبندت فشار بياور،سوژه‌هاي جالبتري كشف كن.البته سولماز تهديد كرده كه ‌اگر جوابش را بدهم،حسابي دست به‌ افشاگري‌هاي خطرناك بزند،من توصيه مي‌كنم كه نزند!
دوم؛"آرش عزيز" كه جواب ته‌نوشت قبلي را داده‌است.البته ‌او هم در اين موج هجمه‌ي ناجوانمردانه عليه صداي من،سهيم شده و حنجره‌ي فوق‌العاده مرا مورد لطف قرار داده‌است.نكن آرش؛تخريب چيز خوبي نيست و بعد از اين هم،اين كه نوشته‌اي:«مي‌ترسم ماجراي رفتن ما هم مانند رفتن خاتمي ‌بشود»را تا چند روز ديگر "نقض" مي‌كنم تا درك كني كه ‌اگر من جاي خاتمي ‌رئيس جمهور مي‌شدم،نه تنها انتخابات مجلس هفتم را برگزار نمي‌كردم كه همان اوائل مي‌رفتم پي‌كار فرهنگي و فكري چون از همان اولش مي فهميدم اين‌كاره نبوده‌ام،زوركي كه نيست آقا.
ماند نكته‌ي سوم؛"ترانه پوستچي" كه آن اوايل كه در فني توسعه بود خط شاهكار و موزه‌اي من را تحمل مي‌كرد و وقتي به تحريريه‌ آمد،مانند مابقي بچه‌ها،صدايم را.ترانه؛انصافا براي خط و صداي من كه‌ از روزنامه نرفتي؟يك چيز ديگر؛از دروغ‌هايي كه در مورد من تحويل ملت دادي،يك مقداري خجالت بكش.البته مي‌گويند "شرك سبز رنگ" هم «مهربان» بود،شايد من و شرك وجهه تشابهات بيشتري هم داشته باشيم اما اين دست مشابهات را اساسا تكذيب مي‌كنم.


 
جنشواره‌ي بي‌خاصيت
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۸  

 

حتي ‌انتخابات ‌هم نتوانسته بود سببي باشد براي ‌اينكه "نمايشگاه مطبوعات" رونقي گيرد.ازنمايشگاه‌گردي روز پنج‌شنبه ما اين حاصل شد كه روزنامه‌ها آنقدر بي‌ارزش شده‌اند و بي‌مخاطب كه‌ اين نمايشگاه سالانه‌ هم بارزترين خاصيتش و بيشترين كاربردش ديدار دوستان روزنامه‌نگار است و مجالي براي تازه كردن رفاقت‌هاي قديمي.روز پنج‌شنبه ما در نمايشگاه ‌هر چه ديديم روزنامه‌نگار! بود و بس و كسي كه مخاطب‌مان باشد را پيدا نمي‌كرديم.خلوت‌تر و ساكت‌تر از سال پيش و اين نشاني ‌از آن شايد باشد كه‌ هر سال كه ‌مي‌گذرد،سالي بهتر از سال پيش‌روي‌اش براي مطبوعات است.البته دوستاني كه ‌اينروزها سري به نمايشگاه زده بودند،مي‌گفتند اوضاع كمي‌ بهتر از روزهاي گذشته بوده‌ اما اين تنها در حد يك دلخوشي باقي خواهد ماند.
سوت و كوري،بي‌رمقي و ناكارآمدي ‌اين سه غرفه‌اي كه روزهايي در سال‌هاي 77 و 78 نمايشگاه كتاب با آنهمه سابقه و اعتبار را آشكارا تحت تاثير قرار داده بودند،واگويه‌ي تلخي ‌است از اينكه مطبوعات ما را شايد "دمي ‌مسيحايي" نيز به دوران پرشكوه عصر طلايي مطبوعات بازنگرداند.روز جمعه كه بحثي با دوستان در گرفت،يكي(احسان) عقيده داشت كه«دوم خرداد آنقدر از مايه مطبوعات ما كشيده كه ديگر رمقي براي جرايد باقي نماند و نتيجه‌اش اين است كه ضرر پديده‌اي به نام دوم خرداد بيشتر از سودش براي مطبوعات بود.»من البته ‌اين تحليل را نمي‌خواهم و يا نمي‌توانم قبول كنم چه،حتي در بدبينانه‌ترين حالت و حتي ‌اگر بخواهيم سهوا و عمدا دستاوردهاي مطبوعات در سال‌هاي 76 تا 78 را ناديده  بگيريم،باز‌هم نمي‌شود انكار كرد كه‌ اين پديده دست‌كم فايده‌اش سربرآوردن نسل تازه‌اي‌ از روزنامه‌نگاران جوان و خلاق بود كه جاني‌ تازه به پيكره‌ي "فرتوت و فسيل شده‌ي ژورناليسم" در ايران بخشيد اما با اين وجود نمي‌شود حسرت نخورد كه چه فرصت‌ها و روزها و لحظاتي ناب براي ژورناليسم در ايران از ميان رفت. اشتباه ‌از‌هر كه بود،سياستمداران قدرت‌طلب،روزنامه‌نگاران شيفته شده،روزنامه‌هاي مسخ شده و يا قدرت به‌ هراس افتاده،فرصتي كه‌ از رهگذر دوم خرداد براي روزنامه‌ و روزنامه‌نگاران بوجود آمده بود،از ميان رفته ‌است و از آن‌همه دستاورد امروز‌هيچ نمانده ‌است،البته به جز مشتي روزنامه‌نگار شده در رهگذر آن فضا كه ‌اكنون سردرگم‌اند و البته چندان حال امروزشان تعريفي ندارد.
نمايشگاه‌امسال ‌هم چون سال گذشته ‌است و نمايشگاه سال گذشته‌ هم چون سال پيش‌تر از خود كه حتي بدتر از يكديگر.شور و حالي كه بايد باشد،نيست،غرفه‌هايي كه بايد محل مجادلات جدي ميان روزنامه‌نگاران و خوانندگان شوند،نمي‌شوند و نمايشگاهي كه‌ هر سال بايد نمايانگر تكامل بيشتري در مطبوعات ايران گردد،نمي‌گردد.اينچنين تنها دستاورد نمايشگاه،ديدار با دوستان است و تجديد رفاقت‌هاي پيشين و اين قصه به گونه‌اي جالب كنايه به خود مطبوعات دارد؛روزنامه‌هايي كه تنها از سر بيكاري براي دلخوشي منتشر مي‌شوند و نه براي‌هيچ چيز ديگر.


***

ته نوشت:
نوشتن از توسعه:چندي پيش كه دوستي يك Commite برايم گذاشت و از توسعه و‌ هاشمي ‌و اين چيزها نوشت،دقيقا شبيه به‌ آن چيزهايي كه چندي پيش‌ترش براي روزبه‌ هم نوشته بود،تصميم داشتم كه رسما بنويسم من نه تنها با‌هاشمي ‌مخالفم كه ‌از‌هر چه ‌اتاق فكر است،حالم به‌هم مي‌خورد،‌هرچند براي برخي دوستانم اصولا كه بنا به تحليل‌شان يا چيز ديگري كه به من و ماها مربوط نيست،آنجا دارند براي‌ هاشمي‌ كار مي‌كنند،احترام قائلم و دوستم ‌هم مي‌مانند،هرچه كه پيش آيد. همينطور مي‌خواستم پاسخ دهم كه آان دوست عزيز و آن دوستان ديگري كه فكرهايي در مورد توسعه مي‌كنند،حتما روزنامه ‌را در سه ماه‌اخير نخوانده‌اند كه نمي‌گويم اصلا ولي‌از خيلي‌ها خيلي كمتر براي‌ هاشمي ‌نوشته و تبليغات كرده ‌است و ما بيشتر از بقيه در اين مخمصه‌ي ‌انتخابات بي در و پيكر "حرفه‌اي" فكر كرده‌ايم و نوشتيم و خيلي چيزها‌ هم منتشر كرده‌ايم كه خيلي‌ها اساسا فكر انتشارش از ذهن‌شان نگذشته ‌است.نشد كه نشد و ننوشتم كه ننوشتم تا به ‌امروز كه‌ اتفاقات و شايعات جديدي پيش آمده‌است،تا به‌ امروز كه‌ "آرش عزيزم" كه دوستش دارم از روزنامه ‌خداحافظي مي‌كند و مي‌رود و در سايتش‌ هم مطلبي مي‌نويسد بشدت قابل دفاع و بسيار تامل برانگيز.به آرش و كاري كه كرده‌است،انتقاد دارم كه ‌امروز قرار است بنشينيم و حرف بزنيم چون معتقدم در اين سه ماه من و آرش و احسان و بقيه بچه‌هايي كه با‌ هيچ زحمت كشيديم تا توسعه نه به ‌اعتقاد خودمان كه به ‌اذعان دوستان جاي خود را به عنوان يك روزنامه ‌نه خوب كه قابل خواندن حداقل باز كرده‌است، "ما" شده‌ايم و از اين منظر‌هر حركت فردي‌اي به مثابه‌ آنست كه خود را تافته‌اي جدا بافته كرده‌ايم و ديگران را از پيش متهم به قبول خيلي چيزها.امروز مي‌نويسم‌ هم براي مخاطبان اين وبلاگ،هم براي خوانندگان توسعه،هم براي دوستانم و‌هم براي‌ آرش دوست‌داشتني،اگر روزنامه ‌بخواهد آن شود كه‌ اينروزها خبرش‌ همه جا پيچيده و اگر قرار است بولتن درآوريم آنهم براي كسي كه دست‌كم آرش و دوستان مي‌دانند اساسا از منظر ديدگاه خودم و نه ‌از منظر حمايت از نامزد ديگري،معتقد به ‌او نيستم،نه من كه خيلي‌ از بچه‌هاي "توسعه‌ي كنوني" را مي‌دانم كه نمي‌مانند در بولتن‌نامه.من‌هرگز اهل دفاع از خود و كارهايي كه‌ انجام داده‌ام،در‌هيچ يك از امور زندگي و نه تنها در عرصه‌ي روزنامه‌نگاري نبوده‌ام،هرگز‌هم نخواسته‌ام كه خود را به كسي يا كساني حتي نزديكانم و دوستانم ثابت كنم.اين يك عادت شخصي ‌است كه‌ اساسا برايم مهم نيست "كه" در موردم "چه" فكر مي‌كنند و چگونه ديگران در مورد من،رفتارم و گفتارم مي‌انديشند،حتي ‌اگر اين كه،پدر و مادر و برادر و خواهر و دوستانم باشند چرا كه ‌اعتقاد دارم وجداني ‌هست و اگر‌هم نباشد جايي ‌هست كه ‌همه‌ي‌مان روزي بايد پاسخ حرف‌ها و فكرهايي را كه كرده‌ايم،بدهيم و مسئوليت رفتار و گفتارمان را بپذيريم.
اما اينجا نه براي دفاع از خود و كاري كه كرده‌ام كه ‌از براي روشن شدن خيلي مسائل،يكبار براي‌ هميشه مي‌نويسم و اميدوارم كافي باشد كه من و اگر دوستان صلاح بدانند ما،در توسعه،در اين سه ماهي كه آنجا بوده‌ايم ‌هيچ كاري برخلاف عقيده‌مان نكرديم و شرط‌مان ‌هم اين بود كه مستقل بمانيم تا آنجا كه مي‌شود و اگر نشد از ما انتظاري نداشته باشند.اينروزها البته ‌از اين دري‌وري‌ها خيلي‌ها مي‌بافند اما اگر كسي باشد،منصف و عملكرد ما را ببيند و بخواند در اين مدت،پي مي‌برد كه‌ اساسا ما دقيقا آنگونه توسعه را اداره كرديم كه بايد،بدور از‌هرگونه ‌اضافه‌كاري در تبليغ براي كسي و يا تلاش براي دفاع از يك شخص خاص.به قول مهدي ما در توسعه بايد به‌ يك تعامل مي‌رسيديم كه گويي رسيده بوديم چرا كه عقايد در توسعه "متكثر" بود،مهدي‌ از‌هاشمي‌ دفاع مي‌كرد و آرش از معين،مسعود معتقد به راي‌ دادن به ‌يزدي در صورت تاييد صلاحيت بود و من به ندادن راي بصورت كلي و دادن راي در شرايطي خاص نظير تاييد صلاحيت يزدي و محقق شدن فاكتورهايي محال و روزبه ‌هم تقريبا به ‌همين نظرات نزديك بود،احسان هم که زياد وضعيتش روشن نيست!
مي‌ماند حرف آخر،بويژه براي‌آرش؛آرش جان دوست دارم بازگردي و اگر قرار شد كه برويم،همه با‌هم مي‌رويم.انسان‌ها مي‌توانند كمي ‌تحمل كنند و بكوشند از اتفاقاتي كه دوست ندارند،جلوگيري شود.مطمئن باش نه من مي‌توانم در بولتن‌نامه‌اي كار كنم و نه تو و نه خيلي‌هاي ديگر. اين روزها‌ هم كه‌ اين مشكلات بوجود آمد،از براي مسايلي بود كه ‌اكنون وقت بازگويي‌اش بطور عمومي ‌نيست و شايد اگر اهدافش به سرانجام رسيد،روزي بتوان نوشت كه چه شد كه آن تيتر مورد انتقادت با آن وضعيت در روزنامه ‌جا گرفت.عزيزم كمي ‌فرصت بده و بعد ‌همه با‌هم تصميم مي‌گيريم.


 
از آزادي مي‌نويسيم!؟
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٤  

 

آزادي يك "مفهوم" است،مفهومي به پهناي يك روزنامه،يك جامعه،يك كشور و البته يك جهان.همه آزادي دارند؛‌حتي روزي براي آزادي،براي آزادي خود‏،ديگران،جامعه‌شان،پاسداران اجتماع‌شان،سرزمين‌شان،ملت‌شان و البته روزي براي آزادي انسان‌ها.
اما هميشه مشكلاتي هست.همواره موانعي سر مي‌رسد و آنچنان قاهر و بزرگ مي‌شوند كه مفهوم‌ها تغيير مي‌كند و رنگ مي‌بازد،روزها فراموش مي‌شود و بي‌معنا مي‌شود.يكي از آن مفاهيم تغيير يافته شايد امروز براي ما "آزادي" باشد و يكي از آن روزها كه معنايش را نمي‌فهميم شايد "سوم مه"،روز جهاني آزادي مطبوعات.روزي كه بيست و چهار ساعت دارد،نه كمتر و نه بيشتر،صبح و ظهر و شام دارد و  تفاوتي با دگر روزها ندارد اما براي روزنامه‌نگاران جهان،براي روزنامه‌هاي اين كره خاكي سوم مه هيچگاه فراموش نمي‌شود،بر خلاف دگر روزها و تفاوت دارد با همه روزهايي كه مي‌آيد و مي‌رود.
نمي‌دانم،در دنيا امروز چه مي‌كنند؟روزنامه‌نگاران چه حالي دارند،آذين بسته‌اند برايشان يا پاداش مي‌گيرند.هرچه باشد بي‌ترديد روزي بزرگ است،روز آزادي مطبوعات و بنابراين مخاطبان اين روز جهانشمول امروز بايد حالي ديگر داشته باشند،متفاوت از همه روزها.اينجا را اما مي‌دانم.مي‌دانم كه خيلي‌هاي‌‍‌مان فراموش مي‌كنيم سوم مه،چه روزي است و اين را هم مي‌دانم كه فراموشي هيچ،اساسا بسياري از ماها نمي‌دانيم روزي داريم با نام روز جهاني آزادي مطبوعات.البته چه فرقي دارد با روزها ونام‌ها كه دنيا عوض نمي‌شود!آن‌هنگام كه مفاهيم را تغيير داده‌اند و آن زماني كه همه روزها بي‌معنا شده‌اند،دقيقا همه شبيه به هم.
امروز چه كنيم؟از آزادي بنويسيم كه چه شود،جشن بگيريم براي روزش كه چه رخداد ويژه‌اي  حادث شود؟هيچ تغيير نمي‌كند چون قرار نيست تغيير كند.اينجا،در كشوري كه حصار مطبوعات تنگناي قفسي با ميله‌هاي خطوط قرمز است،در سرزميني كه يك شبه بيست روزنامه‌اش را مي‌بندند و احساس گناه جاي خود افتخار هم مي‌كنند و اندكي بعدتر پاداش مي گيرند،در ايران كه عده‌اي مي‌توانند هر وقت كه دوست داشتند،عشق‌شان كشيد و حال داشتند هر كس را بگيرند و ببرند،آزادي مطبوعات پيش از فرارسيدنش رفته است،نيامده و نديده رخت بربسته و شهيد شده است.اينچنين است كه سوم مه نمي‌دانيم چه خبر است؟اگر مي‌دانيم يادمان مي‌رود و اگر مي‌دانيم و يادمان نمي‌رود شوري در ما برنمي‌انگيزد. اساسا بايد كسي پيدا شود كه يك سوال اساسي،ريشه‌اي و مفهومي كند؛«شور براي چه؟»براي هر آنچه كه در سطور بالا رفت يا براي آنكه همواره روز جهاني آزادي مطبوعات با سالگرد نوجوانان ناكام عصر طلايي مطبوعات پيوند خورده است و يا شور و جشن براي نداشته‌ها و حسرت خوردن‌هايمان به داشته‌هاي ديگران؟سوم مه،روز جهاني آزادي مطبوعات،روزي بي‌معناست و همچون معنايش من دست كم مفهومش را نمي‌فهم،شما همكار عزيز چطور؟
روز جهاني مطبوعات البته شايد روز شيريني باشد اگر كه در جايي از اين كره‌ي خاكي قلم بزني كه پاس مي‌دارند قلمت را و روز جهاني آزادي مطبوعات بي‌ترديد روز تلخي است اگر كه در اينجا،گوشه‌اي همچون ايران روزنامه‌نگار شده باشي.ابنجا و در ايران سوم مه روزي است كه بايد مقداري ابله و احمق بود چه،بايد نشست در عين فقدان آزادي از آزادي نوشت،چون آن كودني كه انتظار داشته باشد ليوان خالي آب،تشنگي‌اش را برطرف كند و سيرابش سازدو اين سرابي اما بيش نيست.
از چه بنويسيم،روز جهاني آزادي مطبوعات!؟روزي بهاري بود،چون همه روزها با يك صبح و يك ظهر و يك شام و كمي هم البته گرم چه،هواي تهران عموما در ارديبهشت داغ است!از چه بنويسيم،آزادي؛خدايش رحمت كند.


‌***

ته‌نوشت:
پاسخ سوال كديور منفي بود:
در روز جهاني آزادي مطبوعات روزنامه نگاران در انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران گردهم آمدند.مراسم تقريبا جمع و جور و مناسبي بود و سخنراني‌هايي داشت،آتشين.از آن ميان اما سخنان محسن كديور كه هميشه زيبا و شيوا سخن مي‌راند،از نوعي ديگر بود چنان‌چه كه دقايق بسياري مورد تشويق حاضرين قرار گرفت.اما صد افسوس كه نمي شود گفته‌هاي دكتر كديور را نوشت و به زبان آورد. خود او هم البته اين را مي دانست و از همين رو بود كه با نوميدي از "آزمون آزادي بيان" گفت،با آنكه خود پيشاپيش نتيجه‌ي نچندان خوشايند چنين آزموني را مي دانست.او بر پايه‌ي حقوق شهروندي‌اش سوالي مطرح كرد و بودن يا نبودن آزادي مطبوعات در ايران را به انتشار عمومي آن در روزنامه ها و خبرگزاري ها منوط كرد.ما اما بازنده‌ي اين آزمون بوديم چه،حتي نمي توانستيم سوال او را مطرح كنيم،با اين وجود باز هم شايد اين گزارش دست و پا شكسته كمي از اخبار رسمي نشست انجمن در سوم مه،روز جهاني آزادي مطبوعات خواندني تر باشد::
روزنامه‌نگاران ايراني در كنار هم سوم مه،روز جهاني آزادي مطبوعات  را گرامي داشتند.آنها كه به مناسبت اين روز در انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران گردهم آمده بودند،در مراسمي به روز جهاني آزادي مطبوعات پرداختند،از "روزنامه‌هاي توقيف شده" گفتند و ياد "زندانيان سياسي-مطبوعاتي ايران" و كساني نظير اكبر گنجي،تقي رحماني،هدي صابر،رضا عليجاني،عباس عبدي،ناصر زرافشان و... را نيز تازه كردند.
آغازگر مراسم روز جهاني آزادي مطبوعات،"پيام كوفي عنان"،دبير كل سازمان ملل متحد به روزنامه‌نگاران جهان به مناسبت فرا رسيدن اين روز بود كه توسط رييس مركز اطلاعات سازمان ملل متحد ايران قرائت شد.پس از آن "علي مزروعي"،رييس انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران آغازگر سخنراني‌هاي اين مراسم بود.او ابتدا ياد «گنجي،عبدي،قاضيان،صابر،عليجاني و انصافعلي هدايت را گرامي داشت» و با اشاره به اين‌كه «اين افراد به دليل ايفاي وظيفه خود زنداني شده‌اند»،تصريح كرد:«اميدوارم زمينه‌ي آزادي اين افراد هرچه زودتر فراهم شود و آنها به زودي در جمع اصحاب قلم قرار گيرند.»نماينده مجلس ششم سپس با گوشزد آن‌كه »پنج سال از زنداني شدن اكبر گنجي مي‌گذرد»،از وضعيت سلامتي وي «ابراز نگراني» كرد و از مسؤولان دستگاه قضايي «آزادي همه‌ي روزنامه‌نگاران زنداني و به ويژه كساني كه از وضعيت جسمي مناسبي برخوردار نيستند»را درخواست كرد.وي سپس به مرور وضعيت آزادي مطبوعات پرداخت و گفت:«امسال بدترين سال براي مطبوعات ايران در چند سال اخير بود.اكنون تا آنجا براي مطبوعات محدوديت اعمال شده كه حتي اخبار مربوط به انجمن صنفي در مطبوعات سانسور مي‌شود و به اين مطبوعات دستور داده مي‌شود،حق ندارند برخي اخبار را چاپ كنند.»
رييس انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران پس از پايان سخنانش،پيام "مديركل يونسكو" به مناسبت روز جهاني آزادي مطبوعات را خواند و سپس "محمدمهدي فرقاني"،رييس مركز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها تعيين روزي به‌عنوان روز جهاني آزادي مطبوعات را نشان‌دهنده‌ «جايگاه مهم و زيربنايي مطبوعات و روزنامه‌نگاران در توسعه‌ آزادي،بسط دموكراسي و تفاهم»دانست.وي افزود:«آزادي مطبوعات سنگ بناي همه‌ آزادي‌هاست.»فرقاني با ابراز تأسف از اينكه در برخي موارد«عرصه‌ روزنامه‌نگاري حرفه‌اي آلوده به برخي بده بستانها مي‌شود»،اين مسأله را نيز يكي از دلايل تهديد آزادي مطبوعات برشمرد و در پايان سخنان خود گفت:«تا زماني كه مطبوعات جوان‌مرگ شده در كشور وجود دارد،اصالت و مسؤوليت در پاسخگويي كمتر خواهد شد.»
پس از فرقاني نوبت به خطابه آتشين محسن كديور،استاد دانشگاه و رييس انجمن آزادي مطبوعات رسيد تا بگويد كه«محدوديت‌هايي كه براي روزنامه‌نگاران درست كرده‌اند،در شان ملت بافرهنگ ايران نيست.»كديور ادامه داد:«سال پيش گفتم بزرگ‌ترين موانع آزادي مطبوعات در ايران،چند نهاد است كه در راس آنها شوراي نگهبان،صدا و سيما،مجمع تشخيص مصلحت نظام و قوه‌ قضاييه حضور دارند.»كديور سپس با اشاره به تعداد«انتقادبرانگيز و زياد زندانيان سياسي و مطبوعاتي در ايران»تصريح كرد:«اين در حاليست كه قديمي‌ترين منشور كه دلالت بر آزادي در دنياي باستان مي‌كند،مربوط به ايران است و منابع اسلامي نيز همه بر آزادي تاكيد دارند.»اين استاد دانشگاه در ادامه به پرونده "زهرا كاظمي" اشاره كرد و گفت:«اين پرونده مانند كلاف سردر گم قتل‌هاي زنجيره‌اي به جايي نرسيده است.»رييس انجمن دفاع از آزادي مطبوعات سپس تاكيد كرد كه«مي‌داند امكان انتشار مطالبي كه ذكر مي‌كند،در هيچ‌يك از روزنامه‌ها نيست»اما ادامه داد:«اگر باشد،فردا مشاهده خواهد شد كه سخنان من به عنوان يك فرد شناخته‌شده و رييس انجمن دفاع از آزادي مطبوعات كه در جلسه‌ رسمي بيان شده،در جامعه‌ خودم امكان انعكاس ندارد.»البته همانطور كه استاد خود پيش‌بيني كرده بود،محدوديت‌ها به هيچ‌كس اجازه نداد كه حتي كمي بيش از آنچه كه خبرگزاري‌ها از سخنان كديور منتشر مي‌كنند را پوشش دهد و در اين گزارش بخش اعظم و مهم صحبت‌هاي محسن كديور در زير تيغ سانسور برخاسته از محدوديت ها شهيد شد.
پس از پايان گرفتن سخنان محسن كديور،يك روحاني اصلاح‌طلب،روحاني اصلاح‌طلب خلع لباس شده ديگري پشت تريبون قرار گرفت."حسن يوسفي اشكوري"«تجديد عهد با قلم و اهالي قلم را بعد از حدود 5 سال يكي از اهداف خود براي حضور در اين جلسه»عنوان كرد و گفت:«مهم اين است كه واقعيات تلخ جامعه‌ي ما همه كساني را كه به آزادي اعتقاد دارند،آزار مي‌دهد و مشكلاتي چون نقض حقوق بشر و تحت زندان بودن اصحاب قلم و مطبوعات باعث دردمندي است.»يوسفي اشكوري كه به تازگي از زندان آزاد شده است،با طرح اين سؤال كه«چرا تا به امروز گنجي آزاد نشده است و جرم اكبر گنجي چيست؟» خود پاسخ داد:«جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد،حرف مي‌زد و با شجاعت مي‌نوشت.»
با پايان يافتن سخنان حسن يوسفي اشكوري،مراسم روزنامه‌نگاران پايان يافت،بي‌آنكه كسي پاسخي مثبت براي سوالي داشته باشد كه محسن كديور آن را مطرح كرده بود.اين روحاني اصلاح‌طلب در پايان سخنانش و در هنگام ترك تريبون از روزنامه‌نگاران،خبرنگاران و حاضران در مراسم پرسيده بود:«آيا مي‌توانيد سخنان امروز من را منتشر سازيد؟اين محك آزادي بيان در جامعه ماست.»اما همه مي‌دانستند كه پيشاپيش پاسخ سوال كديور "منفي" است.بنابراين او تنها آرام در ميان تشويق بي‌كران و چند دقيقه‌اي حاضران كه به احترامش ايستاده بودند،بر صندلي‌خود نشست.كسي اميدي به چاپ سخنانش نداشت پس با تشويق پيشاپيش دلجويي مي‌كردند!


 
بازگشت يک پرونده به عرصه
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۱  

 

در‌ايران گهگاه اتفاقات جالبي رخ مي‌دهد،اتفاقاتي كه هيچ كس نمي‌خواهد اتفاق افتد اما رخ مي‌دهد و سبب اتفاقات جالب‌تري هم مي‌شود.نظير‌ اين اتفاقات گهگاهي بار ديگر تحت تاثير فضاي انتخابات در‌ايران در حال وقوع است.اينكه علي اكبر ولايتي،از چهره‌هاي حل شده در حاكميت بيايد و از قتل‌هاي ميكونوس و شاپور بختيار بگويد و البته انتقاد كند و مهدي‌هاشمي،فرزند‌هاشمي‌ رفسنجاني از «اختلافات رئيس جمهور وقت با علي فلاحيان،وزير اطلاعات سابق» سخن راند،گرچه چيز چندان ويژه‌اي را افشا نمي‌كند اما دست‌كم نشان مي‌دهد كه‌ هاشمي ‌رفسنجاني اگر بيايد در برابر پرسش‌هايي قرار مي‌گيرد كه سال‌هاست حتي در زمان دولت محمد خاتمي ‌در محاق بود و‌اينك هم‌زمان با طرح نامزدي‌اش بار ديگر پرونده‌ي قتل‌هاي سياسي دهه 60 و 70 گشوده مي‌شود.بي ترديد البته همه‌ي آنها كه به نوعي درگير‌ اين ماجراها هستند از‌اينكه دوباره پرونده‌ي مكتوم مانده‌ي قتل‌ها به عرصه بازگردد و احيانا نكات جديدي از كم و كيف آن روشن شود،نگرانند اما‌ اين شايد "جبر روزگار" است كه نمي‌گذارد هميشه همه چيز در‌هاله‌اي از ابهام بماند.
قتل‌هاي سياسي دهه 60 و 70 بخش مهمي‌از خاطرات دوران معاصر‌ايران است و بازشناسي آفتي مهم كه انقلاب‌ها همواره به آن دچارند.اينكه چه كساني برخلاف‌اين نظر درست كه قتل‌ها نه تنها خدمتي به حاكميت ‌ايران نكرد كه سبب به انزوا رفتن آن و اسباب دردسري حقيقي براي ساختار سياسي كشور شد،اقدام به چنين رفتارهايي خشن و متحجرانه‌ كردند و بسياري از نيروهاي مفيد اپوزيسيون را به قتل رساندند و مسئول‌اين اتفاقات تلخ كيست،شايد مهم‌ترين سوالي باشد كه بشود در‌اين انتخابات تا حدودي به پاسخ آن دست‌ يافت.از‌اين رو،‌اين انتخابات نكات جالب‌تري را هم با خود به عرصه‌ي سياسي باز‌مي‌گرداند.پرونده‌هايي كه همواره با علامات سوالي بزرگ در‌ اين مدت رو‌به‌رو بودند و اما از آنجا كه بسياري از متوليان آن دوران در پست‌هايي حساس به عرصه انتخابات بازگشته‌اند،شايد وقت آن رسيده باشد كه به برخي از‌اين علامات سوال پاسخي داده شود.
علي اكبر ولايتي كه خود در گفت‌و‌گويش به‌ اين قتل‌ها اشاره كرده است و علي اكبر‌هاشمي‌ رفسنجاني بهرماني،رئيس جمهور وقت با حضور در عرصه‌ي انتخابات در برابر انبوه سوالاتي از‌اين دست قرار مي‌گيرند و گرچه شايد پاسخگويي آنها چندان قابل تصور نباشد و تحت فشار براي سكوت در‌اين موردها قرار گيرند اما از گشوده شدن پرونده‌ي قتل‌هاي سياسي دهه 60 و 70 گويي‌ اين بار گريزي نيست.
مرتبط:
ناگفته های ولایتی از میکونوس،بازتاب
دلایل بروز مشکلات وزارت اطلاعات در دوره هاشمی،هاتف

***


ته‌نوشت:
شجاع‌ترين مرد دنيا!:شهردار تهران احتمالا ‌يكي از نوادر در نوع خود است،گونه‌اي كمياب از شهرداران كه به بركت كمي ‌كمتر از دو درصد آراي مردم تهران به مسند رياست شهري دوازده ميليوني رسيده است و از‌اينك در پي آنست كه قد سياسي خود را نيز افزايش دهد.او البته احتمالا اگر هم نتواند رئيس جمهور!آينده‌ي‌ ايران باشد،مي‌تواند در دولت در ترديد نو‌محافظه‌كاران ‌ايراني نقشي و پستي بالاتر را به پاس ‌اينهمه! تبليغات عوامانه‌ي فريبانه‌ي پوشالي خود بگيرد اما من برايش پيشنهادي تازه دارم.او با ‌اينهمه جسارت مثال‌زدني‌اش بايد در مسابقه‌ي «شجاع‌ترين مردان جهان» شركت كند و مي‌تواند اميد داشته باشد كه با كسب مدالي رنگين در‌اين مسابقات افتخاري تازه براي كوتوله‌هاي شوراي شهري كه او را انتخاب كرده‌اند،بيافريند.اين پيشنهاد از آن روست البته كه شجاعت و بي‌باكي شهردار را بايد ستود.كسي كه با وجود آنكه انتخاب كنندگانش كمي‌ كمتر از دو درصد آراي مردم را به خود اختصاص داده‌اند،مي‌تواند به رئيس جمهوري كه بيست و دو ميليون راي ملت ‌ايران را در خورجين دارد،بتازد و مدعي در برابر او شود،احتمالا كه نه حتما بايد آدم بي‌باك،دلير و شجاعي باشد.
حقيقتا قصد دفاع از محمد خاتمي ‌را ندارم كه او براي ما مدت‌هاست كه تمام شده و سال‌هاست كه جاي دفاعي باقي نگذاشته است اما واقعا مرحبا!!!به ‌اينهمه دليري احمدي‌نژاد و گزافه‌گويي شهردار آبادگر!!!البته شايد از كسي كه مهم‌ترين دستاوردش براي تهران احداث دوربرگردان‌هاي مزخرف و بي‌فايده است اما در عين حال كوس آبادگري‌اش گوش فلك را پر كرده است،بيش از‌اين نيز نبايد انتظار داشت.ما اگر با محمد خاتمي ‌و رفتارش در جايگاه ‌يك رئيس جمهور اصلاح طلب مشكل داريم،دليلي نيست كه از جايگاه منتخبان در برابر دسته‌اي پر مدعاي بي‌اعتبار دفاع نكنيم.انصافا در مدت‌ اين دو سال چه كار مثبتي جز هزينه شدن ده‌ها ميليارد تومان از بودجه مملكت براي احداث دوربرگردان‌هاي غيراستاندارد و غيرمفيد انجام شده است،چه مشكلاتي از خيل مشكلات تهران حل گرديده و هر كدام از ما شهروندان تهران چه مقدار در ‌اين مدت دو سال احساس آرامش بيشتري از حضور در شهرمان كرده‌ايم.احمدي نژاد ‌اينك نماد و تبلور جرياني است بي پايه و بي ريشه كه هيچ ندارد و به كمتر از همه چيز قانع نمي‌شود.البته شايد بايد به او حق داد چه،در برابر حل كوچك‌ترين مشكلات تهران و بديهي‌ترين مسائل نظير برف و باران عاجز مانده است اما هر روز بيش از ديروز رسانه‌هاي رسمي‌ در تنور «مديريت نوين شهري»،«خدمت‌گذاري» و «مردمي‌بودن» او مي‌دمند.اينچنين از كوتوله‌اي همانند محمود احمدي‌نژاد كه حتي قباي شهرداري نيز بسيار بسيار بر تنش "گشاد" مي‌نمايد،بزرگي كاذب ساخته‌اند كه مغروق در توهمات شده است،تا بدانجا كه به قباي رياست‌جمهوري مي‌انديشد.اينجا نكته‌اي نهفته است؛يا قباهايي همانند رداي رياست‌جهموري حقير و كوچك شده‌اند‌ يا كوچك‌هايي نظير شهردار تهران آنچنان ‌يك شبه بزرگ رشد كرده‌اند كه توهمات بلند پروازانه‌شان نيز به رويا نمي‌ماند! و البته شايد هم هردو.
براي شهردار طلبكارمان كه چندي است دكتر مي‌خوانندش و به ‌ايرانگردي مشغول است،بايد گوشزد كرد كه گهگاه "شرمنده بودن" و "سكوت كردن" پاسخ مناسب‌تري از شانه‌ خالي ‌كردن از زير بار مسئوليت است.


 
برای روزهای تنهایی گنجی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳  

 

اشاره:مطلبي كه در پي مي‌آيد،ريشه در سوم ارديبهشت 1382 دارد،براي روزي چون امروز در دو سال پيش‌تر و براي كسي كه تنها و با آزادي يار غارش(باقي) تنهاتر از هميشه گرفتار بند بود.حالا دو سال گذشته از آن سوم ارديبهشت و گويي در سوم ارديبهشت ديگري هيچ چيز تغيير نكرده است،نه ما،نه زندان و نه زندانيانش.اكبر گنجي هنوز آنجاست و البته ‌هنوز تنهاست شايد تنهاتر از روزي كه اين مطلب برايش قلمي‌شد چه،ما آدم‌هاي فراموش‌كار آسان و سهل از ياد برده ايم چه خبر بود و چه خبر شد!انتشار اين مطلب(كه حتي در زمان نوشتنش نيز منتشر نشد) واگويه‌اي است بر فراموش‌كاري ما و تلنگري است كه گنجي هنوز آنجاست...!براي اكبر گنجي البته مي‌شد دوباره نوشت،البته مي‌شد كه از سال آخر(اگر باشد)رنجي كه مي‌برد،گفت اما امروز كه برخلاف همين دو سال پيش‌تر نيز ديگر كسي زياد حواسش به گذر زمان،تاريخ‌ها و اتفاقات نيست،چاپ مطلبي از گذشته شايد بعضي چيزها را يادمان بياورد،مثل اين نكته كه پنج سال پيش چه حرصي مي‌خورديم،دو سال پيش‌تر چقدر هنوز مسايل براي‌مان مهم بود و امروز چه بي‌تفاوتيم.از كنار سوم ارديبهشت مي‌گذريم،مثل همه روز‌هاي ديگر.فراموش‌كاري درد مزمن و تاريخي اين ملت است!
سه سال گذشت،از روزي كه آمد با همكارانش خداحافظي كرد و اشك،چشمان برخي‌ها را چه "تر" كرده بود.سه سال گذشت،از روزي كه به اوين رفت و قبل از رفتنش گفت كه ‌هرگز «داروي نظافت» نمي‌خورد،چون سرو مي‌ايستد و الحق چه خوب هم مقاومت كرد و ماند در روزگاري كه خيلي‌ها آنجا مي‌شكنند.نمي‌دانم چرا و به چه دليلي منطقي اما انگار امسال،سه سال پس از آنروزها همه دوباره ‌ياد او افتاده‌اند،دلشان هواي گنجي را كرده است كه راستي اين ضمير ناخودآگاه چه‌ها كه نمي‌كند.
اما براي او كه آنجاست،شايد اين چند ماه متفاوت با همه‌ي اين روزهايي باشد كه كنون شمارش از هزار]هزار و پانصد[ هم مي‌گذرد.تنها چند روز پيش از عيد باستاني ايرانيان بود كه ‌يار غار او هم به خانه بازگشت.عمادالدين باقي را مي‌گويم كه براي او خوشحاليم و براي تنهايي گنجي نگران.اينچنين و در اينروزها گنجي آن توها تنهاي تنهاست گرچه اين بيرون دل خيلي‌ها برايش مي‌تپد.آدم وقتي ياد او مي‌ا‌فتد،نمي‌تواند خاطرات دوران طلايي سال‌هاي 76 تا 78 را هم دوباره مرور نكند،روزهايي كه اين بيرون گنجي نور بر تاريكخانه‌هايي تاباند كه روشنايي بر آنها حرام بود تا رخ عاليجنابان همچنان در پرده بماند. اصلاحات با او و چون او چه روزهاي پر پي و پيماني داشت كه سردمداران سياست باز قدرش و را ندانستند و حرامش كردند.
نمي‌دانم؛اين يادداشت بذر نااميدي با خود به ‌همراه دارد و يا تنها واگويه‌ايست كه در ملال دوري گنجي نوشته شده است اما هرچه‌ هست نمي‌توان حسرت‌ها را از فرصت سوزي سياستمداران فرو خورد و ننوشت.فرصت‌هايي كه گنجي‌ها ساختند و اميدهايي كه چون او زنده كردند و هزينه دادند و حال نمي‌توان ترديد كرد كه واي بر سياستمداراني كه قدر گنجي و گنجي ها را نفهميدند و بد به حال سيستمي‌ كه فرزندان صادق خود را يك به ‌يك به مهماني زنجيرها فرا مي‌خواند.گنجي فرزند همين زمانه بود،بچه‌ي همين انقلاب و بي‌ترديد دل در گرو ايران داشت.اگر چيزي گفت و اگر حرفي زد و اگر نوشت،نه براي خدمت به بيگانه و نه براي اقدام عليه امنيت ملي كشورش كه ‌هر چه بود صداقت و مدار دلسوزي،هرچه بود احساس وظيفه ]رسالت[ بود و قرار سربلندي ايران و قطعا هر چه بود آن نه بود كه سياستمداران از آن برداشت كردند.گنجي‌هاي را نمي‌توان با اين بگير و ببندها دلسرد ساخت،به اعتبارشان لطمه زد و غرورشان را جريحه‌دار ساخت چه،آنها ماندني هستند و رفتني...
گنجي اكنون در زندان تنهاي تنهاست و اين تاوان خشم قدرتمندان است كه او مي‌پردازد. شايد هم سزاي همه صداقت آميخته با تندروي اوست.اكبر گنجي امروز حق دارد كه نسبت به‌ همه‌ي بي‌انصافي و مرارت‌هايي كه بر او روا داشته‌اند،گلايه‌مند باشد،حق دارد به سياستمداران بتازد كه با وعده حمايت او را به مسلخ فرستادند و در كارزار تنهايش گذاشتند.او اين حق را دارد كه از اصلاحات خاتمي‌ها دلزده باشد كه ره‌آوردش براي چون او تنها و تنها هزينه بود و او حقوق محترم بسيار ديگري نيز دارد.حقوق او را نه اصلاحات توانست اعاده كند و بپردازد و نه سيستمي‌ كه گنجي در آن رشد كرد،اولي‌ها كه پيرو زي‌هاشان از قلم گنجي‌ها بود،اينك در حل مشكلات خود هم مانده‌اند،گنجي را چه مي‌خواهند!؟دومي‌ها هم كه روشن است وضعيت‌شان و گنجي را خائن و مزدور خطاب مي‌كنند.با اين وجود اما اين حقوق پايمال شدني نيست كه سرانجام روزي اعاده خواهد شد.حقوق گنجي بي‌ترديد اعاده خواهد شد روزي،آنهم توسط مردم و ملتي كه قدر او را بيش از سياستمداران مي‌دانند چه،كار بزرگ گنجي‌ها شايد اسير محاق شود اما فراموش نمي‌شود.
روزگاريي در دفتر خاطرات خود نوشتم:«امروز باقي را بردند،اما باقي اصلاحات باقي خواهد ماند»و ماند او كه بايد مي‌ماند.سه سال پيش‌تر هم در برگ‌هايي از همان دفتر نوشتم:«اكبر گنجي هم رفت،اما اكبر گنجي هنوزم اكبر است وبزرگ مي‌ماند»وگنجي هم بزرگ ماند كه بايد مي‌ماند.گنجي را شايد دربند كردند،كوشيدند حتي همرزمانش نام او را به زبان نياوردند اما بي‌ترديد نتوانستند نام "گنجي" را از خاطرات يك ملت،تاريخ يك كشور زدوده كنند و اين نشاني از آنست كه چه بيراهه رفتند،آنها كه قدرت تحمل‌شان در زير مدار صفر درجه بود.بي‌ترديد او روزي باز مي‌آيد،"اكبرتر" از روزي كه به آن دخمه رفت و دوست داشتني‌تر.به گمانم اين روز همين نزديكي‌ها منزل كرده است...


***

ته نوشت:
ما را بازداشت كنيد،لطفا:
از "محمد جواد اردشير لاريجاني"مدت‌ها بود كه خبري نبود،احساس دلتنگي برايش به ما دست داده بود،اما سفر كرده‌ي انگليس پنج‌شنبه در «اولين همايش علمي[!] قضات دادسراي عمومي‌و انقلاب تهران»رويت شد و از قضا روشن شد كه در اين زمانه‌ي ناپديد شدن مشغول كشف پديده‌هاي جديد و جالبي بوده است.لاريجاني كه خبرگزاري‌ها از او به عنوان «مشاور رئيس قوه قضاييه»ياد كرده‌اند،گفته است كه«80 درصد تخلفات حقوق بشري در ايران از ديد سازمان‌هاي بين‌المللي حقوق بشر،مربوط به دستگاه قضايي است»!البته اين عزيز،بعد در توضيح گفته‌هايش تشريح كرده است كه «تخلفات حقوق بشري در قوه قضاييه ذاتي است و نه پايه‌اي»و مثال‌هايي را هم زده است.اين را مي‌شود به شيوه‌ي فوق مدرن "ماسماليزاسيون" در پرونده «وبلاگ‌نويس‌ها» مرتبط كرد كه ‌هر چند هنوز گزارشش منتشر نشده اما آدم عاقل مي تواند از سخنان سخنگوي قوه قضا حدس بزند كه قرار است چه اتفاقي بيافتند.اينكه ‌يكسري آدم را در روز روشن بگيرند و 80،70 روز ببرند،بعد هم بگويند ببخشيد،اشتباه شد و سرانجام روشن نشود كه چه كسي اين وسط مقصر بود و بازداشت‌شدگان هم رضايت بدهند به‌ همين كه ول‌شان كردند،خود نشان از ميزان پايبندي برخي‌ها به "كنوانسيون جهانشمول حقوق بشر" است.حالا اين چقدرش به قول آن عزيز «پايه‌اي» است و چقدر ديگرش «ذاتي» را ايشان مي‌توانند يه چند وقتي ناپديد شودند،رويش تحقيق كنند و در همايش بعدي بيايند نتيجه‌ي تحقيقات را اعلام كنند،البته اگر در اين گزارشي كه سه‌شنبه قرار است منتشر شود،ننويسند كه 18،17 نفر كه بطور اتفاقي با اينترنت ارتباط داشتند،خودشان آمدند،خودشان را معرفي كردند و گفتند:«ما بدليل اقدامات غيراخلاقي در اينترنت كه گره خورده به اقدامات خرابكارانه،احساس پشيماني داريم و طلب بخشش و همچنين لطف كنيد ما را بازداشت كنيد تا كمي‌از عذاب وجدان‌مان كم شود.»