| با شور بباز |
| ساعت ٢:۱۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳ |
|
از دیشب بیشتر از همیشه این فراز فراموشنشدنی فیلم «مارادونا؛ دست خدا»* مداوم برایم تکرار میشود؛ جایی در فیلم، در تیمارستانی که دیگو آرماندو مارادونای افسانهای را به تختی در یک اتاق کوچک و تنها بستهاند، همسرش به بالینش میآید. دیگوی بزرگ، در نمایی از بالای تخت، کوچک و حقیر به نظر میآید و همه باور دارند که این پایان کار بزرگترین افسانهی آرژانتین است، او دیگر برنمیخیزد. دیگو اما به همسرش اصرار میورزد که «او را به خانه برد، او را از اینجا نجات دهد». کلودیا سرد و بیرمق پاسخ میدهد؛ «پزشکان اجازه نمیدهند، تو باید اینجا بمانی» و مارادونا سکوت میکند، به تلخی. پینوشتها: * فیلمی از مارکو ریسی |
|
| درسی گرفتهایم اینبار؟ |
| ساعت ٧:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳ |
|
|
|
| آیین جوانکشی |
| ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠ |
|
جوانکشی رسم این ملک است، آنقدر که افسانهها و اسطورههایش را نیز با آن درآمیختهاند و در چنین سرزمینی چه شگفتی که تاریخ ما نیز مالامال از جوانکشی باشد. در تراژیکترین و ماناترین افسانههامان، سهراب جوان به تیغ پدر به خاک میافتد و در اسطورهای سرشار از حس آزادی، حاکم ضحاک از مغز جوانان نیرو میگیرد. این آیین نامیراست و گویی مداوم بازتولید میشود، در هر گذری. |
|
| من از نهایت شب حرف میزنم... |
| ساعت ۱:٢٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠ |
|
|
|
| بازگشت شجاعان را به انتظار مینشینیم |
| ساعت ٦:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸ |
|
روزگاری دور و نزدیک در پرسههای اینترنتی خود به صفحهیی در اینترنت برمیخوردیم که در بالای صفحهی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسینلو از دوستان قدیمیمان در وبلاگستان پارسی نویسندهی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشهها و تفکرات خود را در وبلاگاش بدون پردهپوشی و با شجاعت مینوشت. مهجاد بیقرار آزادی الپر: الپر برای رفقایمان، مهدی و سجاد این تحفه را داشت که چراغهای خاموششان را به «مهجاد» روشن سازد. آنها نیز چون دیگر دوستان وبلاگر از این پتیشن پشتیبانی میکنند که سالها دوست و همکار علی پیرحسینلو بودهاند اما از سوی دیگری نیز آنها بیقرار آزادی علی هستند چه، الپر بود که فن «مهجاد» را میدانست و اکنون که او دربند است، مهجاد از نظرها غایب گشته و تنها یک کس میتواند آن را دوباره بازگرداند؛ علی پیرحسنلو. بازنشر کنید: وبلاگرهایی که آزادی دوستان دربندمان آرزو دارند، میتوانند به نشان پشتیبانی خود این نامه را در وبلاگ خود منتشر سازند. هر چه بیشتر این متن بازنشر شود، وبلاگرهای دربند کمتر تنها خواهند بود. لینکها را میتوانید در بخش نظرهای همین وبلاگ یا «قمار عاشقانه»ی مجتبا بگذارید. |
|
| همینجور ویران |
| ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧ |
|
پینوشت 1. فردا اگر سری به دکه زدید و روزنامهی فرهیختگان هنوز وجود خارجی داشت، در صفحهی 6 خواهید توانست یک پروندهی درست و حسابی دربارهی چرایی پشتیبانی روسیه و چین از احمدینژاد بخوانید. البته اگر دچار تیغ سانسور نشود، هان. |
|
| فردا شادباش میگوییم |
| ساعت ٦:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧ |
|
چند سال است که میآید و میرود؟ و در هر رفت و آمدنش ترنم "هوشنگ ابتهاج" در گوشم ونگ ونگ میکند؛ |
|
| تقدیم به تاریخ |
| ساعت ۱٢:٤٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠ |
|
متن کامل این مطلب: هزینه تکان خوردن گویا لازم بود تا فرزند مقامی ارشد نیز در رخدادهای تلخ بازداشتگاهها جان ببازد تا آنگاه تمامی سیستم قضایی و امنیتی کشور تکانی بخورند. "محسن روح الامینی نجفآبادی" پسر دکتر عبدالحسین روح الامینی استاد علوم پزشکی دانشگاه تهران، رییس انستیتو پاستور و معاون سابق وزیر بهداشت بود که به گفتهی حمیدرضا کاتوزیان، عضو فراکسیون اکثریت مجلس تنها قربانی «همخوانی نداشتن با تفکرات آقای احمدینژاد» شد. او را دو هفته پیشتر و در جریان ناآرامیهای 18 تیرماه بازداشت کرده بودند و پانزده روز پیگیری مجدانهی پدر ره به جایی نبرد تا سرانجام در تماس کوتاهی گفتند که «محسن جان باخته است». خبر ناگوار مرگ فرزند یک مقام ارشد و مشاور محسن رضایی، کاندیدای مستقل انتخابات ریاستجمهوری در بازداشتگاههایی خارج از چرخهی قضایی بهت و شگفتی را در میان مقامها و مسوولان کشور برانگیخت و تندترین واکنشها در پارلمان ایران رخ داد تا آنجا که پزشکیان آن را «وحشتناک» توصیف کرد و مطهری خطاب به مسوولان پرسید که «اگر محسن روحالامینی فرزند خود ما بود ما چه واکنشی نشان میدادیم؟» در میان موج همدردیها با خانوادهی روحالامینی اما باز هم اجازه داده نشد تا مراسم ختم محسن در مسجد بلال برگزار شود، مراسمی که قرار بود، ابوترابی، عضو هیات رییسهی مجلس در این مراسم ختم سخنرانی کند و میرحسین موسوی و مهدی کروبی نیز عزم خود را برای شرکت در آن جزم کرده بودند. مرگ محسن روحالامینی که در بازداشتگاه پر از مسالهی کهریزک رخ داده بوده البته به نتایجی نیز منتهی شد. پارلمان در زمانی که از سوی یک مقام تهدید شده بود که به «زندانها راه پیدا نخواهند کرد»، بر تشکیل کمیتهی ویژه پای فشرد و روز دوشنبه نیز خبر رسید که با دستور عالیترین مقام کشوری و لشگری، دربهای کهریزک سرانجام بسته شده است و این صدها البته که خبر خوشی بود. پالس پسین از نشست هفتگی مسولان دستگاه قضایی رسید که در آن رییس دستگاه قضایی به دادستان تهران دستور صریح «آزادی سریع زندانیان» را داده بود و اکنون باید یک هفته به انتظار نشست تا فرجام این دستور روشن شود. محسن روحالامینی اما تنها قربانی بازداشتگاه کهریزک و دیگر بازداشتگاه مشابه آن نبوده است. این هفته نامهای دیگری نیز به تایید مقامهای رسمی رسید؛ «امیر جوادیفر لنگرودی» دانشجوی رشتهی مدیریت صنعتی دانشگاه آزاد قزوین و «رامین قهرمانی» متولد سال 1358. پیش از این دو جنازهی محمد کامرانی و سهراب اعرابی نیز به خانوادههای آنها تحویل داده شده بود و مقامهام رسمی مرگ مصطفی غنیان، کیانوش آسا، ندا آقا سلطان، اشکان سهرابی، حسین طهماسبی، یعقوب براویه، ناصر امیرنژاد، مسعود هاشمزاده، داود صدری و چند تن دیگر را تایید کرده بودند. پینوشت: |
|
| «بله قربان» و اما «مردم»... |
| ساعت ٤:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳ |
|
*** می دانم، این پست بلند است اما تا آخرش را بخوانید و تکرار تاریخ را دریابید. «ما پیروزیم» ***
فاصله ی میان تاریکی و روشنی در بلندای سیاه ترین شب ها نیز به بیش از 12 ساعت نمی رسد و در 30 تیر 1331 ایران حتا از این هم کم تر به انتظار "روز" نشست. 7 بعد از ظهر که هوا رو به تاریکی می گذارد، مردم تهران گروه گروه دور خانه ی محمد مصدق گرد می آمدند تا رهبر جنبش ملی پس از بازگشت پیروزمندانه به مسند نخست وزیری با بغضی در گلو و چشمانی پر آب از بالکن خانه اش به ایرانیان بگوید: « ای کاش مرده بودم و ملت ایران را این طور عزادار نمی دیدم اما ای مردم به جرات می گویم که استقلال ایران از دست رفته بود و شما با رشادت خود آن را نگاه داشتید». این سخنان خبر از پیروزی ملت بر کودتا می داد.
آن چه خواندید، بخشی از پرونده ی ویژه ی من برای خیزش ملی 30 تیر بود که در روزنامه ی فرهیختگان به چاپ رسیده بود |
|
| این پست تا فردا عمر میکند |
| ساعت ۱:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸ |
|
|
|
| دروغهای نامریی |
| ساعت ٤:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤ |
|
|
|
| داغ بر پیشانی مادر زمین |
| ساعت ٥:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱ |
|
میبینید؛ به ٢٠ هم نرسیده بود که پرپرش کردند و چه شرم بزرگی که مادر داغدار سهراب "تنها" نخواهد بود، همین روزها نالهی جگرخراش مادران دیگری را نیز خواهید شنید که تلفنی خبر جاودانه شدن فرزندشان را دادهاند. شبپرستان بیشرم و هراسی بر دسته گل ایران شاخه، شاخه میافزایند و تو گویی باور ندارند که "آن روز" میرسد اما "امید" داریم و ایمان که در راه است و سرانجام آن روز بهای گزاف و گران تک تک این گلها را پس خواهند داد. تا روزگار آبادی، "مادر زمین" را تاب باید از داغ مادران این خاک، داغی سخت جانکاه و بیپایان. |
|
| روزگار امید |
| ساعت ۱٢:٥٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸ |
|
به یاد و خاطرهی بلند و ماندگار شش سال گذشته بود که خود را دلداری دادم؛ «هیجدهم تیرماه، در ششمین سالگردش مظلومتر و خاموشتر از همیشه شده است.امروز دیگر نه صدایی بلند میشود، نه اشکی ریخته و نه کسی است که به دادخواهی مظلومان تیرماه 78 برخیزد. ملت ایران بنا به یک درد مزمن زود از یاد بردهاند آن فجایع رفته بر سر فرزندانشان را...اما و اما که هیجدهم تیر حتی اگر از یادها رود،در "تاریخ" میماند و ... روزی دوباره به خاطرهها بازمی گردد. هیجدهم تیر سند روشن مظلومیت ماست، برگهایی مستند از یک ظلم حقیقی و همینهاست که "فراموشناشدنیاش" میسازد»... سالنگار 18 تیر: دیگر یادنگاریهای 18 تیر: |
|
| شایعه را نپردازیم |
| ساعت ۱٢:٤٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳ |
|
|
|
| مشخصات نویسنده |
| گذشته های وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لينك دوني |






