تريبون آزاد

روزهاي يك روزنامه نگار ايراني

با شور بباز
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳  


چرا مارادونا نامیراست؟

دیگوی غرق اشک و اندوه

از دیشب بیش‌تر از همیشه این فراز فراموش‌نشدنی فیلم «مارادونا؛ دست خدا»* مداوم برایم تکرار می‌شود؛ جایی در فیلم، در تیمارستانی که دی‌گو آرماندو مارادونای افسانه‌ای را به تختی در یک اتاق کوچک و تنها بسته‌اند، همسرش به بالینش می‌آید. دی‌گوی بزرگ، در نمایی از بالای تخت، کوچک و حقیر به نظر می‌آید و همه باور دارند که این پایان کار بزرگ‌ترین افسانه‌ی آرژانتین است، او دیگر برنمی‌خیزد. دی‌گو اما به همسرش اصرار می‌ورزد که «او را به خانه برد، او را از این‌جا نجات دهد». کلودیا سرد و بی‌رمق پاسخ می‌دهد؛ «پزشکان اجازه نمی‌دهند، تو باید این‌جا بمانی» و مارادونا سکوت می‌کند، به تلخی.
اندکی بعد، در پایان سکانس این مارادوناست که با ساختن دیالوگی جاودان دوباره زنده می‌شوند:
«این‌جا همه دیوونن. یکی هست که می‌گه من پله‌َم، همه باور می‌کنن. یکی می‌گه من پاپَ‌م، همه باور می‌کنن اما منی که مارادونام، وقتی می‌گم  مارادونام، هیچ‌کس باور نمی‌کنه»
و دیشب، در میان جشن و پای‌کوبی آلمان‌ها، انگار هیچ کس باور نداشت، مردی که چشمانش به اشک نشسته، "دی‌گو آرماندو مارادونا"ی افسانه‌ای است.
برای آن‌ها که می‌گفتند؛ «مارادونا مربی بزرگی نیست» یا «بار فنی ندارد» و یا «دلقکی متوهم و معتاد و لمپن بیش‌تر نیست» دیشب بی‌شک شب باشکوهی بود، آرژانتین مارادونا له‌شده و تحقیرشده در برابر رقیب سنتی زمین را ترک گفت و هیچ کس، هیچ چیز نگفت تا درد مارادونا و آرژانتین تسکین یابد. اکنون بسیاری حتا شاید از میان بی‌شمار هواداران دی‌گو بپندارند که افسانه به پایان رسیده و این آخرین مارادونای تاریخ بود، شاید هم باید به آن‌ها حق داد اما آن‌ها بی‌تردید چیزی از فلسفه‌ی «اسطوره» نمی‌دانند و با این دانش و هنر فرسنگ‌ها فاصله دارند. جوزف کمبل فقید که شناخته‌ترین اسطوره‌شناس قرن ماست، می‌گوید: «اسطوره پایان نمی‌پذیرد...دوام می‌یابد و خودش را بازیابی می‌کند...بقای اسطوره در نامیرایی است...» و دی‌گو، قهرمان یکی از آن داستان‌هایی است که اسطوره می‌زاید.** دشمنانش می‌توانند همه‌ی این‌ها را بلاهت و یاوه‌گویی بخوانند، مشتی داستان کهن که پشیزی نمی‌ارزد اما به‌جایش کافیست سری به کتاب‌های اسطوره‌شناسی مشهور بزنند و اگر قدرت فهمیدن داشته باشند، بی‌شک نشانه‌های بارز اسطور‌ه‌گی در دی‌گو آرماندو مارادونا را پیدا می‌کنند، تنها کمی هوش می‌خواهد و کاستن از نفرت.
مارادونا مردیست "متفاوت" و انسانی "غیرعادی"، کسی که توانست با آرژانتین و سپس ناپل "فرامرزی" شود و مسیری را بپیماید که هیچ بشر دیگری تا به امروز قادر به تکرار آن نبوده است***. اسطوره‌زایی دی‌گو تنها در این‌ها چکیده نمی‌شود؛ "او مرد نامیرای تمامی مرگ‌هاست"، همیشه بازمی‌گردد. پس از ترک بارسلونا، در جام‌جهانی 86 دگربار زاده شد، ناپل را قهرمان کرد و سقوط را تجربه اما در جام‌جهانی 90 بار دیگر دی‌گوی کبیر بازگشت. دو سال بعد با فوتبال بدرود گفت، گویی تمام شده بود اما در 94 دوباره شکوهمندانه همه‌ی چشم‌ها را خیره ‌کرد. در چنگال اهریمنی کوکائین گرفتار شد و تمامی مرثیه‌سرایان زمین در پایان یک نابغه گریستند اما قهرمان بر افسون مرگ‌بار کوکائین هم پیروز شد، دوباره او را زنده دیدیم. افزون بر همه‌ی این‌ها، دست خدا دو بار هم تا دستان خدا رفت و بازگشت، انگار همیشه در آخرین لحظه مرگ را پس می‌زند. همه‌ی این‌ها و همه‌ی چیزهای دیگرست که مارادونا را مارادونا می‌کند؛ یک مارادونای عادی و بی‌جنجال، مارادونای آرام و بی‌حاشیه، در نهایت می‌شد چیزی شبیه پله که نماد حکومتی فوتبال است یا همین لیونل مسی که اکنون به‌ترین بازیکن دنیاست و تا سال‌ها سال هم می‌تواند به این لقب ببالد اما مارادونا، مارادوناست چه، در درون و بیرون مستطیل سبز کارهایی کرده، حرف‌هایی زده، جنجال‌هایی آفریده و زنده،مرده شدن‌هایی را آزموده که در توان هیچ بشر دیگری نیست؛ دی‌گو آرماندو مارادونا بی‌مانندترین انسان زمینی است.
دیروز هم تنها یکی از مرگ‌های این اسطوره بود، یک کمای کوچک. اگر آرژانتین مارادونا "عادی" می‌باخت، مانند یک تیم معمولی که با یکی-دو گل معمولی می‌بازد و حذف می‌شود، باید به مارادونا و اسطوره‌اش شک می‌کردیم؛ او برای کارهای معمولی زاده نشده، همیشه صفر است یا سد و همواره باید با او به جنون رسید؛ جنون پیروزی یا شکست. تجربه کردن با او نباید هم تجربه‌ی کوچکی از مرگ و زندگی باشد؛ اندوهی بزرگ و لذتی فراخ. با مارادونا نمی‌توان بدون شور و هیجان ترس‌آوری هم‌راهی کرد و احساسی عادی داشت؛ مارادونا مرد شکست‌های دهشت‌بار و پیروزی‌های افسانه‌وار است.
اگر همه‌ی این‌ها را باور بداریم و عاشق چنین مردی باشیم، آن‌گاه حتا از خرد شدنی چون دیروز هم نباید بیم داشت چه، اسطوره‌ داستان مرگ‌ها و زندگی‌های پیاپی است و همین مانایش می‌کند. مارادونای له شده‌ی دیروز، فردا باز‌می‌گردد و دوباره از مرگ، زندگی می‌سازد. او مارادوناست نه هیچ کس دیگر و تنها باید باورش کنیم.

پی‌نوشت‌ها:

* فیلمی از مارکو ریسی
** در باب اسطوره و نشانه‌های اسطوره‌شناسی مارادونا بحثی بلند و کامل باید داشت. روز در مقاله‌ای آن را به اثبات می‌رسانم.
*** حتا اگر کسی، روزگاری آرژانتین را بار دیگر قهرمان جهان کند، چنین به نظر می‌رسد که هیچ انسانی نخواهد توانست، ناپل را سرور ایتالیا سازد و حتا اگر در روزگاری دوردست چنین شود نیز هیچ کس پیدا نخواهد شد که هر دوی این کارها را با هم و در یک سال انجام دهد. باید توجه داشت که پله سه بار با برزیل قهرمان جهان شد اما در هر بار بازیکنانی چون پری‌را، سانتوس، توس‌تاو، ژیژینهو یا گارینشا نقش مهمی در این قهرمانی‌ها داشتند. تیم‌های زیادی هم هستند که در جهان قهرمان می‌شوند و اتکای بیش‌تری به یک ستاره دارند، مانند نسبت بارسلونا و مسی اما قهرمانی این تیم‌ها بر شانه‌های کار تیمی و همکاری ستاره‌هاست. قهرمانی آرژانتین 86 و ناپل در کالچو تنها به عنوان تنها قهرمانی‌های تاریخ ثبت شده‌اند که تنها و تنها یک نفر خالق آن‌ها بود؛ دی‌گو آرماندو مارادونا


کلمات کلیدی: فوتبال ،کلمات کلیدی: مارادونا ،کلمات کلیدی: فیلم ،کلمات کلیدی: مرگ
 
درسی گرفته‌ایم این‌بار؟
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳  


سرراست‌ترین پاسخ به این پرسش تاریخی که چرا جنبش ملی شدن نفت فرجامی چونان تیره داشت، همیشه و همآره چیزی جز «جدایی رهبران نهضت»، «نفاق کاشانی» و «خیانت از درون جنبش به مصدق» نبوده است. ما پذیرفته‌ایم که بیداری تاریخی ایرانیان پس از اشغال کشور چنان پر از شور و شعور و آمیخته با هیجان بود که تمامی ترفندها و تدابیر استبداد زمان خود را در هم شکست اما آن‌چه سبب شد، سرانجام جنبش ملی شدن نفت به دموکراسی در ایران نینجامد، آسیب‌ها و آفت‌های درونی آن بود، نه زور قاهر قدرت. این درس را ما به گران‌سنگی آموختیم و بهایش را نسل‌های پی در پی با "باختن زندگی" در استبداد و خودکامگی پرداخت.
امروز اما گویی می‌توان امید داشت که دوران فراموشی‌های تاریخی و پی‌درپی ایرانیان و تکرار چندین‌باره‌ی و تراژیک تاریخ دیگر به‌سر آمده و با جسارت و افتخار بانگ آورد که "جنبش سبز" نخبه‌گرا، فرهیخته و بلوغ یافته است. نه‌تنها روش‌ها مدرن شده‌اند، شعارها فرهیخته و ایده‌ها و آروزها دارای درجه‌ای از پختگی و نخبگی که می‌بینیم هر چه می‌گذرد، جنبش مردم، رهبرانش را نیز به دنبال خود می‌کشاند و به سوی پیش‌ رفتن و شکستن حصار فکری خود فرا می‌خواند. "میرحسین موسوی" و "مهدی کروبی" خود نیز بارها فروتنانه گفته‌اند که «مردم آن‌ها را به جلو می‌رانند» و تداوم درخشش ستاره‌ی بخت آنان در آسمان ایران جز به دنباله‌روی از آن‌چه مردم می‌خواهند، شدنی نبوده است. جنبشی چنین کارآ و کارآمد با این میزان شگرف تاثیرگذاری را نه باتوم‌ها و اشک‌آورها و نه تهدید و ارعاب‌های تریبونی کارگر نخواهد بود و شعار مردم چه گویاست؛ «شکنجه، تجاوز دیگر اثر ندارد». مادامی که «ما همه با هم هستیم»، به روشنی از دست ارباب قدرت کار زیادی برنمی‌آید اما همیشه بزرگ‌ترین انقلاب‌ها را نیز آفت‌های درونی چون موریانه‌ای از داخل جویده و به فنا داده است. چونان که در تاریخ ایران جنبش ملی شدن نفت از این نقطه‌ نظر یکه و تنها نیست و بوده ده‌ها و بل سدها رخ‌داد تاریخی که با نفاق درونی و جدایی رهبران به سر منزل مقصود نرسیده است.
جنبش سبز و رهبرانش امروز اما چنان می‌نمایند که گویی از تاریخی چنین پرآموزه درس‌ها در خورجین دارد. با خودزنی پرحرارتی که پیش از انتخابات در اردوگاه میرحسین موسوی و مهدی کروبی به‌راه افتاده بود، به نظر می‌آمد که تا «اتحاد» این دو فرسنگ‌ها فاصله باشد اما خطر چنان بزرگ و مجال اندک است که تمامی ما می‌توانیم با هر نام و رنگ و باوری در کنار هم بایستیم و علیه خطر بجنگیم. میرحسین موسوی و مهدی کروبی نشان داده‌اند که نه‌تنها مرد این راهند که از هوش و فراست بالایی نیز در تشخیص موقعیت خود برخوردارند. دست‌های به‌هم فشرده‌ی آن‌ها در این عکس خیال ما را آسوده می‌سازد و به همان میزان و مقدار خواب آشفته و ناآرام ارباب قدرت را پر هراس. چنین باد تا فرداها که ما پیروزیم.

رهبران مشت در مشت هم


کلمات کلیدی: سیاست ،کلمات کلیدی: تاریخ ،کلمات کلیدی: 22 خرداد 88 ،کلمات کلیدی: جنبش سبز
 
آیین جوان‌کشی
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  


در اندوه اعدام دیگری و این‌بار احسان فتاحیان

جوان‌کشی رسم این ملک است، آن‌قدر که افسانه‌ها و اسطوره‌هایش را نیز با آن درآمیخته‌اند و در چنین سرزمینی چه شگفتی که تاریخ ما نیز مالامال از جوان‌کشی باشد. در تراژیک‌ترین و ماناترین افسانه‌هامان، سهراب جوان به تیغ پدر به خاک می‌افتد و در اسطوره‌ای سرشار از حس آزادی، حاکم ضحاک از مغز جوانان نیرو می‌گیرد. این آیین نامیراست و گویی مداوم بازتولید می‌شود، در هر گذری.
انقلاب 57 ایران نسبت آشکاری با این تاریخ و آیین دارد؛ نه‌تنها از پشته‌ی کشته‌ی جوانان بریافت که پس از آن هم بر این پشته افزود. جنگ، سدها هزار جوان را گرفت از این مهین، پس از آن فاجعه‌ تابستان خون‌آلوده‌ی 67 از راه رسید و تا به امروز هنوز جوان است که جان می‌دهد. خرداد و تیر خونین امسال را به یاد آوریم. این‌همه جوان غرقه در خون را و به اندی، سلسله‌ی اعدام پس از اعدام. "بهنود شجاعی" و اینک "احسان فتاحیان"! چه حاصل از این همه جوان‌کشی؟ کسی هست پاسخی دهد؟
به عبث می‌گردیم؛ استبداد و دلیل و برهان و پاسخ و منطق!؟
درس نمی‌گیرند، این ویژگی توتالیتریسم و خودکامگی است. قدرت چنان گرفتار می‌کند آدمی را که راه بر هر دیده‌ای می‌بندد و این می‌شود که بی‌نتیجه‌ی و بیهوده می‌کشند و می‌کشند، شاید که هراس ما را در بر گیرد اما نمی‌دانند که هر کشته‌ای این ملت به ستوه آمده را بیش‌تر می‌خروشاند.
احسان فتاحیان، هر چه کرده بود، سزایش اعدام نبود که هرگز مشکل هیچ حکومتی را جوان‌کشی تدبیر نکرده و درمان نبوده است. با این وجود آن‌ها هم‌چنان‌که گوشه گوشه‌ی کشور را می‌تراشند هنوز طناب دار جوانان را نیز می‌بافند پس احسان چون بهنود و مانند هزاران نفر دیگر آخرین کس نخواهد بود.
امروز را به تلخی بنویسیم برای احسان فتاحیان و از فردا برای بانگ برآوریم «اعدام بس» را، «جوان‌کشی متوقف باید» را. تلاش همگانی ما باید نجات آینده باشد.


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: زندانی سیاسی ،کلمات کلیدی: اعدام ،کلمات کلیدی: احسان فتاحیان
 
من از نهایت شب حرف می‌زنم...
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠  


هوا سرد نبود، ما همه سردمان بود. زیر نوری بی‌رمق و پشت دیواری بلند کورسوی امیدی را می‌جستیم که به گاه اذان صبح روز نوزدهم مهرماه 88 برای همیشه خاموش شد؛ "بهنود شجاعی" طلوع خورشید یک‌شنبه را هرگز ندید.
از ساعت دو بامداد، تکاتک گرد آمده بودیم. آرام آرام جمع می‌شدیم تا جوانی در آن سوی دیوار را از مرگ، از نیستی و فقدان برهانیم. پیش از آن که بهنود را به دار بی‌آویزند، هنوز اندک امیدی برقرار بود و به ناچار باید آن را باور داشتیم. می‌دانستیم که این روزنه برای بهنود بسیار کوچک است و باید تنها یک معجزه را انتظار می‌کشیدیم اما به «شاید» دل بسته بودیم که در این بامداد لعنتی آن‌جا بودیم. جمع دویست نفره‌ی ما را چهره‌‌های آشنا و کم‌تر آشنا شکل می‌داد. خانواده‌ی بهنود شجاعی هم آن‌جا بودند؛ نگران‌تر و غمین‌تر از تمام ما. در 180 دقیقه‌ی آتی، فرزند آن‌ها یا با زندگی بدرود می‌گفت و یا زندگی دوباره‌ای را می‌آغازید. هنگامه‌ی مرگ و زندگی همین لحظه بود.
آن‌ها آمدند، در ساعت 3 بامداد. جمعیت هجوم برد و نخستین بار که فریاد پدر مقتول به هوا برخاست، انگار همه چیز دیگر برای من تمام شده بود؛ "او نمی‌بخشید". گفت: «من از هیچ‌کس نمی‌ترسم، از شما هم نمی‌ترسم، از خدا هم نمی‌ترسم. بهنود خیلی پشتیبان داره، من خیلی تلاش کردم که بهنود رو کشوندم این‌جا.» از چهره‌ی عصیان‌زده‌ی و شکسته‌ی پیرمرد هویدا بود که چشم‌هایش تنها با جنازه‌ی بهنود رنگ می‌گیرد، او آمده بود که این طناب را به گردن قاتل پسرش بی‌اندازد و انگار ما و آن‌ها از دو کره‌ی جداگانه آمده بودیم، پشت این درب سفید زندان. آن‌ها که از این درب می‌گذشتند، دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمی‌توانست شفاعت جان بهنود را کند. هر کس به‌شکلی التماس می‌کرد اما فریاد و گریه‌ی جمعیت بیش‌تر آن‌ها را می‌شورید. پرتلاش‌تر از همه مادر داغ‌دار "سهراب اعرابی" بود. در گوش مادر مقتول زمزمه می‌کرد از داغ سهرابش، سهراب ایران‌زمین و تمنا داشت که بگذرند از خون جوان دیگری از این ملک؛ «من هم پسر دادم، قلب سهراب من هم شکافته شد، من هم مادرم، مادر» اما گوشی بدهکار این سخن‌ها نبود. انگار باغ نفرت خانواده‌ی مقتول را تنها جان بهنود گلستان می‌کرد. آن‌ها از دیدن این جمعیت و احساس تنهایی خود خشمگین بودند، جری‌تر می‌شدند چه، باور داشتند که جای قاتل و مقتول را تغییر داده‌ایم، از بهنود که عزیز آن‌ها را قربانی کرده، «قهرمان» ساخته‌ایم. هدف این نبود اما! این تلاش جمعی، اعتراض به قانونی را دنبال می‌کرد که کودکان را به پای چوبه‌ی دار می‌فرستد، برای پدر و مادر مقتول البته درک این کوشش‌ها دشوار می‌آمد.
با تکرار «به خدا توکل کنید» از درب سفید گذشتند و دشوارترین دقایق این شب بی‌رحم آغاز شد. ما ماندیم و دلهره و دلواپسی. سیگار پشت سیگار و لرزش بی‌وقفه‌ی اندام. اذان صبح، پایان چهار سال کابوس برای بهنود و خانواده‌اش بود. برخی خوش‌بین بودند یا دوست داشتند خوش‌بین باشند، دعا می‌خواندند و "خدا" را. برخی هم بدبین بودند، امیدهاشان رنگ باخته بود و دیگر هیچ معجزه‌ای را انتظار نمی‌کشیدند. در این دقایق سرنوشت هر چه می‌گذشت انگار زمان نمی‌گذشت؛ شبی بی‌پایان و انتظاری جان‌فرسا.
سرانجام به‌سر آمد وقتی که جان بهنود رفت. بانگ «امن یجیبُ» هنوز از جمعیت به هوا برمی‌خاست که سربازها به امر مافوق روی پله‌ها میان ما و درب سفید زندان اوین جای گرفتند. این یعنی تمام شد! SMS کوتاه "محمد مصطفایی" نیز تایید می کرد: «بهنود اعدام شد» اما جمعیت باور نداشت. چند دقیقه کوشید تا باور نکند که درب سفید دوباره باز شد و مصطفایی و اولیای‌فر آمدند. از آن بالای پله‌ها به جمعیت خیره شدند و مصطفایی به حرف آمد، تند و کوتاه، تنها چند واژه؛ «تمام شد، بهنود رو اعدام کردن». از این‌جایش دیگر نوشتن ندارد، ضجه و ناله و فریاد، یک خانواده‌ی جگرسوخته تا آخر دنیا و زنان بهت‌زده و دختران غش کرده، مردانی که نای ایستادن را نداشتند. آن وقت، خدا کجا بودی؟


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: اعدام ،کلمات کلیدی: بهنود شجاعی
 
بازگشت شجاعان را به انتظار می‌نشینیم
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸  


* نامه جمعی از بلاگرهای ایرانی برای آزادی علی پیرحسینلو

روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت.
در گیر و دارهای حوادث بعد از 22 خرداد و  در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش  (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است…
اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوalpar01شیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانواده‌ی خود دور هستند؛
برای این‌که اعتراف کنند به ناکرده‌ها، برای این‌که پرونده‌شان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای این‌که بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زنده‌گی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیت‌خواهان جرم.
پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستان‌مان که اکنون ماه‌ها است در زندان‌اند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان ایرانی است.
پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان هستیم. ما می‌خواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پرونده‌سازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگ‌نویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوق‌بشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی می‌دانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریع‌تر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس دربندمان هم‌چون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم.

مهجاد بی‌قرار آزادی الپر: الپر برای رفقای‌مان، مهدی و سجاد این تحفه را داشت که چراغ‌های خاموش‌شان را به «مهجاد» روشن سازد. آن‌ها نیز چون دیگر دوستان وبلاگر از این پتیشن پشتیبانی می‌کنند که سال‌ها دوست و همکار علی پیرحسین‌لو بوده‌اند اما از سوی دیگری نیز آن‌ها بی‌قرار آزادی علی هستند چه، الپر بود که فن «مهجاد» را می‌دانست و اکنون که او دربند است، مهجاد از نظرها غایب گشته و تنها یک کس می‌تواند آن را دوباره بازگرداند؛ علی پیرحسن‌لو.

بازنشر کنید: وبلاگرهایی که آزادی دوستان دربندمان آرزو دارند، می‌توانند به نشان پشتیبانی خود این نامه را در وبلاگ خود منتشر سازند. هر چه بیش‌تر این متن بازنشر شود، وبلاگرهای دربند کم‌تر تنها خواهند بود. لینک‌ها را می‌توانید در بخش نظرهای همین وبلاگ یا «قمار عاشقانه»‌ی مجتبا بگذارید.


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: آزادی ،کلمات کلیدی: وبلاگ نویسی ،کلمات کلیدی: بازداشت
 
همین‌جور ویران
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧  


نشسته‌ایم به تلخی در گوشه‌ای آشنا با دوستانی که باید از فردا در خانه بمانند، دیگری اعتمادی ملی نیست که بروند و «اعتماد ملی» خواندنی این ماه‌ها را منتشر سازند. در این میان دوستی خبری می‌دهد و نگاه عاقل اندر سفیه مرا که می‌بیند انگار پشیمان می‌شود.
می‌گوید: «صادق لاریجانی با این وعده رییس قوه‌ی قضاییه شده که نمایش دادگاه‌ها تمام شود، این پنج‌شنبه آخرین نمایش را می‌بینید و بعد در فاز دیگری دنبال می‌شود» شاید هم درست بگوید، این نمایش صدها بار بیش از همیشه بی‌فایده و پردردسر و مسخره بوده، پس تعطیل کردن دکانش خیلی منطقی‌تر است. یاد خبرهایی می‌افتم که از بامدادان امید می‌داد؛ «رییس تازه‌ی قوه‌ی قضایی، جلوی توقیف اعتماد ملی را گرفته و گفته که نباید در روز نخست کاری من چنین اتفاقی بی‌افتد» و حالا که افتاده، انگار در گوش من ونگ می‌زنند؛ «امیدی نیست، امیدی نیست». رییس تازه‌ی قوه‌ی قضاییه چند ساعت پیش‌ترش در مراسم معارفه هم گفته بود؛ «قانون باید ملاک عمل باشد» و هر چه بیش‌تر می‌گردم قانونی را نمی‌یابم که قدرت «لغو آزادی بیان» و یورش به رسانه‌‌ها را چنین بی‌تعارف و وقیحانه داده باشد. آیا همین قانون اساسی نیم‌بند، نگفته که «نشریات‏ و مطبوعات‏ در بیان‏ مطالب‏ آزادند مگر آن‏ که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ یا حقوق‏ عمومی‏ باشد» و براساس این اصل می‌توان روزنامه‌ای را بست آن‌گاه که «حقوق عمومی» با «حقوق حاکم خودکامه» مترادف شود یا «مبانی اسلام» چیکده شود در سور و سات و بساط چند روحانی به گمان مهدی کروبی، «دین‌فروش».
اعتماد ملی را بسته‌اند، به گمانم درست در این روز ویژه، در نخستین روز کاری رییس تازه تا بگویند که «چیزی تغییر نخواهد کرد» و «امیدی نیست، نیست». بهتر است این نشانه را دریابیم و از همین امروز دل نبندیم که این «ویرانه» کمی تنها کمی کاهگل به خود می‌گیرد. در این رفتن و آمدن‌ها به دنبال چیزی نباشیم، تا همیشه.

پی‌نوشت

1. فردا اگر سری به دکه زدید و روزنامه‌ی فرهیختگان هنوز وجود خارجی داشت، در صفحه‌ی 6 خواهید توانست یک پرونده‌ی درست و حسابی درباره‌ی چرایی پشتیبانی روسیه و چین از احمدی‌نژاد بخوانید. البته اگر دچار تیغ سانسور نشود، هان.
2. این‌روزها گزارش خروشچف به کنگره‌ی بیستم حزب کمونیست را می‌خوانم که سند رسوایی استالین است و چه‌قدر شبیه به این روزهای ما. شاید در چندین مطلب کوتاه از ابتدای هفته، این‌ا بخش‌هایی از آن را منتشر کردم.


کلمات کلیدی: روزنامه نگاری ،کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: توقیف ،کلمات کلیدی: عدالت
 
فردا شادباش می‌گوییم
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧  


* برای روزی به اسم ما

چند سال است که می‌آید و می‌رود؟ و در هر رفت  و آمدنش ترنم "هوشنگ ابتهاج" در گوشم ونگ ونگ می‌کند؛
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می‌آید
...
این چه رازی است!؟ سال پیش را خوب خوب یادم هست که آمد تا به مناسبتش، "یعقوب مهرنهاد" را به دار بی‌آویزند. سال‌های پیش‌ترش هم به هم‌چنین، اگر نبود دار و اعدام، دستگاه بند و زندان و توقیف آباد بود. هر بار کاری کردند که تبریک بماسد روی لبان‌مان و انگار هستند کسانی در دخمه‌ای مامور به آن که آب را دریغ ورزند از گلوی خشکیده‌ی قلم‌بدستان حتا برای یک روز.
امسال اما آبادترین ویرانی‌هاست شاید.
بهت‌زده می‌بینم چهره‌ی تکیده و ویران "احمد زیدآبادی" را که می‌آورندش به بی‌دادگاه درست در روزش، روز روزنامه‌نگاران و خبرنگاران. کنار دست او "شهاب‌الدین طباطبایی" هم هست، لاغرتر از همیشه که سهمی از این روز دارد به حکم قلم. آن‌ها را با بهت می‌نگرم و هر چه در گوشه و کنارم می‌گردم روزهاست که نمی‌یابم رفقای سال‌هاسالم را، "مسعود و مهسا" که امسال انتظار پدر و مادر شدن را پشت میله‌ها سر می‌کنند. "ژیلا بنی‌یعقوب و بهمن احمدی امویی" زوج دومی هستند که غایبند در خرابات بیرونی ما و باید حاضر باشند زیر دست بازجوهاشان.
ویرانی این ملک باید بیش از این حرف‌ها هم باشد که مصطفی تاج‌زاده و محسن امین‌زاده، امیرحسین مهدوی و مازیار بهاری، محمد عطریانفر و محمدعلی ابطحی، سعید لیلاز و عیسی سحرخیز، محمد قوچانی و سمیه توحیدلو، کیوان صمیمی و کوروش زعیم، و هنگامه شهیدی و شیوا نظرآهاری آزاد نیستند؛ به جرم نوشتن خطی، خبری، گزارشی باید جواب پس بدهند این «گناه و جرم» را که برایش روز هم گذاشته‌اند تا تبریک بگویند به همه‌ی ما!
روز دلگیری است؛ وقتی جزیی از این خانواده باشی و رفیقت، دوستت، همکارت کنارت نباشد و اندوه بزرگ‌تر هم می‌شود هنگامی که ورق به ورق بازمی‌گردی به یادها و خاطره‌ها و نمی‌یابی روزی که خرم و شاد و خندان از «هفدهم مرداد» گذشته باشی. باز «سایه» می‌خواند؛
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می‌آید

...
و این «راز» در ترس آن‌ها نهفته‌اس، می‌ترسند از ما، قلم ما، نوشتار و گفتار و هر آن‌چه که اندیشه می‌سازد. آن‌گاه که این ترس به «جنون» بی‌آمیزد، چونان امروزی، دیگر به آبادترین ویرانی رسیده‌ایم. می‌گیرند، می‌برند و راه بر هر جنبده‌ای و روزنه‌ای می‌بندند تا از اندیشه آگاهی نروید و آگاهی، بیداری به بار نیاورد اما در آخر در ناامیدی تمام در‌می‌یابند که راه فراری نیست! موج به راه افتاده و سبزی همه‌ی سیاهی‌های را می‌شوید و می‌برد و سرانجام  آن‌ها «تمام» می‌شوند.
رفیق با این امید بگذار؛ امروز دست‌های ما را دستبد بزنند، فردا دست‌هاشان بالا می‌رود.


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: روزنامه نگاری ،کلمات کلیدی: یادمان ،کلمات کلیدی: آزادی
 
تقدیم به تاریخ
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠  


روزنامه‌ها برگ‌های تاریخند و سندی زنده از آن‌چه که می‌گذرد. برای پرونده‌ی 30 تیر 1331 بود که در لابه‌لای ورق‌های «اطلاعات» آن سال‌ها گشتم و گشتم تا اسامی شهدای ملی را دریابم و ده‌ها سال بعد، شاید کسی بگردد و بگردد تا اسامی شهدای ملی جنبش سبز را دریابد. روز پنج‌شنبه یکی از آن روزهایی است که روزنامه‌نگاری را باز دوست داشتم. «جُنگ سیاست» را هر هفته پنج‌شنبه در «فرهیختگان» می‌نویسم و در یک سوی «چهارراه روی‌داد» این هفته شهدایی عزیز ایستاده بودند که جان در راه آزادی دادند و هنوز خون‌شان بر خیابان‌های این شهر نخشکیده است. در یک باکس از آن‌‌ها نوشتم؛ محسن روح الامینی نجف‌آبادی، امیر جوادی‌فر لنگرودی، رامین قهرمانی، محمد کامرانی، سهراب اعرابی، مصطفی غنیان، کیانوش آسا، ندا آقا سلطان، اشکان سهرابی، حسین طهماسبی، یعقوب براویه، ناصر امیرنژاد، مسعود هاشم‌زاده و داود صدری. 14 نفر و افسوس که نام دیگر شهدای ایران زمین هنوز در دست نیست. این برای نخستین بار است که در یک روزنامه‌ی چاپ تهران اسامی شهدای جنبش سبز لیست می‌شود و کاش تمامی نام‌‌ها را داشتیم تا این "سند" تمام آن‌ها به حافظه‌ی تاریخ بسپارد.

سند تاریخ

متن کامل این مطلب:

هزینه تکان خوردن

گویا لازم بود تا فرزند مقامی ارشد نیز در رخ‌دادهای تلخ بازداشت‌گاه‌ها جان ببازد تا آن‌گاه تمامی سیستم قضایی و امنیتی کشور تکانی بخورند. "محسن روح الامینی نجف‌آبادی" پسر دکتر عبدالحسین روح الامینی استاد علوم پزشکی دانشگاه تهران، رییس انستیتو پاستور و معاون سابق وزیر بهداشت بود که به گفته‌ی حمیدرضا کاتوزیان، عضو فراکسیون اکثریت مجلس تنها قربانی «هم‌خوانی نداشتن با تفکرات آقای احمدی‌نژاد» شد. او را دو هفته پیش‌تر و در جریان ناآرامی‌های 18 تیرماه بازداشت کرده بودند  و پانزده روز پیگیری مجدانه‌ی پدر ره به جایی نبرد تا سرانجام در تماس کوتاهی گفتند که «محسن جان باخته است». خبر ناگوار مرگ فرزند یک مقام ارشد و مشاور محسن رضایی، کاندیدای مستقل انتخابات ریاست‌جمهوری در بازداشت‌گاه‌هایی خارج از چرخه‌ی قضایی بهت و شگفتی را در میان مقام‌ها و مسوولان کشور برانگیخت و تندترین واکنش‌ها در پارلمان ایران رخ داد تا آن‌جا که پزشکیان آن را «وحشتناک» توصیف کرد و مطهری خطاب به مسوولان پرسید که «اگر محسن روح‌الامینی فرزند خود ما بود ما چه واکنشی نشان می‌دادیم؟» در میان موج هم‌دردی‌ها با خانواده‌ی روح‌الامینی اما باز هم اجازه داده نشد تا مراسم ختم محسن در مسجد بلال برگزار شود، مراسمی که قرار بود، ابوترابی، عضو هیات رییسه‌ی مجلس در این مراسم ختم سخنرانی کند و میرحسین موسوی و مهدی کروبی نیز عزم خود را برای شرکت در آن جزم کرده بودند. مرگ محسن روح‌الامینی که در بازداشت‌گاه پر از مساله‌ی کهریزک رخ داده بوده البته به نتایجی نیز منتهی شد. پارلمان در زمانی که از سوی یک مقام تهدید شده بود که به «زندان‌ها راه پیدا نخواهند کرد»، بر تشکیل کمیته‌ی ویژه پای فشرد و روز دوشنبه نیز خبر رسید که با دستور عالی‌ترین مقام کشوری و لشگری، درب‌های کهریزک سرانجام بسته شده است و این صدها البته که خبر خوشی بود. پالس پسین از نشست هفتگی مسولان دستگاه قضایی رسید که در آن رییس دستگاه قضایی به دادستان تهران دستور صریح «آزادی سریع زندانیان» را داده بود و اکنون باید یک هفته به انتظار نشست تا فرجام این دستور روشن شود. محسن روح‌الامینی اما تنها قربانی بازداشت‌گاه کهریزک و دیگر بازداشت‌گاه مشابه آن نبوده است. این هفته نام‌های دیگری نیز به تایید مقام‌های رسمی رسید؛ «امیر جوادی‌فر لنگرودی» دانشجوی رشته‌ی مدیریت صنعتی دانشگاه آزاد قزوین و «رامین قهرمانی» متولد سال 1358. پیش از این دو جنازه‌ی محمد کامرانی و سهراب اعرابی نیز به خانواده‌های آن‌ها تحویل داده شده بود و مقام‌هام رسمی مرگ مصطفی غنیان، کیانوش آسا، ندا آقا سلطان، اشکان سهرابی، حسین طهماسبی، یعقوب براویه، ناصر امیرنژاد، مسعود هاشم‌زاده، داود صدری و چند تن دیگر را تایید کرده بودند.

پی‌نوشت:
1. این لیست می‌توانست نام ده‌ها نفر دیگر را در بر داشته باشد اما این نام‌‌ها مطرح نشده بود.
2. شهادت علیرضا افتخانی، امیر طوفان‌پرور و دو سه نفر دیگر پس از نوشتن این مطلبی تایید شد.
3. باید این توضیح را هم بی‌افزایم که پنج‌شنبه‌ها در صفحه‌ی 6 روزنامه‌ی فرهیختگان از آن‌چه که در هفته گذشت، می‌نویسم. «چهاراه روی‌داد» متن اصلی صفحه و برگرفته از چهار روی‌داد مهم آن است و باکس‌ها و ستون‌هایی چون «ادبیات سیاسی، جدی نگیرید شوخی است، حواشی هفته، یاد هفته و آن‌چه که نخواندید» هم در این صفحه پیدا می‌کنید. به سبب فیلتر بودن سایت روزنامه نمی‌توانم لینک فایل صفحه را این‌جا بگذارم اما در آرشیو روزنامه صفحه‌های هر شماره موجود است.


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: جنبش سبز ،کلمات کلیدی: تاریخ ،کلمات کلیدی: روزنامه نگاری
 
«بله قربان» و اما «مردم»...
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳  


پرده هایی از آن چه که به خیزش ملی 30 تیرانجامید

***

می دانم، این پست بلند است اما تا آخرش را بخوانید و تکرار تاریخ را دریابید. «ما پیروزیم»

***

وقتی ایران بر می خیزد

فاصله ی میان تاریکی و روشنی در بلندای سیاه ترین شب ها نیز به بیش از 12 ساعت نمی رسد و در 30 تیر 1331 ایران حتا از این هم کم تر به انتظار "روز" نشست. 7 بعد از ظهر که هوا رو به تاریکی می گذارد، مردم تهران گروه گروه دور خانه ی محمد مصدق گرد می آمدند تا رهبر جنبش ملی پس از بازگشت پیروزمندانه به مسند نخست وزیری با بغضی در گلو و چشمانی پر آب از بالکن خانه اش به ایرانیان بگوید: « ای کاش مرده بودم و ملت ایران را این طور عزادار نمی دیدم اما ای مردم به جرات می گویم که استقلال ایران از دست رفته بود و شما با رشادت خود آن را نگاه داشتید». این سخنان خبر از پیروزی ملت بر کودتا می داد.

قدرت خیابان

قوام، مجری این کودتا بود، سیاست مداری که سرانجام با خودخواهی و کوته فکری توانست شاه ایران را به خاک سیاه نشاند. او اشتباه کرد که در برابر محمد مصدق ایستاد. دکتر را مردم ایران، روحانیون، نمایندگان پارلمان، بازاریان، دانشگاهیان و تمامی اقشار می خواستند و این مشروعیت و محبوبیت از امضای «اعلی حضرت همایونی» نمی آمد بل به دولت مصدق، خیابان های تهران قدرت و رسمیت می بخشیدند. اشتباه قوام بی شک پذیرفتن سمت نخست وزیری پس از استعفای دولتی چونان خواستنی بود اما او اشتباه بزرگ تری هم انجام داد. هنوز مهر بر سند نخست وزیری نخشکیده که رادیوی دولتی، اطلاعیه ای شگفت انگیز را خواند که در آن نخست وزیر نامحبوب از راه رسیده و غاصب دولت، مردم را «اوباش» دانسته بود و رهبران مردم را «عوام فریب و سالوس». قوام خودش گورش را کند و زور سر نیزه نمی توانست جنبش مردم ایران را خاموش سازد.

پس اندازی برای آینده

جنبش از سال ها پیش نفس می کشید، در خانه ها و پاتوق های خصوصی پا می گرفت و رشد می کرد و در ابتدای دهه ی 30 تنها مردانی باشهامت پیدا شده بودند که سبب "برون زایی" اندرونی جامعه ی ایرانی شوند. در شهریور 1320، این تنها توتالیتریسم خام اما تمام و کمال رضاشاهی نبود که فرو می ریخت، با بر آب رفتن هر چه که رضا رشته بود، در پیله ی آهنین امنیتی و انزوای فولادین اجتماعی-سیاسی دور تا دور ایرانیان نیز به آهستگی رخنه هایی پدید آمد که این روشنفکران را به آینده امیدوار می ساخت. در دوران شاه جوانی که درس آزادی سوییسی آموخته و به نقش مصلح مشفقی بیش تر تمایل نشان می داد و می کوشید چندان که توجهی برنیانگیزد، از سایه ی پدری تندخو و مستبد دوری جوید، ایران خفته بیدار شده بود و آگاهی بخشی، مسوولیت عمومی را بار دیگر به یاد همگان می آورد. شتاب گرفتن دگرگونی های سیاسی ایران و جهان در دهه ی 20 نیز سبب می شد که پتانسیل در حال شکل گیری ایران برای انفجار به زمانی بیش از یک دهه نیاز نداشته باشد.

رهبرانی در یک صف

تاریخ را همآره چیدمان اشتباه حاکمان و درست مخالفان شان می سازند و در ابتدای دهه ی 30 برای نیل به اصلاحات گویی همه چیز درست در جای خود قرار می گرفت. محمدرضا که پس از بازگرداندن آذربایجان به مام میهن مغرور شده بود، بلندپروازی های تازه ای را در دستور کار قرار داد و جا به جایی های پی در پی دولت، ترور رزم آرا و تغییر مستمر قوانین انتخاباتی و پارلمان ها سبب شد که منتقدان وی در جایگاه رهبران اپوزیسیونی کوشنده و رو به گسترش قرار گیرند. بدشانسی بزرگ او این بود که یک رهبر ملی مانند مصدق و یک رهبر مذهبی چون کاشانی درست در یک زمان و با یک هدف در تاریخ سیاسی ایران ظهور پیدا کردند و در کنار یک دیگر قرار گرفتند. به این ترتیب بزرگ ترین قدرت سیاسی منتقد کشور از زمان عصر مشروطه رخ نمود و به سبب همراهی ایرانیان از خواب برخاسته توانست، شاه و انگلیس و شوروی را یک جا به مسلخ بفرستد.

مرد نخست ایران کیست؟

در هشتم اردیبهشت 1330 شاه ایران تسلیم موج هیجان برانگیخته ی مردم و کنش گران سیاسی شد. گویی همه از پدیده ی فراموش شده ای به نام "ملی گرایی" که با اشغال ایران زیر چکمه ی سربازان روس و انگلیس لگدمال شده بود، به وجد می آمدند و آماده بودند تا انتقام آن روزهای نکبت بار کشور را از مسببانش بگیرند. محمد مصدق با دوز بالای ملی گرایی و انگیزه ی بسیار در کنار ویژگی هایی چون سخنوری و هوشمندی و کاریزمایی نمونه، در ابتدای دهه ی 30 تنها مردی بود که انگار پاسخ همه ی پرسش ها را می دانست و محمدرضا چنان که در «پاسخ به تاریخ» نوشت، تصمیم گرفت، او را در «مسیری بدون راه بازگشت» بی آزماید. مصدق قدرت را به دست گرفت، اصلاحات را آغاز کرد و به پشتوانه ی مردم و قدرت مذهبی پشتوانه اش به زودی بدل به مرد نخست ایران شد؛ عکس او روی مجله ی تایم رفت.

امیدواری های یک ناامید

شاه هنوز برآورد دقیق و روشنی از جایگاه خود و نخست وزیرش و قیاس میان این دو نداشت اما آرام آرام از بدل شدن به «شاهی هیچ کاره» به ستوه آمده بود. با این وجود او هنوز از گام های استوار ملی گرایان در راه رسیدن به «نفت ملی» پشتیبانی می کرد. چهارم خرداد 1331 که محمد مصدق و هیات همراهش به قصد ایفای نقش در تاریخی ترین دادگاه لاهه برای ایرانیان تهران را به سوی هلند ترک گفت، رهبر سیاسی ایران چون مرجع دینی کشور در پیامی «آرزوی موفقیت» را بدرقه ی راه نخست وزیر ساخت. او البته نمی دانست که مصدق در سر چه می پروراند، یا اگر می دانست مایل نبود خود را با فکر کردن به پیروزی مصدق در لاهه آزار دهد. امروز که تاریخ را ورق می زنیم، شگفت زده خواهیم شد که محمدرضا نمی توانست درک کند گام پسین مصدق پس از پیروزی بزرگ در دیوان لاهه چه خواهد بود؟ او قریب به یقین پیش بینی روشنی داشت اما شاید دل به شکست نخست وزیر بسته بود تا فرمان عزل دهد.

«ما پیروزیم»

بخش بزرگی از یک ماه سرنوشت ساز ایران نه در تهران که در آمستردام رقم می خورد و محمد مصدق که آینده ایران را در گرو «حل مساله ی نفت» می دید، با گروه زبده ای از یارانش یک ماه زودتر از دادگاه به سوی هلند می رفت. پیش از سفر اما او با متوقف ساختن روند انتخابات پارلمانی، هراس دخالت شاهنشاهی برای تشکیل پارلمانی علیه دولت را آویخت و با سپردن دولت به اعضای کابینه و مجلس ملی به دست نمایندگان جبهه ی ملی بدون نگرانی کشور را ترک کرد. اکنون خیال نخست وزیر از کودتا علیه خود آسوده بود و این آسایش خیال به نطق های تاریخی، پرحرارت و لبریز هیجان نخست وزیر ایران مجال بال گشایی می داد. مصدق و هیات نخبگانی که در لاهه او را همراهی کردند، همان روزی که در میان استقبال گسترده ی مردمی به میهن بازگشتند، رای قاضیان لاهه را خوانده بودند.

کودتا علیه مردم

25 تیرماه، یکی از انتخاب های درست محمد مصدق بود. تنها چند روز مانده به خوانش رای تاریخی دادگاه لاهه، نخست وزیر ملت ایران به پشتوانه ی شور و خواسته ی همگانی درخواست «اختیارات تازه برای ادامه کار در خدمت مردم و کشور ایران» را کرد. مصدق اکنون قلب قدرت شاهنشاه را نشانه می رفت؛ «قوای مسلح» و پاسخ شاه نمی تواند چندان غیرمنتظره باشد؛ « پس بگویید من چمدان خود را ببندم و از این مملکت بروم ». پاسخ شاه شگفت انگیز نبود اما واکنش محمد مصدق، دست های شاهنشاه را آلوده به «خیانت به مردم» کرد. مصدق استعفا داد و محمدرضا که گویی چنین روزی را آرزو داشت، به فوریت قوام السلطنه را برای جانشینی برگزید، هر چند که بعدها این انتخاب را اشتباه خواند و از تمایلش به «الهیار صالح» سخن گفت. انگار شاه هرگز نخواست حقیقت آن روزها را درک کند. قوام گرچه اشتباه های مهلک و کشنده ای را در دو روز پسین انجام داد اما سرنوشت هر کس دیگری نیز بهتر از قوام نمی شد. مردم مصدق را می خواستند و حاکم ایران علیه انتخاب و خواست مردم کودتا کرده بود.

تاوان خون

به احتمال بسیار محمدرضا هرگز گناهی برای خویش در استعفای مصدق و رخ دادها پس از آن متصور نبود چه، قانونی اساسی به او این اختیار را می داد که زیر بار خواسته ی مصدق نرود اما مگر نه این که قانون برای پاس داری مردم آمده و مردم که بخواهند، قانون باید دگرگون شود. محمد مصدق در استعفانامه ی خود نوشت که «با وضع فعلی ممکن نیست،  مبارزه ی ملت ایران، پیروزمندانه خاتمه یابد» و یک سره از کاخ شاهنشاهی به خانه ی خود رفت. شاه گمان نمی کرد که استعفای مصدق، سرآغاز برخاستن جنبشی باشد که سرانجام او را وادار به تسلیم سازد. محمدرضا گمان داشت که با وجود محبوبیت مصدق، مردم به شکلی جدی از او پشتیبانی نخواهند کرد و قوام با رویی خشن و نشان دادن مشت می تواند اعتراض های جسته و گریخته را کنترل کند. شاه البته هرگز دادن دستور گشودن آتش به روی مردم را نپذیرفت اما به هر روی دولتی که به فرمان او جای دولت مردم را گرفته بود، ایرانیان را در سه روز پسین به خاک و خون کشاند.

سیاستی دگر آمد!

فشار بر نمایندگان جبهه ی ملی، وزرای دولت مصدق و رسانه های پشتیبانی وی از همان ساعات نخست آغاز به کار دولت قوام آغاز شد. دولت برای پیش بردن کودتای خود علیه ملت، حتا از به جریان انداختن شایعه ی «بازداشت آیت الله ابوالقاسم کاشانی» نیز استقبال کرد و در ادامه قوام با اطلاعیه ی «کشتی بان را سیاستی دگر آمد» گویی به خرمنی از باروت آتش انداخت. هنوز رادیو متن اطلاعیه ی دولت تازه را می خواند که مردم به خیابان ها آمدند. در 28 تیرماه، بازار تعطیل، وزرات خانه ها نیمه تعطیل و شهر شکل اعتصاب و اعتراض را به خود گرفت. دیگر شهرهای ایران نیز شرایط مشابهی داشتند و دولت چند ساعته ی قوام فرمان آتش گشودن به هر جنبده ی مشکوک و معترضی را به نیروهای مسلح داد. نتیجه آن بود که تانک ها به میدان بهارستان گسیل شدند و پیش چشم نمایندگان ملت و هزاران معترض رژه رفتند. با به شهادت رسیدن مردم، رهبران جنبش با تمام قوای خود به میدان آمدند. مصدق فریاد برآورد و کاشانی که در 26 تیرماه گفته بود؛ «بر عموم برادران مسلمان لازمست که در راه جهاد اکبر کمر همت محکم بر بسته» این بار دولت را تهدید کرد: «گر قوام نرود اعلام جهاد می کنم و خودم کفن پوشیده با ملت در پیکار شرکت نماییم...».

شکست کودتا، پیروزی مردم

دو روز کشتار، پاسخ خود را در 30 تیرماه دریافت کرد. هنگامی که رهبران جنبش ایستادند و نوک پیکان تهاجم خود را به سوی حاکم نشانه رفتند، مردم سوگوار ایران با وجود بر تن کردن رخت های سیاه و تهدید قوام به کشتار گسترده تر، در روز تاریخی 30 تیر به خیابان های ریختند و چونان نمادی از این خیزش ملی، میدان بهارستان را قرق خود ساختند. خواسته ی مردم روشن تر از روشنایی خورشید آن روز بود؛ «دولت قانونی بازگردد» و شعار «زنده باد مصدق» بر قرینه ی «مرگ بر قوام» و «مرگ بر انگلستان» گوش نوازی می کرد. تهران، اصفهان، تبریز، شیراز و تو گویی تمام ایران برای در هم شکستن دولت غیرقانونی قوام یک پارچه شده بودند و پس از نماز ظهر که قوای نظامی اندک اندک میدان بهارستان را تخلیه می کردند، بوی پیروزی جنبش ملی در مشام مردم پیچید. 5:35 دقیقه بعد از ظهر سرانجام "حسین علا" از سعدآباد به دفتر ریاست مجلس شورای ملی خبر داد که قوام با استعفا سرنگون شده و راه برای بازگشت "دولت مردم" هموار است. در میان غریو هزاران ایرانی که سه روز جانانه مقاومت کرده بودند، 64 نماینده پارلمان رای خود را به گلدان ها ریختند و محمد مصدق با 61 رای و بدون هیچ رای کبودی(مخالف) بار دیگر نخست وزیر ایران شد.

شاگرد تنبل کلاس تاریخ

واکنش تاریخی مردم ایران و جان بازی دلیرانه ی آن ها در دفاع از استقلال و آزادی، کودتا علیه دولت قانونی را به شکست کشاند. به این ترتیب شاه برای دومین بار تن به امضای حکم نخست وزیری داد که در سیاست ایران به اتکای مردم، جایگاهی شامخ تر از وی را از آن خود ساخته بود و چه کنایه آمیز که مصدق درست در روزی بر مسند "دولت ملی" نشست که دادگاه لاهه صلاحیت خود را برای رسیدگی به شکایت انگلستان از دولت ایران رد کرد تا آخرین امیدهای چپاولگر پیشین نفت ایران را بر باد دهد. محمدرضا پهلوی اما مردی نبود که از مردمش درس گیرد و سرانجام ملت ناچار شد تا تاج و تخت او را واژگون سازد.


***

آن چه خواندید، بخشی از پرونده ی ویژه ی من برای خیزش ملی 30 تیر بود که در روزنامه ی فرهیختگان به چاپ رسیده بود


کلمات کلیدی: آزادی ،کلمات کلیدی: تاریخ ،کلمات کلیدی: محمد مصدق ،کلمات کلیدی: 30 تیر
 
این پست تا فردا عمر می‌کند
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸  


از خود پرسیدم؛ «حتا اگر یک درصد هم خبر راست باشد، چه از تو باقی خواهد ماند؟» و هنگامی که «دروغ‌‌های نامریی» را نوشتم، باور داشتم به همه‌اش. در این روزها که بارها بار از سوی دوستان و دیگران با کنایه و تلخی و حتا توهین روبه‌رو بودم هم باز از خود پرسیدم و پرسیدم. کمی که بگذرد، ابرهای تیره کنار خواهد رفت و نور بر حقیقت می‌تابد. درباره‌ی یادداشت پیشین این وبلاگ، چیزی بلندتر دارم که فردا منتشر می‌شود و سپاس به آن‌‌ها که در روزهای گذشته نظر گذاشتند یا ایمیل نوشتند و اما "مشفقانه" سخن به زبان آوردند، چه در تایید و چه در تکذیب.


 
دروغ‌های نامریی
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤  


عصرگاهی باید سری به روزنامه می‌زدم، کلافه از برقی که ساعت‌ها رفته بود و کاری که روی زمین مانده بود. «چه خبر؟» پاسخ معمولم به ااحوال‌پرسی دوستی بود. گرفته و تیره یافتمش و چرایش را پرسیدم. از ماجرای دختری گفت که «مقعد و رحمش را در بازداشت‌گاه پاره کرده بودند»! از شوک و شگفتی وا رفتم و بنا به راهنماییش از خیر خواندن خبر گذشتم اما این خبر از خیر من نمی‌گذشت، نه من و نه هیچ کس دیگری که آن را خوانده بود. تمام شب درگیر بودم و ایمان دارم، دیگر دوستان و فعالان نیز کابوس‌های مشابهی می‌دیدند. سرانجام شبان‌گاه در بالاترین خبر را دیدم، سرنخ‌هایش را پی گرفتم و چیزی جز یک Huax زشت و قبیح و احمقانه بیش‌تر نبود. با اندک راه‌‌هایی که مانده نیز چک کردم، کسی چیزی نمی‌دانست!
اکنون باور دارم که این خبر با آب و تاب ساخته شده چیزی جز یک «دروغ بزرگ» نیست، شاید من اشتباه کنم و فردا سندی پیدا شود اما حس و تجربه‌ام می‌گوید که به «منابع آگاه» خودم اعتماد داشته باشم تا چند وبلاگ تازه از تخم درآمده، افزون بر این که مخاطبان حق دارند و باید از پخش‌کنندگان «خبر» فاجعه‌ای به این بزرگی طلب سند و مدرکی روشن هر چند کوچک کنند. تا چنین چیزی در دست نباشد، من اساس را بر دروغ پنداشتنش می‌گذارم و اکنون، در این نیمه شب به پشت پرده‌ی این دروغ خیلی خیلی شک دارم.
برخی می‌گویند که «کار خودشان است» و می‌تواند باشد؛ هم برای به لجن کشاندن کانال‌های غیررسمی خبری و هم ترساندن زن و بچه‌ی مردم اما راستش شک من این بار بیش‌تر به گروهک‌های ورشکسته‌ای بازمی‌گردد که داعیه‌ی سردمداری «جنبش خلقی» را دارند و اما از اساس جز پروپاگاندا «هیچ» نیستند. من از آن‌ها می‌ترسم، می‌ترسم با روش‌های بی‌فرجام و نتیجه نگرفته‌ی سی سال پیش‌تر، تاکتیک‌های پیروز و مدرن جنبش سبز امروز ایران را به خفگی کشانند و شوکران را در کام این جنبش بریزند. اگر به تاریخ سیاسی معاصر ایران نگاهی بی‌اندازید، برنامه‌ی عمل اپوزیسیون‌های مختلف دولت‌هایی متفاوت را به مرور نشسته و یک بررسی اجمالی بر روش‌های رسانه‌ای آن‌ها داشته باشید، شباهت‌های بسیار آشکاری میان برخی دروغ‌های خبرسازی شده‌ای مانند ماجرای ت.م و گذشته‌ها می‌یابید، انگار بازگشته‌ایم به اواخر دهه‌ی 50 که جنگ قدرت بالا گرفته بود و دو سوی میدان جنگ داخلی انقلابیون زشت‌ترین روش‌های تهی از هر انسانیتی را علیه دیگری به کار می‌بستند.
در این Huax تازه نیز تمامی ترفندهای قدیمی یک‌جا به کار گرفته شده است؛ نقل قول از چندین شاهد عینی ناشناس، اشاره به جزییاتی مانند «بافت موی آفریقایی» و یا «چشمان سبز» که خبر را باورپذیر کند، سواستفاده از رخ‌دادی واقعی مانند «تجمع مسجد قبا» و بازداشت‌های پس از آن و مکان‌های واقعی مانند کلانتری نوبنیاد، افزودن یک پساخبر چون «ناپدید شدن ت.م از بیمارستان»، افزودن شاخ و برگ‌های زیادی چون «سکته‌ی پدر و یافتن پراید پس از چند روز» و در نهایت هم ضمیمه کردن عکسی که روشن نیست از چه منبعی به دست آمده است. به این ترتیب می‌توان از دروغی تخیلی، خبری دست اول ساخت که با استفاده از منابع ناشناس به یک‌باره سربرآورده‌ای به مقدار بسیار تکرار شود. این برای نخستین بار نیز نیست، در روزهای گذشته، دست‌کم چندین بار چنین دروغ‌هایی به جای «راست» و تحلیل‌های خطی سازماندهی‌شده‌ای به جای «ابراز نظر» به خورد مخاطبان داده شده و تداوم این روند به‌زودی سبب خواهد شد که اعتماد مردم از رسانه‌ی غیررسمی اما پرقدرتی چون اینترنت سلب شود، جدای از آن‌‌که هر یک از این دروغ‌ها به میزان گسترده‌ایانرژی کنش‌گران داخل کشور را تلف می‌کند و اعصاب و روان مردم را نیز به بازی می‌گیرد.
همه‌ی این‌ها آیا همان نتیجه‌ای نیست که حاکمیت در پی آن می‌دَود و شگفت انگیز به نظر نمی‌آید که اکنون رادیکال‌ترین مخالفان، جاده صاف‌کن این آروز می‌شوند.


کلمات کلیدی: دروغ پردازی ،کلمات کلیدی: بازداشت ،کلمات کلیدی: فروپاشی اخلاقی ،کلمات کلیدی: تجاوز
 
داغ بر پیشانی مادر زمین
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱  

سهراب اعرابی، شهید جنبش سبز ایران زمین

می‌بینید؛ به ٢٠ هم نرسیده بود که پرپرش کردند و چه شرم بزرگی که مادر داغ‌دار سهراب "تنها" نخواهد بود، همین روزها ناله‌ی جگرخراش مادران دیگری را نیز خواهید شنید که تلفنی خبر جاودانه شدن فرزندشان را داده‌اند. شب‌پرستان بی‌شرم و هراسی بر دسته گل ایران شاخه، شاخه می‌افزایند و تو گویی باور ندارند  که "آن روز" می‌رسد اما "امید" داریم و ایمان که در راه است و سرانجام آن روز بهای گزاف و گران تک تک این گل‌ها را پس خواهند داد. تا روزگار آبادی، "مادر زمین" را تاب باید از داغ مادران این خاک، داغی سخت جان‌کاه و بی‌پایان.


کلمات کلیدی: حقوق بشر ،کلمات کلیدی: مرگ ،کلمات کلیدی: زندانی سیاسی ،کلمات کلیدی: جنبش سبز
 
روزگار امید
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸  


و ده سال گذشت...

به یاد و خاطره‌ی بلند و ماندگار
تامی حامی‌فر و فرشته علیزاده
دختران ایران زمین

شش سال گذشته بود که خود را دل‌داری دادم؛ «هیجدهم تیرماه، در ششمین سالگردش مظلوم‌تر و خاموش‌تر از همیشه شده است.امروز دیگر نه صدایی بلند می‌شود، نه اشکی ریخته و نه کسی است که به دادخواهی مظلومان تیرماه 78 برخیزد. ملت ایران بنا به یک درد مزمن زود از یاد برده‌اند آن فجایع رفته بر سر فرزندان‌شان را...اما و اما که هیجدهم تیر حتی اگر از یادها رود،در "تاریخ" می‌ماند و ... روزی دوباره به خاطره‌ها بازمی گردد. هیجدهم تیر سند روشن مظلومیت ماست، برگ‌هایی مستند از یک ظلم حقیقی و همین‌هاست که "فراموش‌ناشدنی‌اش" می‌سازد»...
و هفت سال گذشت و ناله سر دادیم؛ «در هیجده تیرماه 1385، غوغای جام جهانی فوتبال سایه افکنده بر همه چیز و سخت است که یک نیم بند انگشت غبار و زنگار نشسته بر اذهان مان را پاک کنیم تا به یاد آوریم...سالگرد و سوگواری ما برای فاجعه ی هیجدهم تیرماه بماند برای بعد، برای خیلی بعدتر»...
هشتمین سال هم سپری شد، در سکوت؛ «نه، به ما نمی آید که چیزی به یاد داشته باشیم. به این ملت می آید که فراموش کرده یا خودش را به نفهمی زده باشد، آخر مگر می شود،به یاد داشت که "امروز" 18 تیر است و نگریست؟»...
یک سال پیش تر دیگر عادت کرده بودیم، تنها می‌نوشتیم تا از یادمان نبریم؛ «نسل ما به تمامی، مدیون همه‌ی کسانی است که از فاجعه‌ی 18 تیر، حماسه‌ای ساختند سرشار ایستادگی در برابر ستم و پر از رشادت‌های جوانانه پیش روی چشم فرتوت قدرت»...
و امروز، ده ساله می‌شود؛ 18 تیر.
از یاد برده‌ایم؟
نه، هرگز!
گفته‌اند؛ «حافظه‌ی تاریخی ضعیفی داریم» اما نه آن‌قدر که فراموش‌مان شود به کوی مقدس دانشگاه تهران ریختند، زدند و کشتند و به نام حسن و حسین، اسلام و ولایت فاجعه آفریدند.
ده سال پس از آن روز، بار دیگر خام‌اندیشانه، کوربینان فاجعه را بازآفرینی کردند، به بامداد بیست و چهارم خرداد اما باور نداشتند که جوانان این ملک به یک‌باره سر برآوردند از تمام پستوهایی که در این سال‌ها به آن خزیده بودند.
این‌جایش را دیگر نمی‌خواندند؛ ایران 24 خرداد 88 دوباره کوی را تکه تکه یافت و کاش اکبر محمدی، عزت‌الله ابراهیم‌نژاد، فرشته و تامی و آن پنج شهید خردادی فردایش را هم از فراز آسمان‌ها به تماشا آمده باشند که چهار میلیون انسان در پایتخت ایران زمین با "سکوت"، به بلندای رساترین ناقوس این کره‌ی خاکی فریاد زدند که «هستیم، ایستاده‌ایم و فراموش نمی‌کنیم».
در آن بعدازظهر تاریخ را "تغییر" دادیم، چه روزی و چه شکوهی که در آن هم ما و هم جهان شگفت‌زده انگشت به دهان گزیدیم. قدرت بدمست تازه درمی‌یافت که ما زنده‌ایم، نمرده بودیم و در همه‌ی این سال‌ها ذره ذره خشم وجودمان را پر می‌کرد تا در روزگاری از آن نردبان آزادی را بسازیم.
اکنون 18 تیر دگربار از راه رسیده اما این بار نه به سان هیچ هنگامه‌ی دیگری. 18 تیر 88، نخستین 18 تیر پس از ده سال است که می‌شود، "لبخند" زد و "امید" بست. ما سال‌هاست که چنین نبوده‌ایم.

سال‌نگار 18 تیر:
6 سالگی: سند تاریخی نسل ما
7 سالگی: خاطرات زنگار گرفته‌ی ما
8 سالگی: چیزی یادت می‌آید؟
9 سالگی: داستان غرورانگیز یک نسل

دیگر یادنگاری‌های 18 تیر:
خون او به پای همه‌ی ماست
نامه‌ای به پس فردا


کلمات کلیدی: تاریخ ،کلمات کلیدی: 18 تیر ،کلمات کلیدی: جنبش سبز ،کلمات کلیدی: یادمان
 
شایعه را نپردازیم
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳  


پیش از آغاز پندهای اخلاقی که گویی آب در هاون کوبیدن است و این روزها به خواندن یاسین در گوش چهارپایان می‌ماند، لازم است بدانید و آگاه باشید که براساس تایید دوستان بسیار و از چندین و چند منبع در دسترس «مهندس میرحسین موسوی، رییس‌جمهوری قانونی ایران بازداشت نشده است»! آن‌چه در این باره خوانده‌اید و خوا‌ب‌تان را آشفته ساخته، چیزی بیش‌تر از یک پروپاگاندای رسانه‌ای مشکوک و سراسر کذب بیش‌تر نیست که اهداف پشت‌پرده‌ی ناخلفی دارد. به این البته باید افزود که شرایط کنونی میرحسین موسوی «طبیعی» نیست و شباهتی به یک «شرایط عادی» ندارد. او و خانواده‌اش «تحت نظر شدید» هستند و «کنترل امنیتی» آن‌ها آشکار و قابل لمس است، با همه‌ی این‌ها تا این ساعت(بامداد روز شنبه، 13 تیرماه 88) میرحسین موسوی از سوی هیچ نهاد و دستگاهی «بازداشت» نشده و با وجود محدودیت شدید و انبوهی از موانع هنوز می‌تواند از طریق کانال‌هایی با چند دوست بسیار نزدیک خود در ارتباط باشد.
انتشار خبر بازداشت رهبر جریان اعتراضی در ایران که در دو هفته‌ی اخیر نیز برای چندمین بار تکرار و تکرار و تکرار شده اما از سوی دیگری نگران کننده و بیان‌گر یک «بی‌فکری و بی‌مسوولیتی همگانی» است. چنین شایعه‌ی بزرگی می‌تواند دو روی سکه داشته باشد؛ نخست باور یک باور رایج است که می‌گوید، چنین اخباری را اتاق‌های فکر دستگاه قدرت می‌سازند. در هر بحرانی، «شایعه» یک ابزار بسیار کارآمد در غیاب رفرنس‌های رسمی و قابل اعتماد خبری است اما باید دانست که در جدال کنونی ایران، شایعات همآره در جهت خواسته‌ی معترضان گام برنمی‌دارند و دستگاهی که قدرت‌مندتر و پربنیه‌تر و منسجم‌تر است نیز می‌تواند بهره‌برداری شایانی از ابزار شایعه داشته باشد. در نمونه‌ی اخیر، همه با یکی از مهم‌ترین این سودجویی‌ها از شایعه آشنا هستیم؛ انتشار مرتب و مستمر شایعه‌ی «بازداشت میرحسین موسوی» نه‌تنها از قدرت این شوک بزرگ می‌کاهد که چونان ماجرای چوپان دروغ‌گو به سرگیجه‌ی گسترده‌ای در میان مردم دامن می‌زند که آیا این بار خبر راست است یا نه و موج این سرگیجه به انسجام نیم‌بند جنبش را نابود می‌کند. کمک به انتشار چنین شایعه‌ای بی‌تردید به‌ترین کمک به دستگاه قدرت است. این دستگاه به تجزیه‌ و تحلیل واکنش‌ها نیز می‌پردازد و به این ترتیب می‌تواند با سنجش و میزان و عیار واکنش‌ها، اگر روزی لازم دانست که موسوی را بازداشت کند، به‌ترین یا دست‌کم نزدیک‌ترین پاسخ را در آستین داشته باشد، پیش‌بینی‌های درست همآره مهم‌ترین برگ برنده در یک نبرد هستند و ما با اشتباه‌های بچگانه این ابزار را به آسانی در اختیار رقیب سراپا مسلح خود قرار می‌دهیم. فراموش نکنید که وقتی گوش و چشم ما به شنیدن و خواندن خبر «بازداشت میرحسین موسوی» عادت می‌کند، دیگر شگفت‌زده و هیجان‌زده نخواهیم شد و "ابتکار عمل" از دست ما خارج می‌شود. ما با تکرار این شایعه و کمک به پر و بال گرفتن آن، مشت آهنین و هول‌ناک خود را هر بار باز و بسته می‌کنیم تا به این ترتیب تهی شود و از سکه بی‌افتد.
شایعه‌ی اخیر اما روی دیگری هم دارد که من امیدوارم در گمانه‌زنی آن به خطا رفته باشم. پخش شایعه‌ی اخیر «منبع خارجی» داشت و این شگفت‌انگیز است که در میان صدها خبرنگار داخلی و هزاران لینک داخل ایران در کانون روی‌داد‌ها چگونه چنین «خبر» برجسته‌ای رخ می‌‌دهد اما هیچ کس نمی‌فهمد یا نمی‌خواهد آن را «درز» دهد و به یک‌باره خبر سر از وبلاگ و توییتر چند دوست خارج کشور درمی‌آورد؟ من در جایگاهی نیستم که درباره‌ی نیت راستین این دوستان داوری کنم، چه، دست‌کم یک نفر که البته نقش کوچک‌تری و غیرمستقیمی در  پخش این شایعه داشت را از سال‌ها پیش می‌شناسم و باور دارم که خبرنگاری قابل و دل‌سوز است. گمانه‌زنی من بازمی‌گردد به کسانی که «داده‌های نادرست» را با «نیتی نادرست» به خورد دوستان دل‌سوخته و پیگیری با نیت پاک داده‌اند. آیا آن‌ها بهره‌ای می‌بردند؟ یک هدف می‌تواند، تحت فشار قرار دادن میرحسین موسوی برای «سخن گفتن» باشد. بسیاری اکنون از نیمه‌سکوت یک هفته‌ی اخیر میرحسین به تنگ آمده‌اند و چه بسا با شکل دادن به چنین شایعه‌ای تصمیم داشتند تا او را ناچار به واکنش کنند. آیا این حق را دارند؟ "خیر"؛ چرا که میرحسین موسوی حق دارد میرحسین موسوی باشد نه یک آمپلی‌فایر قدرتمند که سخنان باب میل ایشان را به گوش دیگران برساند! اگر رییس‌جمهور قانونی ایران، براساس تحلیل و شرایطی در این هفته آرام‌تر گام برداشته، تحت فشار قرار دادن او برای دوپینگ سرعت نه اخلاقی است و نه در راستای سیاست‌ورزی اندیشمندانه و مدرنیزه‌ی انسانی.
این روزها در قبال آن‌چه که بر ایران می‌گذرد، تکاتک ما «مسوولیت» داریم و بیش از هر چیز «مسوولیت خویشتن‌دار بودن برای در کنار هم بودن». بیاییم، برای مدت کوتاهی، ایده‌آل‌ها و مرزبندی‌های ذهنی و جناحی را کنار بگذاریم، به رهبری کاریزمایی که می‌توان او را دوست داشت و یا از او بیزار بود به خاطر "ایران" گردن نهیم و در یک سنگر، جنبش سبز را پیش بریم. خوب است که هر یک درباره‌ی میزان فایده یا زیانی که کارهای روزمره‌ی ما بر این جنبش و آینده‌ی ایران می‌گذارد، کمی بیش‌تر دقت کنیم.


کلمات کلیدی: انتخابات ،کلمات کلیدی: جنبش سبز ،کلمات کلیدی: 22 خرداد 88 ،کلمات کلیدی: دروغ پردازی